پند و حكمت/7

هو هو، خاص ترين همه ي نام هاست. هر اسمي كه بر زبان براني، لب بجنباني؛ اما هو كلمه اي است كه زبان و لب را، كه وكيل و دربان دل اند، با او كار نيست. از سر زبان بر نيايد؛ از ميان جان و قعر دل و صميم سينه برآيد. هو بايد كه ازادامه خواندن «پند و حكمت/7»

پند و حكمت/4

گريان و خندان برادران، يوسف را به چاه افكندند. حالِ يوسف از آنچه بود، بهتر شد. مونسش جبرئيل شد؛ حافظش خداوند جليل شد. يوسف تا در كنار آن چاه بود، گريان بود؛ و برادران خندان بودند. چون به قعر چاه رسيد، يوسف خندان شد و برادران گريان. اي موٌمن، تو در اين دار دنيا برادامه خواندن «پند و حكمت/4»