یک شعر/36

از بيابان بوي گندم مانده است ….. عشق روي دست مردم مانده استآسمان بازيچه ي طوفان ماست ….. ابر نعش آه سرگردان ماستباز هم يک روز طوفان مي شود …..هر چه مي خواهد خدا آن مي شودمي روم افتان و خيزان تا غدير…..باده ها مي نوشم از جوشن کبيرآب زمزم در دل صحرا خوش استادامه خواندن «یک شعر/36»