یادی از گذشته/1- 47

ملاّی آخوند شهربانو (۱)

یادش بخیر، اولین روزی که به مکتب خانه، که در گویش بیدخت “ملاّ” نامیده می شود، رفته بودم فقط یک “سِپَرَه” (سی پاره) با خود همراه داشتم. سی پاره در اصل به معنای قران است که از سی جزء یا سی پاره متشکل است. اما منظور ما جزء سی ام قرآن بود که شامل سوره های کوچکتر آن است و در مکتب خانه ها برای تعلیم قرائت کلام الله مجید به مبتدیان و نوآموزان، مورد استفاده قرار می گرفت/ می گیرد. خدا بیامرز مادرم قبلاً با مرحومه آخوند شهربانو (در گویش بیدخت، آخون شربانو) صحبت کرده و قرار بر این بود که از اول هفته بعد، درسم را شروع کنم.
روز موعود فرارسید. مادرم هر کار کرد تا مرا راضی کند که آن روز خودم تنها به ملاّ بروم، قبول نکردم. پایم را کرده بودم توی یک کفش که روز اول باید حتماً با من بیاید. و آن خدا بیامرز مرا تا ملاّ همراهی کرد. به راه افتادیم. سرا یا خانه ی پدری ام اندکی پائین تر از ضلع شمالی مسجد جامع بیدخت، نبش کوچه ی نورائی، قرار داشت. از کوچه هایی که در نقشه قدیم بیدخت به نام های پاکدین (ضلع غربی مسجد جامع)، امانیان و حسینی نامگذاری شده بود، گذشتیم تا به محل قبرستان معروف به حاج امیر رسیدیم. در این مسیر از دو سابات حاج محمد امانیان و حاج محمد کاظمی و نیز حودوک (رختشویخانه) های «حجِ میدی» (حاج مهدی دهقانی) و «کِلبِ مریم» (کربلائی مریم بیلندی، همسر اول پدر بزرگم کربلائی ملا اسدالله) نیز گذشتیم.
بعد از عبور از کوچه حسینی که به نام کربلائی محمدعلی حسینی نامگذاری شده بود، وارد کوچه ای شدیم که از محل قبرستان موسوم به حاج امیر به طرف شرق بیدخت امتداد یافته و در نقشه قدیم بیدخت به «کوچه خواجه»، به نام حاج کاظم، پدر حاج حسن آقا خواجه، موسوم بود. کوچه را که بخشی از محلّه ی مشهور به کوچه ی «دِرّو» (دَمِ رود) بود، ادامه داده، از زیر سابات های «خیراتی» و کربلایی علی بلوچی نیز گذشته و سرانجام به مقصد خود یعنی ملاّی آخوند شهربانو رسیدیم.
آخوند شهربانو (متوفی ذیقعده ۱۳۵۶ شمسی) همسر دوم مرحوم کربلایی ابراهیم و مادر حاج عباسعلی محمدی بود. حاج عباسعلی پلیس باز نشسته ای بود که در مشهد سکونت داشت و در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۵ در یک سانحه اتومبیل بدرود زندگی گفت.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Saturday, February 13, 2021 —

