یادی از گذشته/4 -47

ملاّی آخوند شهربانو (۴)

سرخلیفه رو کرد به آخوند و گفت: «آخوند، با حروف آشناست.» نگاهم به طرف آخوند افتاد. داشت با یکی از بچه ها حرف می زد. تازه متوجه شدم که در حالیکه من سرگرم پرسش و پاسخ با سرخلیفه بودم، مادرم مکتب خانه را ترک کرده بود. در یک لحظه خودم را تنها حس کردم و خواستم از جای برخاسته و خود را به مادرم برسانم. اما آخوند که به طرف من به راه افتاده بود، در جواب سرخلیفه گفت: «آشنایی تنها کافی نیست. باید آن را کاملاً روان بخواند.» و به نزدیک من که رسید، خطاب به سرخلیفه ادامه داد: «اور خُب دَرِس دِ؛ فِردا هِم خُب اَزو واپُرسی» (به او خوب درس بده و فردا هم از او بپرس). بعد، آخوند در حالیکه داشت از من دور می شد، دوباره خطاب به من گفت: «خُب درسِت رِوو کُنی گُلُم. خا؟» (درسَت را خوب یاد بگیری، پسرم. باشه؟» سرم را تکان داده و گفتم «چشم».
آخوند و سرخلیفه که از پیشم رفتند، دوباره احساس تنهایی و غربت به من دست داد. در همین لحظه محمد که ظاهراً حال مرا درک کرده بود، پرسید: «به چِنِه فگِر مِکنی؟» گفتم: «به هِچّه.» او که ظاهراً حال مرا درک کرده بود، از من خواست که قرآنم را باز کرده و برای خود تمرین کنم.
مدتی که گذشت و آفتاب کاملاً روی زمین پهن شده بود. محمد، آهسته گفت: «می خواهیم برویم اَمبار (آب انبار) برای آخوند آب بیاوریم؛ با ما می آیی؟» گفتم: «از کدو امبار؟ چطو؟» گفت: «از امبار روبازار. با کوزه هایمان.» تازه متوجه شدم که چرا مادرم قول داد برایم کوزه ای بخرد. گفتم: «من کوزه ندارم. قرار است فردا بیاورم.» گفت: « کوزه زیاده. یکی از آنها را تو بردار.» گفتم: «اگر اشکالی ندارد، می آیم.» گفت: «البته اول باید اجازه بگیری». و خودش پیش آخوند رفت که اجازه بگیرد. اما چون اولین روز ورودم به ملاّ بود، آخوند اجازه نداد که در آوردن آب مشارکت جویم.
نمي دانم چقدر طول كشيد كه بچه ها از امبار برگشتند. همين قدر مي دانم كه ظهر گذشته بود. زيرا آفتابي كه از «خول»* صوفه به كف آن مي تابيد، از وسط گذشته بود. ظهر كه شد دختر بچه ها و شماري از پسرها ملاّ را ترك كرده و رهسپار خانه هاي خود شدند. من و دو سه نفر دیگر از بچه محل ها منتظر ماندیم تا بقیه باز گردند.
*«خول» سوراخی بود که در سقف همه ی صوفه ها، آشپزخانه ها، و اتاق های مخصوص نگهداری احشام تعبیه می شد. آفتابی كه از این سوراخ می تابید به اندازه ي يك بشقاب غذاخوري روي زمين پهن مي شد و براي بچه هاي مكتب، حکم يك ساعت آفتابي را داشت چرا كه از همان ساعات اوليه ي صبح كه روي ديوار غربي صوفه مي افتاد، بچه ها مرتباً جا به جا شدنش را زير نظر داشته و منتظر رسيدن آن به نقطه ي مشخصي در روي زمين صوفه بودند كه وقت ظهر و در واقع زمان تعطيلي مكتب را نشان مي داد.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: