عکس/276

به مناسبت فرارسیدن سالروز (9 ربیع الثانی 1386) ارتحال ملکوتی حضرت آقای حاج شیخ محمد حسن بیدختی صالح علیشاه (طاب ثراه)، قطب سی و ششم سلسله طریقت نعمت اللهی سلطان علیشاهی (گنابادی).

ffdd08f7-1c91-4020-8e4c-357a3b5348e5

حضرت آقای صالح علیشاه قدّس الله سرّه العزیز (24 تیر 1270 – 6 مرداد 1345) 

Advertisements
نوشته‌شده در مناسبت ها, عکس | برچسب‌خورده با , , , , , | دیدگاهی بنویسید

شب یلدا

 

a13c6b98-58a9-43fa-b71d-7a4a3c5706d8یلدا واژه ای سریانی است و در آن زبان همان کلمه‌ی میلاد عربی‌ است که‌ عبارت از زمان ولادت عیسی است و در اصطلاح نجوم آخرین شب‌ پاییز و یا‌ اولین شب زمستان است‌ کـه‌ دراز‌ترین شب‌ها در تمام سال می‌باشد.
در قاموس سریانی به انگلیسی (پاین اسمیت) عیناً یلدا را به‌ معنی ولادت و میلاد تفسیر کرده و گویا به معنی میلاد عیسی را که از قبیل‌ علم‌ بالغلبه باشد نیز متعرض شده…
ابوریحان بیرونی گوید: «و فی اللیلة الّتی یتقدّمها الخامس و العشرون‌ من هذا الشهر (کانون الاول) و هو لیلة علی مذهب الروم عید یلدا، و هو میلاد المسیح‌ و کانت‌ وقئذ لیلة الخمیس، فاکثر الناس یذهبون الی ان هذا الخمیس کان الخامس و العشرون و لیس کذالک انما هو السادس‌ و العشرون…».
از بعض اشعار پارسی نیز رابطه‌ای بین مسیح و یلدا ادراک می‌شود‌.
ایزد‌ دادار مهر و کین تو گویی
از شب قدر آفرید و از شب یلدا
زانکه به مهرت بود تقرب مؤمن
زانکه بـه کینت بود تفاخر ترسا
(ماهنامه وحید، بهمن ۱۳۵۱ – شماره ۱۱۰، صفحه ۱۲۷۱)

به  صاحب‌دولتی  پیوند اگر‌  نامی‌  همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا (سنائی)

از همین بیت سنائی بعض فرهنگ نویسان (از جمله مؤلف برهان) پنداشته‌اند که یلدا نام یکی از‌ ملازمان‌ عیسی‌ بوده است؛ حال آنکه چنین نامی در‌ زمره‌ی ملازمان‌ او در مأخذی دیده نشده. «چاکری عیسی» کردن هم در بیت‌ سنائی به معنی اختصاص یافتن زمان مزبور به ولادت وی می‌باشد‌.

مؤلف‌ (صحاح الفرس) آورده است:
یلدا شبی را گویند‌ در‌ سال که از آن شب دراز‌تر نباشد و در آخر فصل پاییز بود (بامدادش اول زمستان باشد).

امیر معزی گفته‌:
تو‌ جان‌ لطیفی و جهان جسم کثیف است
تـو شمع فروزنده و گیتی شب‌ یلدا

گذشته از «درازی مدت» ایـن شب، شاعران به «سیاهی و تیرگی» آن هم‌ توجه داشته‌اند. چنانکه در شعر‌ امیر‌ معزی‌ دیده می‌شود. و ناصر خسرو گوید:
قندیل فروزی بـه شب قدر به‌ مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا

و خاقانی شروانی راست:
گر آن کیخسرو ایران و تو‌ راست
چرا‌ بیژن شد این در چاه یلدا

صاحب غیاث‌اللغات می‌نویسد:
«یلدا بالفتح‌، شب‌ تاریک‌ و درازشبی است که در آخرین درجه‌ قوس، یعنی در منتهای ماه‌ آذر‌ که‌ به هندی پوس گویند، واقع شود و آن شب دراز‌تر از همه شب‌های سال است‌ و آن‌ را نحس گرفته‌اند و صاحب‌ کـشف از زمـان گویا نقل کرده که شب یازدهم‌ که‌آفتاب در جدی باشد یعنی شب.»                  (ماهنامه وحید، بهمن ۱۳۵۱ – شماره ۱۱۰، صفحه ۱۲۷۲)

یازدهم ماه دی که آن را به هندی‌ماه گویند‌ و آنچه‌ مؤلف را از علم تنجیم‌ تحقیق شده آنست که روزی که آفتاب یـازدهم‌‌ درجـه‌ی بـرج‌ قوس طی نماید کوتاه‌تر از همه روزهای سال‌‌ همان روز است و دراز‌تر از همه شب‌های‌ سال‌ شب آنروز است. و این اتفاق در عشره‌ی دوم آذر مطابق پوس باشد‌ به‌ اندک‌ تفاوت».

انوری گوید:
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شب های یلدا گرفته‌

باید دانست‌ که‌ جشن‌ میلاد مسیح که در ۲۵ دسامبر تثبیت‌ شده طبق تحقیق محققان‌ در‌ اصل جشن ظهور میترا (مهر) بوده است که‌ عیسویان در قرن چهارم میلادی آن را روز تولد‌ عیسی‌ قرار دادند. پس مهر در این روز متولد شده و در روزگاران‌ قدیم‌ نزد مهرپرستان‌ این روز مخصوص «جشن‌ مهر» بوده‌ است. در اوستا، «مهر» فرشته‌ی روشنایی و پاسبان‌ راستی‌ و پیمان است؛ و در فارسی بـه معانی خورشید و ماه هفتم سال‌ و روز شانزدهم هر‌ ماه‌ و محبت آمده است‌.

مسعود‌ سعد‌ سلمان این‌ معانی‌ را‌ در یک بیت آورده است:
روز‌ مهر‌ و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان‌
مهر بفزای‌ ای نگار  ماه‌چهر  مهربان‌

رومیان‌ قدیم عقیده داشتند که مهر از‌ سنگ خارا تولد یافته‌ و کلاهی‌ مخصوص بر سر دارد و در‌ یک‌ دسـت خـنجر و در دست دیگر مشعل گرفته و برای روشن کردن به وجود آمده‌. … ما‌ شب یلدا را، که شب‌ اول‌ دی ماه است، شب چله‌ نـامیده‌ و آداب و رسـومی خـاص در‌ این‌ شب داریم مانند خوردن‌ میوه‌هایی کـه در تابستان و پاییز فراوان و در این وقت نزدیک‌ به‌ تمام شدن‌ است. …

مرحوم محمد‌علی‌ تربیت در‌ تـذکره دانشمندان‌ آذربایجان در احوال‌ آقا‌ اسـماعیل یـلدا می‌نویسد:
از اهل ماکو اسـت؛ در سال ۱۲۵۸ تولد یافته و در سال ۱۲۱۳‌ وفات‌ کرده اسـت. دیوانی دارد مرکب از‌ فارسی و ترکی‌. این‌ بیت‌ ترکی‌ مشهور از‌ اوست‌:
یلدا گجه سی بر دور ایلده بر او لور پیدا
بیلمم بونجه آیدور آیده ایکی یلدا‌ دور‌

همچنانکه قـبلاً اشارت رفت، شاعران و گویندگان ما‌ بین‌ یلدا‌ و مسیح رابطه‌ای‌ احساس‌ کرده و در گفته‌های خود بدان اشاره کرده‌اند.

ناصرخسرو گوید:
گر زی قول ترسا مجهول است‌
معروف نیست قول تو زی ترسا
او بر دوشنبه و تو بر‌ آدینه
تو لیل قدر داری و او یلدا