برگی از یک کتاب/88

در تاریخ ۱۳۴۰، [به پیشنهاد حضرت آقای صالح علیشاه] هيأتي به منظور تأسيس بيمارستان مجهزي در بيدخت و جمع آوري كمك هاي مالي و جنسي تشكيل شد و خود حضرتش پيشقدم شده مبلغ قابل توجهي نقداً پرداختند و حضّار و مدعوين هم هر يك به قدر وسع و ميل خود مبلغي پرداخت تا بیمارستانی تاسیس گردد. و چون بعداً دوستان و ارادتمندان ایشان در تمام شهرستان ها اظهار علاقه كردند كه در اين امر خير شركت نمايند، هيأت مذكور شعباتي در غالب شهرستان ها تشكيل داد تا كمك ها را، كه حقاً قابل توجه بود، جمع آوري و به بيدخت ارسال دارند.
در بدو كار، آقای صالح علیشاه قطعه زميني به مساحت قريب دوازده هزار متر مربع در قسمت جنوب غربي باغ صالح آباد، در شمال جاده شوسه ي مشهد به زاهدان، به بيمارستان اختصاص داده، اهدا نمود و كلنگ اوليه را شخصاً به زمين زدند. بيمارستان مطابق نقشه وزارت بهداري ساخته شد و به نام بيمارستان صالحيه نامگذاري گرديد.
چون طبق مقررات جاریه ی وقت، بیمارستان ها می بایستی تحت نظر وزارت بهداری باشد، لذا بیمارستان با تمام وسایل موجود، پس از تکمیل ساختمان، به وزارت بهداری واگذار و تحویل گردید. وزارت بهداری هم وسایل جراحی و غیره ارسال داشت و كادر مفصل و مرتبي تشكيل داد و اطباي بسيار خوب و حاذق گسيل داشت به نحوي كه در سال ۱۳۴۷ (اولین سال فعالیت آن) كه در گناباد و فردوس و بجستان و طبس و قاينات زلزله ي بسيار شديدي رخ داد و تلفات زياد و مجروحين بسياري برجا گذاشت، بيمارستان صالحيه خدمت شاياني به اهالي محل هاي زلزله زده نمود و مركز معالجه ي مجروحين گرديد به طوري كه در تمام اتاق ها و تخت هاي بيمارستان، مریض و مجروح خوابیده بود. حتي در راهروهای آن تخت چوبی گذارده شده بود.
مجروحینی هم که احتیاج به درمان بیشتر داشتند، به وسیله ی آمبولانس به مشهد حمل می شدند و در بیمارستان های مشهد تحت معالجه قرار می گرفتند. بعد از آنکه به دستور دولت وقت، بیمارستان های کشور به شیر و خورشید سرخ [هلال احمر فعلی] واگذار شد، بيمارستان صالحيه هم به جمعيت شير و خورشيد سرخ بيدخت واگذار گرديد و از حيث بودجه و كارمندان، بهتر و مرتب تر شد.
برگرفته از کتاب «یادنامه صالح» حضرت آقای صالح علیشاه، تهیه و تدوین: هیات تحریریه کتابخانه صالح، انتشارات حقیقت. ۱۳۸۰.
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

یادی از گذشته/46


در صفحه 22 کتاب «احیای تفکراسلامی» اثراستاد شهید، حضرت آیت الله مرتضی مطهری رحمت الله علیه، آمده است:

«یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت. اسمش را گذاشته بود «منطق ماشین دودی«. می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ گفت من یک درسی دارم؛ از قدیم این درس را آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم. می گفت وقتی بچه بودیم، خانه مان شاه عبدالعظیم بود. آن وقت ها قطار راه آهن دیگر نبود غیر از همین که بین تهران و شاه عبدالعظیم بود. می گفت من این بچه ها را می دیدم؛ همیشه دچار یک تعجب بودم و آن این بود که قطار وقتی که در ایستگاه بود و ایستاده بود، بچه ها جمع می شدند دورش و تماشا می کردند و به همدیگر نگاه می کردند و مثل اینکه به زبان حال می گفتند ببین چه غولی! چه موجود عجیبی! اصلاً معلوم بود که یک احترام و یک عظمتی برایش قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، اینها نگاه می کردند با یک نظر تعظیم؛ با یک نظر احترام؛ با یک نظر اعجاب؛ تا کم کم ساعت حرکت قطار می شد و قطار راه می افتاد. می گفت تا قطار راه می افتاد، تمام این بچه ها می دویدند در صحرا؛ هرکدام یک سنگی بر می داشتند و پرت می کردند می زدند به آن. من تعجب می کردم که اگر این قطار باید به آن سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند! و اگر باید برایش اعجاب قائل شد که بیشتر اعجابش در وقتی است که حرکت می کند. این معما برایم بود. بعد که بزرگ شدم، وارد اجتماع شدم، دیدم اصلاً این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است. تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است. اما همین قدر که راه افتاد در اجتماع و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، سنگ است که به طرفش پرتاب می شود. این نشانه ی یک جامعه ی مرده است. ولی یک جامعه ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلّم اند، نه ساکت؛ متحرّک اند، نه ساکن؛ باخبرترند، نه بی خبرتر.»

