بایگانی دسته بندی ها: یادی از گذشته

یادی از گذشته/37

یک آخوند، یک صوفی (قسمت سوم) به اتفاق آقای عبادی از بیمارستان خارج شدیم. ایشان مرا به سمت اتومبیل خود برد؛ درب آن را باز کرد؛ و از من خواست سوار شوم. ضمن تشکر از ایشان به خاطر آمدن به … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یادی از گذشته | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

یادی از گذشته/37

یک آخوند، یک صوفی (قسمت دوم) فاصله ی بین روستای کامه (که بعداً فهمیدم محل تصادف بوده) تا بیمارستان امدادی شهرستان تربت حیدریه را نفهمیدم چقدر طول کشید؛ نمی دانم خواب بودم یا بیهوش. وقتی که پیکان متوقف شد، چند … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یادی از گذشته | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

یادی از گذشته/37

یک آخوند، یک صوفی (قسمت اول) محرم سال 1401 بود. دلم هوای بیدخت کرده بود. عصر روز یکشنبه 25 آبان 1359 (7 محرم 1401) به تعاونی 12 در پایانه جنوب تهران مراجعه کرده و تقاضای یک بلیط برای گناباد نمودم. از قضا … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یادی از گذشته | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید

یادی از گذشته/36

حَزر، حزّار، حزّاری یادش بخیر، پنجاه سال پیش، پدر بزرگم، کربلائی ملا اسدالله، در صالح آباد بیدخت یک باغ انگوری داشت. این باغ به صورت مزارعه یا نصفه کاری اداره می شد. بدین معنی که آب و زمین آن متعلق … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یادی از گذشته, عکس | برچسب‌خورده با , , , , , , | دیدگاهی بنویسید

یادی از گذشته/35

یک خاطره مرحوم حاج حسن شاه بدیع زاده، معروف به حاج حسنِ خان، از همسایگانِ خانه ی پدری ام بود. مرد بسیار مهربان، باذوق، خوش مشرب و خوش صحبتی بود. یک بار با پدرم داشت از دزدی هایی که هر … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یادی از گذشته, خاطره | برچسب‌خورده با , | دیدگاهی بنویسید

یادی از گذشته/34

پذیرائی میوه در سال های دور گذشته، مرحوم حاج کاظم خواجه، پدر مرحوم حاج حسن آقا خواجه بیدختی، همه ساله در فصل تابستان، حضرت آقای حاج شیخ محمد حسن بیدختی صالح علیشاه را به صرف میوه (خربزه، هندوانه، انگور) به … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یادی از گذشته, عکس | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , | دیدگاهی بنویسید

یادی از گذشته/33

یک خاطره در اواخر دهه ی 1330 ، دانش آموز کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم. یک روز به اتفاق مرحوم پدربزرگم، کربلائی ملا اسدالله، که در آن زمان حدود هفتاد سال داشت به کِشمون بیدخت رفته بودیم. پدربزرگ قصد … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یادی از گذشته | برچسب‌خورده با , , , | دیدگاهی بنویسید