لطایف/1

پندارم توئی      جامی، شاعر معروف، در مجلسی غزلی شروع نمود که مطلعش این بود: بس که در جان فگار و چشم بیدارم توئی هرکه پیدا می شود از دور، پندارم  توئی      همه ی حاضرین او را تحسین و آفرین گفتند مگر شخصی که از روی حسد او را استهزاء نموده گفت:« بلکه خریادامه خواندن «لطایف/1»

لطایف/21

عسّلیکم      طفیلئی به مجلسی در آمد. جمعی به عسل خوردن مشغول بودند. چون چشمش به عسل افتاد، حال بر او بگشت. خواست که گوید «السّلام علیکم»، گفت: «عسّلیکم.» ……………………………………………      هفت شهر عشق، نفایس اویسی، فضل الله اویسی، جلد 2، ص 1081.

لطایف/20

تجارت نماز      گدايي در مسجدي به نزديك يكي از تجار رفت و گفت:« حاج آقا نماز جماعت مي خواني، قبول باشد؛ یک چيزي هم در راه خدا انفاق كن». تاجر گفت:« برو خدا پدرت را بيامرزد. من نماز جماعت را هم براي استفاده از حمد و سوره اش مي خوانم». ……………………………………………..       هفت شهرادامه خواندن «لطایف/20»

لطایف/19

ماه عسل ……… نو عروسی ز صفا گفت شبی با داماد نام این مه چه کسی ماه عسل بنهاده است گفت داماد به لبخند جوابش کاین ماه ماه غسل است، ولی نقطه ی آن افتاده است          *دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ……………………………………………      هفت شهر عشق، نفایس اویسی، فضل الله اویسی، جلد 2، صادامه خواندن «لطایف/19»

پند و حکمت/17

اسم اعظم      بزرگان گفته اند که اسم اعظم الهی آن است که ابتدای آن به لفظ «الله» و ختم آن به لفظ «هو» بشود. و این را نقطه نباشد و اگر اینها را معرّب و غیر معرّب نویسند همان است که خوانده می شود. و در کلام مجید رحمانی درشش جا آمده است: سورهادامه خواندن «پند و حکمت/17»

لطایف/18

شباهت      زنی باردار شوهری زشت روی داشت. روزی بر روی شوهر نگاه کرد و گفت:« وای بر من اگر آنچه در شکم من است، شبیه تو باشد.» مرد در جواب گفت:« وای بر تو اگر آنچه در شکم داری شبیه من نباشد.» ……………………………………………..      هفت شهر عشق، نفایس اویسی، فضل الله اویسی، جلد 2،ادامه خواندن «لطایف/18»

لطایف/16

سوهان روح شاعري از شهر قم به تهران آمد. دوستان ادبي از او سوهان قمي طلب كردند. و چون با خود نداشت، اجازت خواست كه به عنوان ارمغان، غزلي كه تازه سروده بود بخواند. چون خواست شروع به خواندن كند، شاعر بذله گوي معاصر، عباس فرات، گفت: دوست ما به جاي سوهان قم، سوهان روحادامه خواندن «لطایف/16»

لطایف/15

روغن ريخته، وقف امامزاده گويند روزي شخصي دبّه ي روغني در دست داشت و از مقابل مرقد امامزاده اي مي گذشت.همين كه روبه روي درب مقام امامزاده رسيد، دبّه ي روغن از دستش رها گرديد وروي زمين افتاد وتمام روغن به روي خاك ريخته شد. آن شخص رو به مرقد امامزاده كرد و گفت:« ايادامه خواندن «لطایف/15»

پند و حکمت/10

شماتت همسایه بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت:« نباید این سخن با کسی در میان نهی» پسر گفت:« ای پدر، فرمان تو راست؛ نگویم؛ و لکن خواهم مرا بر فایده ی این آگاه گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست.» پدر گفت:« تا معصیت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگر شماتتادامه خواندن «پند و حکمت/10»

لطایف/14

فاصله تا…      یک روز ملا نصرالدین از کسی پرسید:« فاصله ی تهران تا قزوین چقدر است؟» جواب داد:« بیست و چهار فرسخ.» پرسید:« فاصله ی قزوین تا تهران چقدر است؟» جواب داد که آن هم بیست و چهار فرسخ است. ملا گفت:« چنین نیست. حتماً اشتباه می کنی؛ به این دلیل که فاصله یادامه خواندن «لطایف/14»