برگی از یک کتاب/68

برگی از کتاب «دانشمندان و بزرگان اصفهان» عُمّان سامانی میرزا نورالله، فرزند عبدالله، ملقّب به تاج الشعراء، شاعر، ادیب و عارف، پدرش «ذرّه» تخلص می نموده، و او فرزند عبدالوهاب قطره است؛ از خاندانی ادیب و شاعر. در حدود سال 1239 متولد گردیده، کمی تحصیل نموده، در خدمت آقا میر محمد هادی پاقلعه ای [ازادامه خواندن «برگی از یک کتاب/68»

یک شعر/23

طلوع محمد شعری از مهدی سهیلی بمناسبت میلاد مسعود حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم زمین و آسمان  مکه آن شب نورباران بود و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید امید زندگی در جان موجودات می جوشید هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود شبی مرموز و رویایی به شهر ادامه خواندن «یک شعر/23»

یک شعر/22

خاک بیدخت هزاران آفرین بر خاک بیدخت      به خاک پاکِ پاکِ پاکِ بیدخت هزاران آفرین بر سرزمینش     که من هگز نمی بینم قرینش بوَد بیدخت همچون اختری پاک     که تابد از زمین بر چرخ و افلاک دیار عارفان و قطب الاقطاب     سرا و مولد مردان کمیاب دیارش زادگاه عارفان است     مقامش فوق تفهیم و بیانادامه خواندن «یک شعر/22»

یک شعر/21

در رثای حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده رضا علیشاه؛ که سحرگاه روز 18 شهریور 1371 مطابق 11 ربیع الاول 1413 داعی حق را اجابت فرموده در مقام صدق نزد ملیک مقتدر منزل گزید. سروده جناب آقای حاج محمود گنجی (حکمت علی) رحمت الله علیه: آن شاه که از دوست ملقّب به رضا بود زینُ العرفا  قرّة ادامه خواندن «یک شعر/21»

یک شعر/20

انتظار اینجا مطاف اهل دل است؛ جایی است که حتی به خاک آن نباید به نظر حقارت نگاه کرد؛ اینجا منزلگه عشق است؛ اینجا شهر لیلی است؛ اینجا بیدخت است. با آب دیده و  با خیالی خوش از خاطرات، غبار دوری را از دل ها و این     سنگ های متبرّک زدودیم. با عشق به شماادامه خواندن «یک شعر/20»

یک شعر/19 (2)

در وصف بیدخت (2) سی و هفتم ز اقطاب طریقت     زمان را حجّت و برهان بیدخت هزار و چارصد با سیزده بود     که تن شد ناگهان مهمان بیدخت بیارامید   نزد  جدّ  و  بابش      نهان شد  عارض  تابان  بیدخت به روز یازده ز اوّل ربیع است     عروج  ظاهر  جانان    بیدخت نهاده گرچه بر خاک، آن تنادامه خواندن «یک شعر/19 (2)»

یک شعر/19

در وصف بیدخت  (1) سلام اول بر آن شاهان بیدخت     که جان عالَمند و جان بیدخت در این جنّت که گویندش خراسان     ببین اندر میان بُستان بیدخت شهان مُلکِ ایمان راست مولد     که این شایستگی شد زآن بیدخت تن  خوبان    عالَم      آرمیده     در این خاکِ به از رضوان بیدخت چو اینجا مدفن تن های پاکادامه خواندن «یک شعر/19»

یک شعر/16

غزل بیدخت (1) شدم دیوانه؛ کو جانان بیدخت؟     کجا زنجیر و کو زندان بیدخت؟ به زنجیر سر زلفش     ببندید     دلم را، ای  هواداران    بیدخت طبیبا، درد من دردیست مشکل     ندارد چاره جز درمان بیدخت بود آیا که غلطد در حضورش     سرم، چون گوی در میدان بیدخت؟ بده ساقی مرا آن می که سازد     ز خودادامه خواندن «یک شعر/16»

یک رباعی

آن وادی امن و رَوح و ریحان، بیدخت آن مُلک سلیمانی و رضوان، بیدخت آن قبله ی عشاق  و  مطاف رندان منزلگه  یک جمع پریشان،  بیدخت ……………………………… سرو سروستان، مجموعه اشعار حاج جواد اذعان متخلص به بیچاره، تهران، انتشارات ما، 1379، صفحه 121.