لطایف/1

پندارم توئی      جامی، شاعر معروف، در مجلسی غزلی شروع نمود که مطلعش این بود: بس که در جان فگار و چشم بیدارم توئی هرکه پیدا می شود از دور، پندارم  توئی      همه ی حاضرین او را تحسین و آفرین گفتند مگر شخصی که از روی حسد او را استهزاء نموده گفت:« بلکه خریادامه خواندن «لطایف/1»

لطایف/24

 مُهر دهان زني مي خواست در ماه شعبان از بزازي پارچه اي نسيه بخرد به وعده ي ماه رمضان. بزاز گفت: «مي ترسم كه خُلف وعده كني.» زن گفت: «سوگند به مُهر دهانم كه خلف وعده نخواهم كرد.» بزاز پرسيد: «كدام مُهر؟» زن جواب داد: « قضاي رمضان سال گذشته را روزه دارم.» بزاز گفت:ادامه خواندن «لطایف/24»

لطایف/25

سگ و مرد روستايي مردي روستايي سگي را كه مي خواست او را گاز بگيرد، با تبر كشت. صاحب سگ، كُشنده ي سگ را به نزد قاضي برد. قاضي پرسيد: «چرا سگ اين مرد را كشتي؟» مرد جواب داد: «جناب قاضي، سگ به من حمله كرد. من هم براي دفاع از خود، تبر را جلوادامه خواندن «لطایف/25»

لطایف/23

گویند…    گويند شيخ سعدي شيرازي سرش طاس و بي مو بود. روزي با يكي از علما به مباحثه پرداخته تا كار به جايي رسيد كه آخوند گفت:« من به قدر موي سر تو علم دارم.» سعدي فوراً كلاه از سر برداشته گفت:« فضيلت آخوند صاحب معلوم شد.» …………………………………….      كشكول ساعدي، علامه آيت اللهادامه خواندن «لطایف/23»

لطایف/21

عسّلیکم      طفیلئی به مجلسی در آمد. جمعی به عسل خوردن مشغول بودند. چون چشمش به عسل افتاد، حال بر او بگشت. خواست که گوید «السّلام علیکم»، گفت: «عسّلیکم.» ……………………………………………      هفت شهر عشق، نفایس اویسی، فضل الله اویسی، جلد 2، ص 1081.

لطایف/20

تجارت نماز      گدايي در مسجدي به نزديك يكي از تجار رفت و گفت:« حاج آقا نماز جماعت مي خواني، قبول باشد؛ یک چيزي هم در راه خدا انفاق كن». تاجر گفت:« برو خدا پدرت را بيامرزد. من نماز جماعت را هم براي استفاده از حمد و سوره اش مي خوانم». ……………………………………………..       هفت شهرادامه خواندن «لطایف/20»

لطایف/19

ماه عسل ……… نو عروسی ز صفا گفت شبی با داماد نام این مه چه کسی ماه عسل بنهاده است گفت داماد به لبخند جوابش کاین ماه ماه غسل است، ولی نقطه ی آن افتاده است          *دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ……………………………………………      هفت شهر عشق، نفایس اویسی، فضل الله اویسی، جلد 2، صادامه خواندن «لطایف/19»

لطایف/18

شباهت      زنی باردار شوهری زشت روی داشت. روزی بر روی شوهر نگاه کرد و گفت:« وای بر من اگر آنچه در شکم من است، شبیه تو باشد.» مرد در جواب گفت:« وای بر تو اگر آنچه در شکم داری شبیه من نباشد.» ……………………………………………..      هفت شهر عشق، نفایس اویسی، فضل الله اویسی، جلد 2،ادامه خواندن «لطایف/18»

لطایف/17

چای این فنجان … چند نمونه چاي لاهيجان را براي آزمايش طبخ كردند. يك نفر پر مدعي كه خود را خبره و كارشناس چاي مي خواند در آنجا حضور داشت. به او گفتند:« تو محلي هستي و از چاي بيش از ديگران سررشته داري، اين چاي ها را امتحان كن و نظرت را بگو.» آنادامه خواندن «لطایف/17»