یک خاطره

به مناسبت درگذشت قدیم ترین روحانی بیدخت، آقای حاج شیخ حسن بصیری رحمت الله علیه  آقای حاج علی (رمضانعلی) معصومی بیدختی، فرزند غلامرضا، می گوید: در ایام کودکی در مکتب مرحوم آخوند ملا خداداد خیبرگی، که در یکی از اتاق های صحن پائین مزار سلطانی بیدخت تشکیل می شد، سرگرم فراگیری روخوانی قرآن بودم. یکادامه خواندن «یک خاطره»

یادی از گذشته/27

بادگیر های حسینیه امیرسلیمانی تهران زنده یاد حاج محمد حسن معصومی بیدختی (معمار)، فرزند حاج محمد علی، حدود یک سال پیش برای نگارنده تعریف کرد: سال 1334 بود که آمدم تهران. در همان ابتدای ورود به تهران، یک روز رفتم منزل مرحوم مشیرالسلطنه یعنی به همان ساختمان داخل حسینیه امیرسلیمانی که در حال حاضر [مرحوم]ادامه خواندن «یادی از گذشته/27»

الماس تراش بیدختی/2

تراش الماس در قلب تهران (قسمت دوم و پایانی) حاج رمضان علی معصومی از خاطرات نخستین دوره ی اتحادیه ی تهران می گوید: «یادم هست در نخستین دوره ای که قرار بود اتحادیه ی طلا و جواهر در ایران تشکیل شود، صندوق رأی گیری را در خانه ی یکی از جواهرفروشان تهران در خیابان امیریهادامه خواندن «الماس تراش بیدختی/2»

الماس تراش بیدختی/1

تراش الماس در قلب تهران (قسمت اول) در دهه های چهل و پنجاه شمسی برای خود سرشناس بود. همه ی جواهرفروش های کشور او را می شناختند و تراش جواهر خود را به او می سپردند. کارش تک و بی همتا بود. اما اکنون در کارگاهی زیرزمینی در میدان شهدای تهران، تقریباً غریب و گمنامادامه خواندن «الماس تراش بیدختی/1»