یادی از گذشته/12

     ذبیح      خدا بیامرز پدرم تعریف می کرد:      حدود سال 1300 خورشیدی بود. بعد از ظهر یکی از روزهای پائیزی که هوا داشت آرام آرام رو به سردی می گذاشت، در حالی که دوسه نفر از هنرمندان محلی به نواختن دف و سرنا مشغول بودند جماعتی از همشهریان بیدختی پسرک جوانی به نامادامه خواندن «یادی از گذشته/12»