خواندن این مطلب، خاطره ای از سال های کودکی ام (اوایل دهه ی ۱۳۳۰) را در من زنده کرد. در آن سالها، یکی از جاهایی که خیلی از بچه های بیدخت برای بازی به آنجا می رفتند، «پی دِه» (پشت دِه) بود. پی دِه به منتهی الیه شرقی کوچه «دِرّو»، خیابان آیت الله غفاری فعلی اطلاق می شد. خدا رحمت کند آیت الله غفاری را. ولی نمی دانم چرا با وجود شهدای عزیز و گرانقدر بیدختی که خود یا پدر و مادر بعضی شان ساکن همین کوچه و اطراف آن بوده اند، نام آیت الله غفاری را بر آن نهاده اند. بگذریم.
نام کوچه دِرّو در نقشه قدیم بیدخت به صورت «خیابان شوسه» ثبت شده است چرا که ادامه ی جاده شوسه ی مشهد – بیرجند و بالعکس بود. بچه ها در پشت ده به بازی های مختلف می پرداختند. ولی نکته ی جالب این بود که به محض شنیده شدن صدای یک ماشین (بخوانید خودرو)، دست از بازی کشیده و منتظر رسیدن آن می ماندند. بعضی ماشین ها از بیدخت خارج می شدند و برخی نیز از خارج به سمت بیدخت می آمدند. هدف بچه ها، ماشین هایی بود که از بیدخت خارج می شدند. به ماشین های سواری، که البته تعدادشان بسیار اندک بود، کاری نداشتند. با «ماشین اتاق شهری» (اتوبوس) هم کمتر کار داشتند. هدف کامیون و تانکرنفتکش بود. بچه ها – البته نه همه ی بچه ها – بلافاصله بعد از آنکه ماشین مورد نظر از مقابلشان می گذشت، شروع می کردند به سنگ پرانی به سمت آن. صدای برخورد سنگ با تانکر از همه شنیدنی تر بود. بیشترراننده ها، از آنجا که در مسیر خود، در اطراف بیشتر شهرها و دهات کنار جاده، چنین حرکاتی را مرتباً می دیدند، به بد و بیراه گفتن پرداخته و به راه خود ادامه می دادند. اما بودند رانندگانی که از شدت خشم، از ماشین پیاده شده و ضمن فحّاشی، قصد برخورد با بچه ها را داشتند. ولی بچه ها هم به محض توقف ماشین، دو پا داشتند، دو پای دیگر قرض کرده و از محل می گریختند. شایان ذکر است که اگر در محل بازی همین بچه ها، یک ماشین – از هر نوع آن – چند روز هم پارک بود، کوچکترین سنگی به طرف آن پرتاب نمی شد.
رفته رفته از شدت این حرکات کاسته شد طوری که دراواخر همان دهه ۱۳۳۰ به کلی پایان یافته بود.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

یاد یاران/103

زنده یاد حاج مهندس شکرالله تابنده رحمت الله علیه

زنده یاد حاج مهندس شکرالله تابنده، ششمین فرزند حضرت آقای صالح علیشاه (طاب ثراه) روز جمعه ۲۶ دی ۱۳۱۴ در بیدخت متولد شد. بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه در بیدخت و تهران، تحصیلات عالیه خود را در دانشکده معماری دانشگاه تهران ادامه داد و به اخذ مدرک مهندسی راه و ساختمان نایل آمد. سپس برای تکمیل تحصیلات راهی آمریکا شد و تحصیلات مهندسی خود را تا سطح فوق لیسانس ادامه داد. ایشان بعد از بازگشت به میهن در شرکت ملی نفت ایران استخدام شد.
کلیه عملیات ساختمانی مجموعه مزار سلطانی بیدخت در زمان قطبیت حضرت آقای مجذوب علیشاه قدّس الله سرّه العزیز، اعم از نوسازی یا بازسازی و مرمّت کاری، زیر نظر شادروان حاج مهندس شکرالله تابنده انجام گرفته است. به طور کلی، ایشان به عنوان متصدی دفتر فنّی امور ساختمانی سلسله، بر انجام عملیات ساختمانی مربوط به سلسله در سطح کشور نظارت داشت.

جناب مهندس شکرالله تابنده روز ۴ بهمن ۱۳۹۹دار فانی را وداع گفت و به دیدار محبوب شتافت. رحمت الله علیه.
برگرفته با اندکی تغییر از کتاب #بیدخت_در_گذر_زمان
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

برگی از یک کتاب/87

… در یکی از سفرهای حضرت صالح علیشاه به شهرضا، چون در می یابند که وی [سیّد ابراهیم سرّی] در روستا به عمران قنات شریف آباد سرگرم است، با جمعی از درویشان نیکدل عازم آنجا می شوند. او به محض آگاهی، به پیشواز شتافته مقدم ایشان را سخت گرامی می دارد. در خانه، حضرت پیر می گویند: «تفألی بزن.» سرّی مثنوی «آن رهبر جان و مخبر» خود را در دست گرفته، از سینه ی شرحه شرحه از فراق، شرح درد اشتیاق، را با لحن داودی به گرمی تمام می خواند. آنگاه خاموشی یی ژرف و سنگین انجمن روحانی را فرو می گیرد و حضرت پیر پس از توجه و دلجویی و تأمل در کار و روزگار شاعر عارف، چنانکه گفتی نامه ی سرنوشت او را خوانده، می فرماید: «اگر روزگاری دراز بر سر این کار صرف نکرده بودی، از تو می خواستم که از آن، دست باز داری و به شهر باز گردی و سامانی به کار و روزگار خود بدهی. ولی اکنون دیگر گذشته است.» گفتی در آینه ی روشنِ ضمیر خود دیده بودند که جان بر سر این کار خواهد نهاد. و چنان شد. دیری نپائید که در پی دشواری ها و رنج های بسیار، به بیماری سرطان در تهران خرقه ی تن تهی کرد. …

*برگرفته از مقدمه ی کتاب «دیوان اشعار سیّد ابراهیم سرّی«، آبادان، نشر پرسش، ۱۳۸۱

یاد یاران/102

به مناسبت چهلمین روز درگذشت جوان ناکام ساسان کاشانی فر، فرزند حسن، که روز 15 آذر 1399 دار فانی را وداع گفت و در صحن مزار سلطانی بیدخت آرام گرفت. روحش شاد؛ یادش گرامی.

