یک تصنیف /6

دعای سحر سحرا وقت دعامن به پرباری ابرمبه سبک بالی بادبا خدا حرف میزنمبا خدا که موج نورشتوی لحظه هام میاداون خدایی که همه عالم از اوسترو بلندی پای ابرا میشینهمیدونم که های هایگریه هامو میشنوهمیدونم که اشکامو می بینهصدای اذون میادصدای اذون میادمی پیچه تو نفس ساده ی صبحرو لبم نشسته آه ودل منادامه خواندن «یک تصنیف /6»