*** دکتر‌ اسماعیل حاکمی – دانشیار دانشگاه تهران
……………………………………………..
#علم_و_فرهنگ
@MajzoobanNoor

نوشته‌شده در مناسبت ها | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

یادی از گذشته/29

هندوانه ی شب چلههندوانه

     در جاده قدیم بیدخت به طرف قائن، بعد از گذشتن از خروجی مزارجعفرآباد، به نقطه ای می رسیم که جاده به طرف راست می پیچد. سر این پیچ، بندی وجود دارد که به بند سنبل موسوم است و در گذشته به مرحوم حاج حسینعلی امانیان تعلق داشت. بند در واقع آب بند یا سدّی است خاکی که با آب حاصل از بارندگی های شدید پر می شود و به کشت گندم یا خربزه و هندوانه دیم اختصاص دارد. کسی که قصد کاشت گندم داشته باشد، در اوائل پائیز بذر گندم در آن می کارد و منتظر بارش باران می شود. اما کسی که بخواهد خربزه و هندوانه به عمل آورد، منتظر باران های فصل بهار می ماند. اگر سال خوب بوده و باران کافی ببارد و بند به اصطلاح آب بخورد، خربزه و هندوانه در آن می کارند. در اطراف بیدخت بندهای متعددی وجود دارد که هرکدام به یک خانواده تعلق دارد. و بند سنبل یکی از این بندهاست.

     در سال های آخر دهه 1330 و اوائل دهه 1340 خورشیدی، بند سنبل در اختیار فرزندان مرحوم حاج حسینعلی امانیان یعنی مرحوم حاج ابراهیم (استاد ابراهیم دوچرخه ساز) و برادرش مرحوم حسن امانیان، و بقیه ورثه ی حاج حسینعلی قرار داشت. آنان بیشتر خربزه و هندوانه می کاشتند.

     کل محصول بند مثل هرچیز دیگری شش دانگ در نظر گرفته می شد و صاحبان بند مقدار خربزه و هندوانه ی مازاد بر مصرف خود را به صورت دانگی به فروش می رساندند. بعضی سال ها، خدابیامرز پدر من معادل نیم دانگ از محصول بند را خریداری می کرد و به بیان دیگر در آن شریک می شد. نحوه ی شراکت اینطور بود که قبل از فرارسیدن ایام برداشت محصول، یک نفر خبره که اصطلاحاً «حَزّار» نامیده می شد، گشتی در میان بند می زد و میزان محصول آن سال را «حَزر» (بر وزن بذر) یا برآورد نموده و بهایی برایش تعیین می کرد.

     هر هفت یا ده روز یک بار همه ی شرکا برای چیدن خربزه و هندوانه های رسیده به بند می رفتند. وسیله ی حمل و نقل خربزه و هندوانه عمدتاً الاغ بود. اگر کسی خودش الاغی نداشت از بستگان یا همسایه ها قرض می گرفت. پدر من از الاغ پدر بزرگ استفاده می کرد.  در آنجا، بزرگترها به چیدن خربزه و هندوانه های رسیده می پرداختند. کوچکترها نیز کار جمع آوری و انتقال آنها به یک نقطه را عهده دار می شدند. در این مدت، فردی نیز که به عنوان« پَلیز وو» یا پالیزبان کار نگهبانی و مراقبت از محصول بند در طول تابستان را به عهده داشت، در جمع آوری خربزه و هندوانه ها به دیگران کمک و گاهی با چای از آنها پذیرایی می کرد. بعد از آنکه همه ی خربزه و هندوانه ها در یک نقطه جمع می شد، بزرگترها کار تقسیم آنها را شروع می کردند. تقسیم به این صورت بود که هر یک از مقسم ها خربزه یا هندوانه ای برمی داشت و در نقطه ای به زمین می گذاشت. بعد پنج خربزه ی هم اندازه ی آن جدا می کرد و در پنج نقطه ی دیگر به زمین می نهاد. و بدین ترتیب همه خربزه ها و هندوانه های چیده شده به شش کود (کوت) تقسیم می گردید. بعد نوبت به بیجه کردن آنها می رسید تا معلوم شود هر کود به چه کسی تعلق می گیرد. بدین منظور هریک از شرکا چیزی به عنوان نشانه برای خود انتخاب می کرد؛ چیزهایی مثل یک برگ، یک تکه سنگ، یک تکه چوب، و… . بعد این نشانه ها را به شخص دیگری، که نمی دانست کدام نشانه به کدام شریک تعلق دارد، می دادند تا هر نشانه را روی یک کود از خربزه و هندوانه های تقسیم شده بیاندازد. به طور مثال، برگ روی هر کودی انداخته می شد، آن کود به کسی تعلق می گرفت که برگ را انتخاب کرده بود. این کودها هرکدام معادل یک دانگ از محصول آن روز بند بود. شرکایی که معادل نیم دانگ از محصول را صاحب بودند، یک کود را به دو بخش تقسیم می کردند.

     در یکی از این سال ها، یک هندوانه ی بسیار بزرگ در میان هندوانه های چیده شده وجود داشت. این هندوانه آنقدر بزرگ بود که به جای آن در هریک از کودهای دیگر سه یا چهار هندوانه گذاشته شد. همه ی حاضران می گفتند که بیجه ی آن به هرکه بیافتد، شب چله باید دیگران را به خانه اش دعوت کند. بیجه و به عبارتی قرعه کشی انجام شد و کودی که آن هندوانه در آن قرار داشت، به پدر من افتاد. واقعاً هندوانه ی بسیار بزرگی بود. آن را تا چند ماه در زیرزمین منزلمان نگاه داشتیم ولی متأسفانه پیش از رسیدن شب چله پوسید و فقط قسمتی از آن را توانستیم نوش جان کنیم.

نوشته‌شده در یادی از گذشته | برچسب‌خورده با , , , , , | 4 دیدگاه

یاد یاران/80

دکتر کامبیز هاشمی بیدختی، فرزند عبدالله، در سال 1333 در بیدخت متولد شد. تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دکتری پزشکی عمومی در دانشگاه جندی شاپور اهواز ادامه داد و در شهرهای سبزوار و مشهد خدمت کرد. بعد از بازنشستگی از خدمت دولتی، یک باب کلینیک ترک اعتیاد در مشهد دایر کرد و در آن به خدمت مشغول شد. ایشان روز شنبه 25 آذر 1396 دارفانی را وداع گفت و در بهشت رضای مشهد مقدس آرام گرفت. روحش شاد؛ یادش گرامی.

هاشمی دکتر کامبیز

زنده یاد دکتر کامبیز هاشمی بیدختی

نوشته‌شده در یاد یاران, عکس | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

عکس/275

آدمیزاده طرقه معجونی است     کز فرشته سرشته  وز حیوان

گر کند میل این،شود کم ازاین     ور رود سوی آن، شود به ازآن

IMG_0931

نوشته‌شده در شعر, عکس | دیدگاهی بنویسید

سخن مجذوب/34

  از بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه) سلّمه الله تعالی
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
شعری است می‌گوید:
آدمیزاده  طرفه معجونی  است         کز فرشته سرشته و ز شیطان (حیوان)
از لحاظ ظاهری بدن هم می‌بینیم مثلاً می‌گویند بدن انسان و هر جانداری، به آب نیازمند است. آب سردی است می‌خورد؛ چای داغ هم می‌خورد. همه‌ی اینها مایع برای او حساب می‌شود. ولی آیا این آب سرد و این چای هر دو یکطور است و بشر به هر دوی اینها به یک جور نگاه می‌کند؟ نه. عملاً می‌بینیم. زندگی خودمان است، هر دو را بشر تمایل دارد. یک مقداری یک مدّتی با مهر و محبّت و به‌ اصطلاحِ ما، به صلح علاقه‌مند است و به صلح رسیدگی می‌کند. همین انسانِ صلح‌جو گاهی مشت، گره می‌کند و جزئی حرکت مخالفی را سرکوب می‌کند که براندازد.
تشخیص واقعی و صحیح این موارد را خداوند و مصلحت‌اندیشی خداوند می‌داند. یعنی هر چه مصلحت دانست؛ که گاهی چای داغ برایش می‌گذارد و گاهی آب یخ.
به همین اندازه هم چون به انسان سِمَتِ خلافت‌اللّهی داده است، به هر اندازه که مصلحت بداند این را به این انسان تعلیم می‌کند و این که فرمود: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا (بقره، 31) یعنی همین صفاتی که برای خلیفةالله، ما تشخیص می‌دهیم لازم است، به هر اندازه مصلحت بداند می‌گذارد.
به‌همین‌جهت از انواع مختلف حالات و حتّی انواع متضاد حالات، از رحم و شفقت و غضب، همه‌ی اینها را آفریده. همه‌ی اینها در مورد بشر مورد استفاده قرار می‌گیرد و آن عقل الهی می‌کند. مسائل مهمتر آن رابطه‌ی اصلی ما که خداوند باشد و توسط نمایندگانی که خودش تعیین کرده و یا نمایندگانِ آن نمایندگان قرار داده است. ان‌شاءالله خداوند ما را در ذیل سایه‌ی این نمایندگان حفظ کند. هم جسم‌مان و هم روح‌مان را حفظ کند.
…………………………………………..
* صبح جمعه 23 اسفند 1392.
@jozveh121
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

سخن مجذوب/33

 از بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه) سلّمه الله تعالی

در باره ی قطبیّت حضرت سلطان علیشاه:

آقای سلطان‌علیشاه هم بعد از فوت حضرت سعادت‌علیشاه قطب شدند؛ به‌اصطلاح یعنی رهبر شدند.

91-08-Dr-Nour-Ali-Tabandeh-Majzob Alishah (58)

حضرت آقای مجذوب علیشاه حفظه الله تعالی

از زمان خود آقای سعادت‌علیشاه دو تا ادّعای نادرست بود: یکی صفی، مشهور به صفی‌علیشاه، مرد فاضل دانشمند و با طبع شعر. طبع شعر هم خیلی در عرفان مؤثّر است که تفسیر را به شعر در آورده. داماد شاه مرید شیخ صفی‌الدّین بود؛ یک موقعیتی داشت. یکی هم حاج آقا محمّد منوّر، عموی حضرت رحمت‌علیشاه، مرد مجتهد پیشنمازی که علما همه به او توجّه داشتند و خیلی هم شخصیت به او می‌دادند. این دو تا بود که شاید تعداد خیلی کمی از درویش‌های قدیم آمدند با ایشان تجدید کردند. شرح‌حالشان هست. ایشان جانشین چنین وضعیتی شدند.
من به یکی که از لحاظ جامعه‌شناسی به‌قولی در اروپا صحبت می‌کرد، برایش این توجیه را کردم. برای ما زیر همه‌ی این توضیحات، اراده‌ی الهی وجود دارد. او را می‌بینیم. می‌گوییم خواست خدا بود. ولی برای او این توضیح را دادم. گفتم آقای سلطان‌علیشاه دیدند اگر به امور اجتماعی با شاه با دربار و اینها بپردازند، هرگز ظاهراً به آنها نمی‌رسند و حسادت آنها را هم زیاد می‌کنند. مردم هم از دولت و دربار و این چیزها خوششان نمی‌آید. اقتضای استغنای طبع و علوّ طبع این است که در درویش‌ها باید باشد دیگر، چه برسد به قطب که دریای آن است.
اقتضاء داشت وقتی که کامران میرزا نایب‌السلطنه پسر ناصرالدّین شاه (مثل اینکه) آمد پیغام ناصرالدّین شاه را داد گفت که اعلیحضرت فرموده‌اند که من دو – سه روز دیگر برمی‌گردم. خواهش می‌کنم تشریف داشته باشند. من می‌خواهم زیارتشان بیایم. نمی‌دانم ایشان شاید هم خیال داشتند هفت، هشت، ده روز بمانند ولی مع‌ذلک جلوی خودِ او صدا زدند: «آشیخ تقی (مباشرشان بود)، وسایل سفر را آماده کن. همین امروز عصر حرکت می‌کنیم.» بعد به فقرا یک جور جواب دادند. گفته بودند خوب است شاه به ما توجّه داشته باشد. فرموده بودند درویشی که نظر به شاه دارد به درد درویشی نمی‌خورد. درویش باید فقط به خدا نظر داشته باشد. به خود او فرموده بودند: «ما چه کسی هستیم که شاه بیاید دیدن ما. ما یک دهاتی هستیم. اگر به ما مثل یک شهروند به‌قولی نگاه می‌کند، پا شود بیاید بیدخت. من خودم را لایق نمی‌دانم شاه بیاید دیدن ما. اگر هم به‌عنوان قطب می‌گوید و می‌خواهد بیاید دیدن قطب، زیارت قطب (حالا به چه عبارتی) او نباید بگوید. پا شود پیاده بیاید بیدخت مرا ببیند.»

……………………………………………….
* تاریخ 24 فروردین 1384، در بیدخت
@jozveh121
 
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , , , , , , , | دیدگاهی بنویسید