شادروان ساسان کاشانی فر رحمت الله علیه

یادی از گذشته/ 45

در کِشمون بیدخت:
مرحوم ملا نورعلی نورائی، عموی پدرم را به یاد نداشتم. اصلاً ایشان را ندیده بودم. سال ۱۳۲۵یعنی سه سال پیش از آنکه به دنیا بیایم، از دنیا رفته بود. ملا نورعلی بعد از آنکه همسر اولش، دختر شیخ عبدالعلی شمس (معروف به شیخ کلاتی)، از دنیا رفت با دختر مرحوم کربلائی عبدالحسین صفری ازدواج کرد که حاصل آن سه فرزند بود: یک دختر (همسر مرحوم عزیزالله صفاریان) و دو پسر یعنی مرحومان محمد شفیع (مشهور به میرزا رضا) و حسینعلی. ملا نورعلی موذن مسجد جامع بیدخت بود. بعد از وی پسر بزرگش مدتی موذّنی مسجد را به عهده داشت.
در هشت – نه سالگی، یک روز که منزل مرحوم عمو نورعلی بودم، آقای میرزا داود صفری (برادر همسر ملانورعلی) با در بغل داشتن برّه ای کوچک آمد و بعد از خوش و بش با خواهر و سایر حاضرین، برّه را وسط اتاق رها کرد و گفت: «این برّه را برای حسینعلی آورده ام.» برّه ی سفید بسیار قشنگی بود. مرتب جست و خیز می کرد و این سو و آن سو می رفت. میرزا داود که مقداری علف تازه هم با خود آورده بود، خطاب به خواهرزاده اش، حسینعلی، گفت: «کمی علف برایش آورده ام. ولی ازین به بعد خودت باید تهیه کنی.» من گفتم: «هر وقت لازم شد، برویم از زمین ما بیاوریم.» و منظورم قطعه زمینی در اوایل کشمون (کشتمان) بیدخت بود که پدرم در آن جو کاشته بود. مرحوم حسینعلی هم پذیرفت و همان دم از جای برخاست و خطاب به من گفت: «همین الان برویم.»
با دوچرخه حرکت کردیم. او دوچرخه را می راند و من هم روی تَرکِ آن نشسته بودم. به کشمون که رسیدیم، در نقطه ای که از آن به بعد مسیر ناهموار بود، توقف کردیم. حسینعلی دوچرخه را به درختی تکیه داد. مسافتی را پیاده رفتیم. قبل از آنکه به زمین ما برسیم، قطعه زمینی متعلق به شوهر عمه ام، مرحوم حاج محمد باقری، زیر کشت گندم بود. حسینعلی شروع کرد به چیدن برگ بوته های گندم. گفتم: «این زمین گندم مال حاج محمد است. زمین جوی ما آن طرف تر است.» جواب داد: «یک مشت علف که فرقی نمی کند ازین زمین یا آن زمین.» گفتگویمان تمام نشده بود که فریاد تهدید آمیز بلندی به گوش رسید. به طرف صدا برگشتیم ودشتبان (نگهبان) کشمون بیدخت را دیدیم که دوان دوان و فریاد زنان به سمت ما می آمد. به محض دیدن دشتبان، پسر عمویم دستمال محتوی علف ها را برداشت و خطاب به من گفت: «بلند شو که فرار کنیم» و همان دم پا به فرار گذاشت. من هم به دنبالش شروع کردم به دویدن. ولی من که پنج – شش سال از او کوچکتر بودم نتوانستم پا به پای او بدوم و لذا دشتبان خود را به من رساند و در حالی که زنجیر بلندی را در یک دست خود تکان می داد، با دست دیگرش دست مرا گرفت و گفت: «چرا به زمین مردم (بخوانید دیگران) وارد شدید؟» به دروغ گفتم: «زمین خودمان بود.» گفت: «زمین شما آن طرفتر است.» و بعد تهدیدکنان با اشاره به نهال کوچکی که در آن نزدیکی دیده می شد، فریاد زد: «دلت می خواهد تو را به این درخت ببندم و با این زنجیر ادبت کنم؟» در حالی که از ترس به خود می لرزیدم، گفتم:«من که تقصیری ندارم. او – اشاره به پسر عمویم که خود را به دوچرخه اش رسانده و در حال حرکت بود – مقصّره.» گفت: «این بار ندید می گیرم. ولی اگر تکرار بشه وای به حالت.» همچنانکه دستم را در دست داشت، به سوی دِه به راه افتادیم. در بین راه اضافه کرد: «تو را می برم پیش پدرت تا بفهمد که چه کار کردی.» در حالی که به منزلمان نزدیک می شدیم گفت: «من الان جایی کار دارم. بعداً می آیم و با پدرت صحبت می کنم.»
از من که دور شد نفس راحتی کشیدم و به خانه مان رفتم. آن روز و آن شب، هربار که چکش در به صدا در می آمد، بر خود می لرزیدم که نکند دشتبان باشد. ولی آن خدا بیامرز هرگز چیزی به پدرم نگفت. خود من هم تا مدتی بعد، چیزی در این مورد نگفتم.
و دشتبان مزبور مرحوم علی اکبر دشتبانی (علگبر یا علِقبِر دِشتِوو)، فرزند کربلائی محمد رضا، بود. خدایش بیامرزد. انسانی شریف، زحمتکش و وظیفه شناس بود. روحش شاد؛ یادش گرامی.

یک خاطره

یک آخوند، یک صوفی

روز 25 آبان 1359 (7 محرم 1401) به تعاونی 12 (شرکت گیتی نورد) در پایانه جنوب تهران مراجعه کردم تا بلیتی خریده و برای شرکت در مراسم عزاداری حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام به بیدخت بروم. مسئول فروش بلیت گفت: «تمام بلیت ها به فروش رسیده. ولی شانس تو، یک نفر چند دقیقه پیش از سفر منصرف شده. بلیت او را به تو می دهم.» پول بلیت را پرداخت کرده و در ساعت مقرر به اتوبوس سوار شدم. صندلی شماره… ، یکی مانده به ردیف پنج نفره ی آخر اتوبوس). مسافران به تدریج سوار شده و سرِ جای خود می نشستند. یک روحانی هم که معلوم شد حجت الاسلام حاج احمد ملازاده، وکیل محترم وقت شهرستان گناباد در مجلس شورای اسلامی هستند، به اتفاق محافظان خود در میان مسافران بودند. ایشان در ردیف پنج نفره ی آخر اتوبوس نشستند. خیلی از مسافرانی که در ردیف های جلو نشسته بودند، از ایشان می خواستند که جای خود را با آنها عوض کرده و در صندلی های جلوتر بنشینند. ولی آقای ملازاده قبول نکردند.

اتوبوس با در بین راه، مخصوصاً در شاهرود، هم مسافرانی سوار کرد که برخی روی چهارپایه هایی در وسط اتوبوس نشستند. برخی نیز ایستاده بودند. بعد از شاهرود، خوابم برد.

*

از سر و صدای مسافران از خواب بیدار شدم. هوا داشت روشن می شد. شنیدم که مسافران از آقای راننده می خواستند که برای خواندن نماز صبح در جایی توقف کند. و راننده هم می گفت چند دقیقه دیگر نگه خواهد داشت. بعد از آن، دیگر نفهمیدم چه گذشت. وقتی به خود آمدم، درد شدیدی در بازوی راست و کمرم حس می کردم. دیدم که در فاصله ای از اتوبوس، روی زمین افتاده ام. و متوجه شدم که اتوبوس با یک کامیون حامل چغندر شاخ به شاخ شده است. کمی آن طرفتر، آمبولانس هایی را دیدم که زخمی شده ها را به درون آن منتقل می ساختند. هرطور بود از جای بلند شده و به طرف جمعیت رفتم. مرا با یک دستگاه پیکان سواری به تربت حیدریه، بیمارستان 22 بهمن فرستادند. عکس هایی از بازو و کمرم گرفته و معاینات پزشکی انجام شد. من که خدا را شکر شکستگی استخوان نداشتم. ولی متاسفانه تمام اتاق ها و حتی راهروهای بیمارستان پر از مجروحان و آسیب دیدگان حادثه ی تصادف بود. تنها معدودی از مسافران، از جمله آقای ملازاده، را دیدم که سرِ پا بودند.

*

مدتی در بیدخت و مدتی هم در تهران در خانه بستری بودم تا اینکه به لطف و عنایت خدای متعال بهبود کامل یافتم. در روزهایی که در بیدخت بستری بودم، زنده یاد حاج محمد حسین مروی شهری قدم رنجه کرده و به عیادتم آمدند. ایشان گفتند که در گناباد، اولین خبرهای وقوع این حادثه اینطور پخش شد که «اتوبوس گناباد در نزدیکی کامه تصادف کرده و فقط دو نفر از مسافران زنده مانده اند: یک آخوند، یک صوفی.»

*

در چهلمین سالروز وقوع تصادف مرگبار اتوبوس گناباد، یاد همشهریان عزیزی را که در آن حادثه جان باختند، گرامی داشته و از درگاه خدای متعال آرامش روانشان را مسئلت می نمایم./ حسن نورائی بیدخت.