مولوی؛ تشیّع و بعض اشعار او در مدح حضرت علی علیه السلام (6)

در مدح مولی الموالی علی علیه السلام شاهی که وصی بود و ولی بود، علی بود     سلطان سخا و کرَم و جود، علی بود مسجود ملایک که شد آدم، ز علی شد     آدم چو یکی قبله و مسجود، علی بود هم آدم و هم شیث و هم ایوب و هم ادریس     هم یوسف و همادامه خواندن «مولوی؛ تشیّع و بعض اشعار او در مدح حضرت علی علیه السلام (6)»

یک شعر/15

سه پلشت سروده ی: سید غلامرضا روحانی سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان برسد        عمه از قم برسد، خاله ز كاشان برسد خبر مرگ عمو جان   برسد   از   تبريز     نامه ي رحلت دايي ز خراسان برسد صاحب خانه و بقال محل از دو طرف          اين يكي رد نشده، پشت سرش آن برسد طشتادامه خواندن «یک شعر/15»

یک شعر/14

شام لذیذ از: ابوالقاسم حالت یکی از وحشیان آدم خوار     سوی پاریس گشت راهسپار خویش را ظاهراً مزیّن کرد     کت و شلوار نیک بر تن کرد پای او شد به کافه رفتن باز     دست او شد به زلف یار، دراز تا شبی با بُتی قشنگ و جوان     بود در هر طرف به عیش روان بامدادانادامه خواندن «یک شعر/14»

یک شعر/13

شعر زیر را بارها از زبان زنده یاد حاج محمد حسن معصومی بیدختی (معمار) شنیده ام: چه آمد بر سر اقوام و خویشان که گردید جمعشان این سان پریشان چرا فامیل ها از هم     جدایند چرا مردم به این حد بی وفایند چرا خواهر ز خواهر  می گریزد برادر با برادر   می ستیزد چرا دختر   زادامه خواندن «یک شعر/13»

یک شعر/12

یک اشتباه شیرین از لای شکاف شاخه ی گل     دزدیده به او نگاه کردم می داد به باد زلف و می گفت     روز همه را سیاه کردم فهمید کسی کنار باغ است     چون خنده ی قاه قاه کردم پرسید: که بود؟ از خجالت     پائین لبه ی کلاه کردم با بودنِ  روزِ آفتابی     من شبهه یادامه خواندن «یک شعر/12»

یک شعر/11

آفتاب دولتش تابنده باد حضرت  سلطان ما  پاینده باد         آفتابِ   دولتش    تابنده باد عشق، سلطان است و ما از جان غلام         میل  سلطان،  دایماً  با بنده باد دل به دلبر، جان به جانان داده ایم         هرکه باشد همچو ما، دل زنده باد عاقلی کاو منع رندان می کند   ادامه خواندن «یک شعر/11»

شاعر گمنام بیدختی

زنده یاد محمد عبداللهی، شاعر گمنام بیدختی مرحوم محمد عبداللهی، فرزند رجبعلی، در سال 1301 در بیدخت متولد و در سال  1370  بدرود حیات گفت و در مزار   جعفر آباد، در کنار فرزند ناکامش  علی، آرام گرفت . مرحوم عبداللهی اشعار زیاد و زیبائی سروده که همه ی آنها در دسترس نبوده و انشاءالله درادامه خواندن «شاعر گمنام بیدختی»

شعر مسافرت به گناباد

سيصد و بيست و يك ز بعد هزار     به گناباد رفتم اول بار بود بيدخت مسكن مولا     پير صالحعلي شه دل ها با ملاقات پير خود شادان     ماندم آنجا  تمام  تابستان لطف هايي نمود با بنده     زاده ي پير، شخص تابنده ياد آن پير مرد حاجي صدر     كه نيايد چو او به ارزش و قدرادامه خواندن «شعر مسافرت به گناباد»

شعر زمستان

سروده ی: مهندس نصرت الله اربابی بیدگلی* زمستان است يا فصل بهار است     نمي دانم طبيعت در چه كار است اگر باشد زمستان، برفِ آن كو     زمستان چون بهاران، نيست نيكو مسلّم گر هوا اينگونه باشد     نظامِ كشت و زرع از هم بپاشد درختان را شكوفه باز گردد     زمستان  با  بهار انباز   گردد اگر آيدادامه خواندن «شعر زمستان»