یادی از گذشته 5 – 47

ملاّی آخوند شهربانو (۵)

محمد و چهار پنج پسر ديگر كه از امبار برگشتند، كوزه ها را در سايه ي ديوار گذاشته و به طرف اتاق آخوند رفتند تا اجازه ي خروج بگیرند. آخوند که داخل اتاقش مشغول آماده کردن چای بر روی یک چراغ والور بود، صدای محمد را که شنید، گفت: «پسرها، چرا اینقدر دیر برگشتید؟» محمد جواب داد که «امبار شِلُغ بو». او راست می گفت چرا که نزدیک ظهر، مردم برای تأمین آب خنک سر سفره ی ناهار خود، همزمان به امبار هجوم می بردند. آخوند گفت: «دفعه ی بعد، مثل روزهای دیگر، زودتر بروید تا به دردخودتان و بقیه ی بچه ها هم بخورد. حالا هم یکراست به سراهای خود بروید که پدر و مادرتان «دلِندِروا» (نگران) نشوند.» به اتفاق از ملاّخارج شديم. در بين راه، از محمد پرسيدم: «چرا همه ي كوزه ها را به امبار نبرديد؟» گفت: « بقيه ي كوزه ها مخصوص آبِ ريخت و ريز (آب غير آشاميدني) است كه از «لَوجو» (نهر قنات) مي آوريم.» و ادامه داد: «فردا تو را هم با خود خواهيم برد.»
***
صبح روز بعد با یک سِپَرَه، یک کوزه، و یک نهلیچه راهی ملاّ شدم. نهلیچه را معمولاً با پارچه های مستعمل تهیه و به اصطلاح خودمان، وَرمی دوختند.
در ملاّ پهلوی ابراهیم نشستم. خلیفه ها مرتباً از بچه ها می خواستند که سر جای خود نشسته، قرآن های خود را باز نموده، و هرکدام درس خود را تمرین کند. تمرین کردن درس هم بدین ترتیب بود که جملگی همزمان با صدای بلند آیات سوره های مختلف قرآن را می خواندند. و جالب تر اینکه مطابق با آهنگِ قرآن خواندنشان، سرهای خود را نیز مرتباً بالا و پایین می آوردند. یکی سوره ی ناس را قرائت می کرد، یکی کافرون، یکی فجر، یکی نازعات. در واقع اگر بیست شاگرد در ملاّبودند، همزمان از بیست سوره قرائت می کردند. آخوند، سرخلیفه و خلیفه ها نیز به نوبت مقابل بچه ها نشسته و سؤال و جواب می کردند.
از روز سوم به بعد، درس های مکتب جدّی تر شد. هر روز باید درس روز قبل را جواب می دادم. سرخلیفه مرتباً تهدید می کرد که هرکدام از بچه ها که درسش را بلد نباشد، سر و کارش با فِلک (چوب و فَلک) خواهد بود. اما راستش در یکی دو ماهی که من به مکتب مرحومه آخوند شهربانو می رفتم، کسی با چوب و فلک تنبیه نشد. آن خدا بیامرز اهل تنبیه شدید بچه ها نبود. گاهی فقط با تکه چوبی که در دست داشت به کف دست یا شانه ی آنها می زد.
کوزه ها از لحاظ کیفیت ساخت، دو گونه بود. کوزه های با بدنه ی نازکتر و نسبتاً سبز رنگ مخصوص خنک نگهداشتن آب شرب و کوزه های با بدنه ی ضخیم تر و رنگ مایل به سرخ، مخصوص نگهداری آب ریخت و ریز یا غیر آشامیدنی.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت

#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Friday, February 19, 2021 —

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: