سخن مجذوب/29

بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه)

درباره‌ی عشق (قسمت ششم)
عقل و عشق هر دو برای انسان هست. هر دو در مواقعی ممدوح است؛ در مواقعی مذموم است. باید در زندگی عقل را به‌کار ببریم منتها عقل انسانی و در سطح پایین‌تر. اگر برسیم به مقاماتی که همانند داستان ابراهیم ادهم سوزن طلا برایمان بیاورند، سوزن طلا را قبول نکنیم برای اینکه سوزن طلا هم از این قبیل است. این امتحان الهی است.
اصطلاحی است می‌گویند سهل و ممتنع. کارهایی که ظاهراً خیلی آسان است ولی صحیحش خیلی مشکل است. زندگی ما، زندگی عرفانی، هم همینطور است ولی اگر سلوک کسی فقط به راه خدا باشد و با عقلی باشد که خدا داده، در این صورت زندگی او مرفه خواهد بود. مرفه هم نه اینکه کاخ‌های سلطنتی برایش می‌آید. نه! یعنی دلش آرام خواهد بود. ان‌شاءالله خدا این آرامش و این عقل عرفانی را به ما بدهد. آخر الان همه انتقاد می‌کنند می‌گویند این صوفی‌ها، درویش‌ها با عقل مخالف هستند، عشق را می‌گویند. نه، اینطور نیست. آنهایی که خیلی دقیق کار می‌کنند، عشق به کار دارند. ان‌شاءالله خدا هرطور می‌خواهد ما را خوب نگه‌دارد، ان‌شاءالله.

…………………………..

گزیده‌ای از جزوه‌ دویست و بیست و نهم،  تاریخ 22 فروردین1394.
@jozveh121

Advertisements
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

سخن مجذوب/28

 بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه) حفظه الله تعالی
درباره‌ عشق (قسمت پنجم)
عشق الهی که مایه و خمیرمایه‌ی عرفان و فقر است مانند تمام چیزهای معنویِ دیگر، وقتی به روی کاغذ می‌آید برای نوشتن یا به زبان می‌آید برای گفتن یا به گوش می‌آید برای شنیدن، یک مقداری با اصل تفاوت دارد. هر چه هم به اصل و به واقعیت نزدیک باشد، یک مقداری تفاوت دارد. برای اینکه نوعِ آنچه که این هست، غیر از نوعِ اشیاء و حالاتی است که ما، در دنیا داریم. و به همین حساب هم هست که در مورد احساسات و عواطفی که به قلم و زبان می‌آید، به این نکته باید توجّه بکنیم.
اصلاً خود لغت «عشق» که در لغات هست با لغت حُبّ یعنی دوستی فرق نمی‌کند. حتّی آن لغت‌شناسان و روانشناسان می‌گویند همان حُبّ وقتی به مرحله‌ی بالاتری و شدیدتری رسید، تبدیل به عشق می‌شود یعنی لغتی که برایش می‌گویند فرق می‌کند واِلّا خودش همانی است که هست. عشقی که در فارسی و در زبان بشری بیان می‌شود، حاکی از آن است که دو تا وجود؛ هر دو مستقل و جداگانه هستند. حالت جذب و انجذاب بین‌شان هست. به‌هیچ‌وجه وحدتی تصوّر نمی‌شود کرد. ولی در عشق الهی، عاشق اصلاً وجودی ندارد هر چه هست خداست؛ هر چه هست معشوق است. این مهمترین تفاوت است که باید تصوّر کرد یا بسیاری از لغات و اصطلاحاتی که در زبان فارسی و یا هر زبان دیگری به‌کار می‌بریم که مثلاً عشقِ لیلی و مجنون، عشقِ یوسف و زلیخا یا امثال اینها را از یک جهاتی تشبیه کنیم ولی آنها اصلاً جداگانه است، همینطور سایر عواطف.
@jozveh121
 …………………………………………………………..
گزیده‌ای از جزوه‌ دویست و بیست و نهم، تاریخ 1۵ فرودرین 1393
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

سخن مجذوب/27

بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه) حفظه الله تعالی

درباره‌ی عشق (قسمت چهارم)

در شرح‌حال لیلی و مجنون، همه‌ی شعرای عارف یا عرفای شاعر حرف زده‌اند. مِن‌جمله جامی؛ جامی از همه بهتر. مثلاً دو تا داستانش به خاطرم رسید. یکی می‌گوید که مجنون را دید که روی زمین نشسته با انگشتش روی زمین مرتّب اسم لیلی را می‌نویسد و پاک می‌کند؛ دومرتبه این کار را می‌کند. گفت چه کار می‌کنی؟ مجنون گفت:
چون میسّر نیست بر من کام او
عشق بازی  می‌کنم با  نام او
جامی خیلی نکته‌ی ظریفی را گفته. یا جای دیگر این قسمت است که می‌گوید مجنون بعد از آنکه خبر شد لیلی رحلت کرده و او را دفن کرده‌اند، پاشد راه افتاد که محلّ قبرش را پیدا کند، از هر کسی می‌پرسید (حالا اشعارش یادم رفته، حفظ نیستم، مطلبش را می‌گویم). از یک جوانی پرسید قبر لیلی کجاست؟ این جوان گفت که تو خودت باید بدانی، دلت می‌خواهد بدانی؟
ز هر خاکی کفی بردار و بو کن
در آن بو تربت او جست‌ و جو کن
زهر خاکی که بوی عشق برخاست
یقین دان تربت لیلی همانجاست
اگر ما بگوییم همه چیز به خداوند برمی‌گردد و همه چیز را خداوند خلق کرده، لیلی و مجنون را خداوند خلق کرد؛ عشق بین اینها را هم خداوند خلق کرده؛ خاک را هم خداوند خلق کرده. از همان بویی که به‌قولی در عشق هست، در خاک هم هست. برای اینکه خالقش یکی است. منتها چه بینایی باشد که ببیند.
@jozveh121
………………………………………………………..
برگرفته از: گزیده‌ای از جزوه‌ی دویست و بیست و نهم، گفت‌وگوهای عرفانی، تاریخ 10 اردیبهشت 1388.
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , , , , | دیدگاهی بنویسید

سخن مجذوب/26

بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه)

 درباره‌ عشق (قسمت سوّم)

آیا می ‏شود گفت که عقل ایمانی حاصل جمع عقل و عشق است؟
اصلاً عشق چیست؟ عشق به یک حقیقت، همان ایمان به آن حقیقت است که یک جا لغت ایمان برایش آورده می ‏شود و یک جا عشق. ایمان جنبه‌ی خلوصش است که در دل نهفته است و کسی نمی‏ بیند و عشق جنبه‌ی بیرونی و جلوه‌ی آن است. عشق و ایمان مترادف هم هستند. بنابراین چون ما مسلمان‌ها به یک مبدأ ایمان داریم، ایمان به وجود چنین مبدائی باعث می‏شود که متوجّه شویم که کارهای ما، حساب دارد پس در اینجا، این عقل ایمانی می‏ شود.
پس این می ‏تواند برای هر متدیّنی در ادیان دیگر هم باشد؟
بله هر متدیّنی در ادیان دیگر می‏ تواند دارای عقل ایمانی باشد منتها ما می‏ گوییم اگر متدیّنین در ادیان دیگر به عقل ایمانی خود رجوع کنند و آن را به‏ کار ببرند، می‏ فهمند اسلام بعد از دین آنها آمده است و کامل‏تر است واِلّا بله همانطور که عشق در هر انسانی می‏ تواند باشد، حتّی در انسان شیطانی؛ ایمان هم در هر کسی می‏ تواند باشد منتها ما ایمانی را که می‏ گوییم، ایمان به خدا، ایمان به روز جزاست.
……………………………………………….

گزیده‌ای از جزوه‌ی دویست و بیست و نهم، گفت‌وگوهای عرفانی، 1۵ اردیبهشت 1388
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

سخن مجذوب/25

 بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه) سلّمه الله تعالی

درباره‌ی عشق (قسمت دوم)
خبری نقل از حضرت جعفر صادق است، فرمود: هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ‏، آیا دین چیز دیگری غیر از حُب است؟
حُب همان معنای عشق است. در روانشناسی می‌گویند عشق حُب است یعنی حُبّ انحصاری. حالا در این حدیث هم که می‌فرمایند: هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ، یعنی هر حُبّی؟ هر دوستی یی؟ کسی دوستی دنیا دارد، دوستی مقامات دارد، هزار دوستی دارد، اینها دین است؟ نه! وقتی می‌گوید: هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ یعنی حُبّ الهی که همان عشق باشد؛ حُبّ انحصاری الهی.
این همان چیزی است که مولوی می‌گوید:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه  در رقص آمد و  چالاک شد
محبّت الهی که باشد، همان دین است؛ هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ.
چه زمانی به حُبّ و عشق اهمّیت می‌دهند؟ مسلّماً وقتی که واقعی باشد و جلوه‌های حُب را داشته باشد. کسی می‌گوید: من حُبّ الهی دارم ولی یک قدم در راه خدا برنمی‌دارد و هزار حُبّ دیگر هم دارد: حُبّ مال، حُبّ جاه، حُبّ لباس خوب، حُبّ همه‌ی چیزهایی که می‌خواهد. یکی از این حُب‌های غیرحقیقی و اَلَکی‌اش را در راه خدا، برای خدا کنار نمی‌گذارد. این دیگر اسمش حُب نیست.
حُب، آن است که جلوه داشته باشد؛ در واقع تمام عبادات همینطور بوده است، مثلاً در مورد روزه گفته‌اند: حُبّ خوراک، امری طبیعی است. همه‌ی جانداران دارند. انسان هم دارد، یعنی برایش ضرورت دارد. همینطور آب برایش ضرورت دارد؛ دوست دارد. این حُب است. خواسته‌اند ما خودمان را امتحان کنیم و برای ما تمرینی گذاشته‌اند که بتوانیم در راه حُبّ خدا بعضی از دوستی‌های دیگر را کنار بزنیم. از ضروریات هم شروع کردند؛ آب و غذا و معاشرت و… گفته‌اند اینها را امتحان می‌کنیم، یک ماه کنار بگذارید؛ ببینید می‌توانید؟ بعد آنهایی که می‌توانند، باز هم برایشان دستور و تمرین می‌آید.
@jozveh121

 ………………………………………………………..
گزیده‌ای از جزوه‌ دویست و بیست و هشتم، تاریخ 25 آبان 1387.
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

سخن مجذوب/24

 بیانات حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوب‌علیشاه)
درباره‌ی عشق (قسمت اوّل)
اگر کسی حُبّ خدا را به حدّ اعلای آن داشته باشد نمی‌تواند حُبّ دیگری را داشته باشد، البتّه آن حُب کمتر در مردم عادی وجود دارد؛ در انبیاء هست و بعضی اولیاء هم به این درجه رسیده‌اند. از جمله بایزید بسطامی وقتی به این آیه رسید که خداوند می‌فرماید: اَنِ اشكُرلِی وَ لِوالِدَیكَ (سوره لقمان، آیه 41) شکر من و شکر والدین خود را بجا بیاور، پیش مادر خود گریه‌کنان آمد (پدر را که از دست داده بود) گفت: خداوند چنین امر کرده و من نمی‌توانم این دو شکر را بجا بیاورم و قابل جمع نیست، یا من را از خدا بخواه که یکسره برای تو باشم یا من را رها کن که یکسره با خدا باشم. مادر گفت: من تو را رها کردم، برو در راه خدا یعنی قابل جمع نبود. این حُبّی را که قابل جمع با حُبّ دیگری نباشد و به حدّ اعلا برسد، خواستند برای آن اسم دیگری پیدا کنند، به قول مولوی، اسم آن را گذاشته «عشق» البتّه یک عدّه‌ای که می‌خواستند فقط از دیگران ایراد بگیرند، به ما ایراد می‌گیرند که استفاده از لغت عشق نسبت به خداوند توهین است، درصورتی‌که عشق همان حُب است؛ حُبّی که با حُبّ دیگری یکجا جمع نمی‌شود، حُبّی که به اصطلاح انحصارطلب است؛ فقط و فقط خود اوست و حُبّ دیگری نیست، این را عشق می‌گویند؛ در روانشناسی هم باب خاصّی وجود دارد که مثال می‌زنند و می‌گویند که وقتی ما معمولی نگاه می‌کنیم، همه جا را به تساوی می‌بینیم یعنی همه را به یک اندازه و به یک درجه و قوّت می‌بینیم، بعد اگر ذرّه‌بین بگذاریم ذرّه‌بین فقط یکجا را می‌بیند و جاهای دیگر را حذف می‌کند؛ این هم همین‌طور است. مولوی در توصیف این عشق می‌گوید:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه  در رقص آمد و  چالاک شد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد یعنی پیغمبر(ص) ما که یک بشر بود و از خاک آفریده شد و جسم داشت به واسطه‌ی عشق الهی به آسمان‌ها رفت.
@jozveh121
………………………………………………….
 گزیده‌ای از جزوه‌ی دویست و بیست و هشتم، ، تاریخ 23 دی 1386
نوشته‌شده در سخنرانی | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

برگی از یک کتاب/118

عُمّان سامانی

میرزا نورالله، فرزند عبدالله، ملقّب به تاج الشعراء، شاعر، ادیب و عارف، پدرش «ذرّه» تخلص می نموده، و او فرزند عبدالوهاب قطره است؛ از خاندانی ادیب و شاعر. در حدود سال 1239 متولد گردیده، کمی تحصیل نموده، در خدمت آقا میر محمد هادی پاقلعه ای [ملقب به «هادی علی»، از مشایخ حضرت رحمت علیشاه شیرازی] به فقر مشرّف شده.

کتب زیر از اوست:

  • دیوان اشعار، محتوی قصاید و غزلیات و غیره؛
  • گنجینه الاسرار، مثنوی در مرثیه حضرت سیّدالشهدا علیه السلام که چندین مرتبه به طبع رسیده؛
  • مخزن الدُرَر، در تذکره ی شعرای سامان.

از اشعار اوست:

در عنان گیری حضرت زینب سلام الله علیها:

خواهرش بر سینه و بر سر زنان     رفت  تا گیرد  برادر را  عنان

سیل اشکش بست بر شه راه را     دود آهش  کرد حیران شاه را

در قفای شاه رفتی هر زمان     بانگ مهلاً مهلاً اش بر آسمان

کای سوار سر گران، کم کن شتاب     جان من، لختی سبکتر زن رکاب

تا ببوسم آن رخ دلجوی تو     تا ببویم  آن   شکنج  موی تو

شد سراپا گرم شوق و مست ناز     گوشه ی چشمی به آن سو کرد باز

دید مشکین مویی از جنس زنان     بر فلک دستی و دستی بر عنان

زن مگو، مرد آفرین روزگار     زن مگو، بنت الجلال، اُخت الوقار

زن مگو، خاک درش نقش جبین     زن مگو، دست خدا در آستین

………………………………………………

دانشمندان و بزرگان اصفهان، مرحوم مصلح الدین مهدوی، تحقیق، تصحیح و اضافات: رحیم قاسمی و محمد رضا نیلفروشان، اصفهان، گلدسته، 1384، صفحه 172.

نوشته‌شده در کتاب | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , , | دیدگاهی بنویسید