یادی از گذشته/7 – 47


ملاّی آخوند شهربانو (۷)
معمولاً روزی یکی دو تن از زنان همسایه به ملاّ آمده و آخوند را به «وَرخوندَه» (مجلس روضه خوانی) دعوت می کردند. آخوند هم دست کم دعوت یکی از آنها را قبول می کرد. آخوند که از ملاّ بیرون می رفت، بچه ها با خیال راحت با دوستان خود به گفت و گو پرداخته، از هر دری سخن رانده و حتی به بعضی بازی های دسته جمعی نیز مشغول می شدند. خلیفه ها و سرخلیفه سعی می کردند بچه ها را ساکت کنند. اما فایده ای نداشت. مخصوصاً پسر بچه ها شیطنت بیشتری داشتند. تنها راه ساکت کردن بچه ها این بود که از آنها درس پرسیده شود. به همین جهت دستیاران آخوند، بچه ها را یکی بعد از دیگری مورد سؤال و جواب قرار می دادند.
در یکی از روزهایی که آخوند ملاّ را ترک کرده و به روضه رفته بود، بچه ها بیش از حد سر و صدا راه انداخته و شلوغ کرده بودند. تلاش دستیاران آخوند هم در راستای برقراری آرامش به جایی نمی رسید. بیشتر شلوغ کاری ها کار پسران بود. به طور مثال دو سه نفرشان نهلیچه های خود را برداشته و با آن به سر و کلّه ی همدیگر می زدند؛ یکی دیگر آفتابه را برداشته و به طرف دوستانش آب می پاشید؛ و کارهایی از این قبیل. آخوند که از روضه برگشت، سرخلیفه، خلیفه ها و چند تن از بچه ها تا آنجا که توانستند از شلوغ کاری و سر و صداهای آن روز گفتند و در همه ی موارد انگشت اتهام متوجه پسرها بود. آخوند بعد از قدری توپ و تشر، تهدید کرد که از این پس بچه های شیطان و درس نخوان را به پدر و مادرشان معرفی کرده و در صورت تکرار، آنان را در مکتب راه نخواهد داد. دست آخر، وی در آن روز تصمیم گرفت که به عنوان تنبیه از ورود پسر بچه ها به صوفه جلوگیری کند. و همین امر باعث شد که از آن به بعد، ما پسرها هر روز نهلیچه های خود را داخل «بَلونَه» (دالان ورودی منزل) پهن می کردیم و در صورت لزوم، فقط با اجازه آخوند می توانستیم به «مونِ سِرا» (داخل حیاط) برویم.

***

اگرچه با ذوق و اشتیاق بسیار به مکتب می رفتیم و فراگیری قرآن هم نه تنها خسته کننده نبود بلکه لذت بخش هم بود ولی نمی دانم چطور بود که به عناوین مختلف دوست داشتیم بهانه ای برای خروج از آن پیدا کنیم.
مثلاً گاهی یکی از بچه ها یکی دو روز غیبت می کرد. این بهانه ی خوبی به دستمان می داد که با کسب اجازه از آخوند، به منزل فرد غایب رفته، سراغ او را از پدر و مادرش گرفته و علت غیبتش را جویا شویم. اما در چنین مواردی، آخوند تنها به یک و حداکثر دو نفر اجازه می داد که از مکتب خارج شوند.
رفتن به امبار و لَو جو هم راهی بود برای فرار قانونی از ملاّ. مرتباً آب کوزه ها را امتحان می کردیم. به محض آنکه متوجه می شدیم کوزه ها خالی است، یکی از بچه ها پیش آخوند رفته و ضمن گزارش خالی بودن کوزه ها، اجازه می گرفت که چند نفر به «لَوجو» بروند. آخوند هم اجازه می داد. آوردن آب چه از امبار و چه از لوجو وظیفه ی پسران بود. دختران در رُفت و روب محیط ملاّ و شستن ظروف آخوند کمک می کردند. هفت هشت نفری کوزه در دست از ملاّ بیرون می رفتیم. معمولاً از لوجو خیرَتی، که نزدیک ترین لو جو به ملاّ بود، آب می آوردیم. ولی گاهی که دوست داشتیم زمان بیشتری را دور از ملاّ سپری کنیم، به بهانه ی اینکه آب لو جو کِلب مریم تمیزتر است، راه آن لو جو را در پیش می گرفتیم.
در یکی از روزهای تابستان ۱۳۳۷ به اتفاق تنی چند از بچه ها، ازجمله دوست عزیزم ابراهیم قرچه، عازم آب انبار روبازار شدیم. در قسمت پاشیر که ایستاده بودیم و یکی یکی کوزه های خود را پر می کردیم، یکی از همشهریان عزیز (که خدا رحمتش کند) نیز با سبویی در دست از راه رسید. این همشهری عزیز با فرد دیگری که او هم آمده بود آب ببرد، سرگرم گفتگو بود. اما همشهری عزیز، ناگهان – ظاهراً بعد از آنکه چشمش به ابراهیم افتاد – رشته ی کلام خود را قطع کرد و با صدایی که برای حاضران قابل شنیدن بود، خطاب به مرد همراه خود گفت: «کِلبِ غُلُمرضِه حج قربانِم بِمُرد» (کربلایی غلامرضای حاج قربان هم درگذشت). و منظور وی کربلایی غلامرضا قرچه، پدر ابراهیم همراه من، بود. و لحظه ای بعد، صدای آهسته و لرزان ابراهیم را شنیدم که پرسید: «پِیِرِ مو» (پدر من)؟ بی اختیار نگاهم متوجه ابراهیم شد و او را دیدم که کوزه اش را به زمین گذاشت و گریه کنان و دوان دوان از پله های آب انبار بالا رفت.
بیش از شصت سال از آن ماجرا می گذرد. چهره ی غمزده و صدای حزن آلود آن روز ابراهیم از یادم نرفته و هرگاه که به آن فکر می کنم، بی اختیار قلبم به درد می آید.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: