یک شعر/33

مهر مادر مادری  پیر  و  پریشان  احوال     عمر  او  بود  فزون  از  پنجاه زن، بی شوهر و از حاصل عمر     یک پسر داشت شرور و خودخواه دیده بود  او  به برِ   مادرِ پیر     یک گره بسته ی زر، گاه به گاه شبی  آمد  که ستانَد آن زر     بکند  صرفِ  عمل های  تباه مادر  از دادنِادامه خواندن «یک شعر/33»

یک شعر/31

روزه دار تو دیری است دیده را رخ دلدار حسرت است       در قلب غم گرفته زهجرش حرارت است مایی که لاف عشق تو را  جار  می زدیم        کاری نکرده ایم که  در شان غیرت است گر  قطره قطره  همتان* را   به هم  کنیم          بر آتش  فراق ادامه خواندن «یک شعر/31»

یک شعر/30

مناجات علی علیه السلام مناجات علی از سوی نخلستان نمی آید صدای دلنشین شاه انس و جان نمی آید به جای صوت قرآن چون شده کز خانه ی حیدر نوایی جز صدای ناله  و  افغان  نمی آید به فرق مظهر حق و عدالت ضربتی خورده که امید حیات از آن شه مردان نمی آید علیادامه خواندن «یک شعر/30»

یک شعر/29

جمال محمّد (ص) ماه فروماند از جمال محمّد     سرو نباشد به اعتدال محمّد قدر فلک را کمال و منزلتی نیست     در نظر قدر با کمال محمّد وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت     لیله ی اسری شب وصال محمّد آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی     آمده مجموع در ظلالادامه خواندن «یک شعر/29»

یک شعر/28

رخسار ماه تو گیرم بهار آمده، وقتی نگار نیست این فصل غم گرفته که نامش بهار نیست ما را بهار، روی دلارای دلبر است دلبر که نیست، در دل عاشق قرار نیست نوروز روز دیدن رخسار ماه توست نوروز   بی رخ تو  دراین روزگار    نیست با چشم عدل خود منگر، رحم کن به ماادامه خواندن «یک شعر/28»

یک شعر/27

نوبهار آمد نو بهار آمد و گل سرزده، چون عارض یار ای گل تازه،  مبارک  به تو   این تازه بهار با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار لاله وش،  باده به گلزار بزن   با دلبر کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزارادامه خواندن «یک شعر/27»

شعر/10 مهربان مادر

میلاد با سعادت حضرت زهرا سلام الله علیها، روز زن و روز مادر مبارک ………………………………………………………………………. مهربان مادر نازنين مادرِ  يگانه ي من     از تو آباد و گرم، خانه ي من همه از توست زندگاني ما     راحت توست شادماني ما دوستت دارم اي ز جان بهتر     مهربان مادر من، اي مادر      ادامه خواندن «شعر/10 مهربان مادر»

یک شعر/25

در رثای حضرت سیّدالشّهداء سروده ی ملک الشعرای بهار: ای فلک، آل علی را از وطن آواره کردی     زان سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردی تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را     پس اسیر پنجه ی گرگان آدمخواره کردی جسم پاک شیر مردان را نمودی پاره پاره     همادامه خواندن «یک شعر/25»

یک شعر/24

  سماور ز قلقل تو سماور چنان به عیش و نشاطم که گوئیا ز بهشت برین رسیده براتم نظر کنم چو بوری که برده رنگ ز حوری ز دیدنش متذکر به ذکر در صلواتم بریز چای مکرر،  بیار قند و شکر اگر که این دو نباشد، بده تو شاخ نباتم به وقت مردن اگر خواهیادامه خواندن «یک شعر/24»