یادی از گذشته/8 – 47

ملاّی آخوند شهربانو (قسمت پایانی)

خاطره ی خود از رفتن به مکتب خانه و به قول خودمان ملاّی مرحومه کربلایی شهربانو را به آخر رسانده بودم. ولی یکی از همشهریان عزیز، آقای حاج عزیزالله محب الرّضا، فرزند مرحوم حاج عباسعلی محب الرّضا (قرچه بیدختی سابق) ضمن ارسال خاطره ی زیر، یادآور شدند که به موضوع شهریه ی مکتب خانه هم اشاره ای بشود. خاطره ی ایشان هم با شهریه ی ملاّ بی ربط نیست:

یادم هست یک روز قرار شد برویم آب از امبار بازار بیاوریم. من زدم کوزه ام را شکستم و فرار کردم. ولی شما [نگارنده] و مرحوم شهید علیرضا بقایی و فکر کنم مرحوم حسن زمانی، فرزند مرحوم کربلایی ابراهیم، جلوی خانه ی مرحوم شیح محمد علی محمدی خود را به من رساندید؛ چهار دست و پایم را گرفتید؛ بلندم کردید؛ بردید به ملاّ و به اخوند تحویل دادید.
بار دیگر، یک روز که مشغول شیطنت و شلوغ کاری بودم، مرحومه آخوند را دیدم که با عصبانیت دارد به من نزدیک می شود. از ترس چوبی که در دست داشت، پا به فرار گذاشته و به پشت بام رفتم. و از آنجا شروع کردم به سنگ پرانی. خوشبختانه سنگ به کسی نخورد. مرحومه آخوند این حرکاتم را که دید فریاد زد که «از فردا حق نداری به ملاّ بیایی.» ومن هم در جواب گفتم: «حالا که میگین نیا، هرچه قُروت (کشک) و روغن زرد (روغن حیوانی) که براتون آوردم، بدهید تا بروم .»
این را که گفتم، آن خدا بیامرز گفت «خاکِ عالَم. تو که چِنی بِچِّه نِبِدی!» ( خدای من. تو که اینطور بچه ای نبودی)
سال ها گذشت. یک روز در تهران، به مغازه ی مرحوم پدرم رفتم. برحسب تصادف خدا بیامرز کربلایی شهربانو هم آنجا بود. اضافه کنم که مرحوم حاج عباسعلی محمدی، پسر آن مرحومه، در همسایگی پدرم سکونت داشت. خلاصه، بعد از یک احوالپرسی گرم، مرحومه آخوند خطاب به من گفت: «وَیادِتِس بِچِّه هار اذیت مِکِردی، گفتُم دِگَه بِنِه یی. گفتی پِس قُروتا وروغِنِه زرد وادِه. وَیادِت هَس؟» (یادت هست بچه ها را اذیت می کردی. گفتم که دیگر به ملاّ نیایی. و تو هم در جوابم گفتی کشک ها و روغنی را که برایت آوردم، پس بده. یادت هست؟) از بی اخلاقی های دوره بچگی ام خجالت کشیدم و در حضور پدرم از ایشان عذرخواهی کردم. خدا رحمتش کند. ان شاءالله مرا بخشیده و از من راضی باشد. حتماً مرا بخشیده است چونکه گفته اش از روی محبت بود.
*** شهریه ی آموزش سی جزء کامل قرآن، تا آنجا که به یاد دارم، سی – چهل تومان بیشترنبود که بعضی بچه ها در ابتدای دوره یکجا پرداخت می کردند؛ بعضی ها در پایان دوره؛ و بعضی نیز در دوسه نوبت. هر ازگاهی، بچه ها هدایایی که عمدتاً جنبه ی خوراکی داشت برای آخوند می آوردند. چیزهایی مثل ماست، شیر، کشک، خربزه، انگور و نظایر آنها.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت

#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Wednesday, February 24, 2021 —

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: