یادی از گذشته/46


در صفحه 22 کتاب «احیای تفکراسلامی» اثراستاد شهید، حضرت آیت الله مرتضی مطهری رحمت الله علیه، آمده است:

«یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت. اسمش را گذاشته بود «منطق ماشین دودی«. می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ گفت من یک درسی دارم؛ از قدیم این درس را آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم. می گفت وقتی بچه بودیم، خانه مان شاه عبدالعظیم بود. آن وقت ها قطار راه آهن دیگر نبود غیر از همین که بین تهران و شاه عبدالعظیم بود. می گفت من این بچه ها را می دیدم؛ همیشه دچار یک تعجب بودم و آن این بود که قطار وقتی که در ایستگاه بود و ایستاده بود، بچه ها جمع می شدند دورش و تماشا می کردند و به همدیگر نگاه می کردند و مثل اینکه به زبان حال می گفتند ببین چه غولی! چه موجود عجیبی! اصلاً معلوم بود که یک احترام و یک عظمتی برایش قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، اینها نگاه می کردند با یک نظر تعظیم؛ با یک نظر احترام؛ با یک نظر اعجاب؛ تا کم کم ساعت حرکت قطار می شد و قطار راه می افتاد. می گفت تا قطار راه می افتاد، تمام این بچه ها می دویدند در صحرا؛ هرکدام یک سنگی بر می داشتند و پرت می کردند می زدند به آن. من تعجب می کردم که اگر این قطار باید به آن سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند! و اگر باید برایش اعجاب قائل شد که بیشتر اعجابش در وقتی است که حرکت می کند. این معما برایم بود. بعد که بزرگ شدم، وارد اجتماع شدم، دیدم اصلاً این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است. تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است. اما همین قدر که راه افتاد در اجتماع و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، سنگ است که به طرفش پرتاب می شود. این نشانه ی یک جامعه ی مرده است. ولی یک جامعه ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلّم اند، نه ساکت؛ متحرّک اند، نه ساکن؛ باخبرترند، نه بی خبرتر.»

خواندن این مطلب، خاطره ای از سال های کودکی ام (اوایل دهه ی ۱۳۳۰) را در من زنده کرد. در آن سالها، یکی از جاهایی که خیلی از بچه های بیدخت برای بازی به آنجا می رفتند، «پی دِه» (پشت دِه) بود. پی دِه به منتهی الیه شرقی کوچه «دِرّو»، خیابان آیت الله غفاری فعلی اطلاق می شد. خدا رحمت کند آیت الله غفاری را. ولی نمی دانم چرا با وجود شهدای عزیز و گرانقدر بیدختی که خود یا پدر و مادر بعضی شان ساکن همین کوچه و اطراف آن بوده اند، نام آیت الله غفاری را بر آن نهاده اند. بگذریم.
نام کوچه دِرّو در نقشه قدیم بیدخت به صورت «خیابان شوسه» ثبت شده است چرا که ادامه ی جاده شوسه ی مشهد – بیرجند و بالعکس بود. بچه ها در پشت ده به بازی های مختلف می پرداختند. ولی نکته ی جالب این بود که به محض شنیده شدن صدای یک ماشین (بخوانید خودرو)، دست از بازی کشیده و منتظر رسیدن آن می ماندند. بعضی ماشین ها از بیدخت خارج می شدند و برخی نیز از خارج به سمت بیدخت می آمدند. هدف بچه ها، ماشین هایی بود که از بیدخت خارج می شدند. به ماشین های سواری، که البته تعدادشان بسیار اندک بود، کاری نداشتند. با «ماشین اتاق شهری» (اتوبوس) هم کمتر کار داشتند. هدف کامیون و تانکرنفتکش بود. بچه ها – البته نه همه ی بچه ها – بلافاصله بعد از آنکه ماشین مورد نظر از مقابلشان می گذشت، شروع می کردند به سنگ پرانی به سمت آن. صدای برخورد سنگ با تانکر از همه شنیدنی تر بود. بیشترراننده ها، از آنجا که در مسیر خود، در اطراف بیشتر شهرها و دهات کنار جاده، چنین حرکاتی را مرتباً می دیدند، به بد و بیراه گفتن پرداخته و به راه خود ادامه می دادند. اما بودند رانندگانی که از شدت خشم، از ماشین پیاده شده و ضمن فحّاشی، قصد برخورد با بچه ها را داشتند. ولی بچه ها هم به محض توقف ماشین، دو پا داشتند، دو پای دیگر قرض کرده و از محل می گریختند. شایان ذکر است که اگر در محل بازی همین بچه ها، یک ماشین – از هر نوع آن – چند روز هم پارک بود، کوچکترین سنگی به طرف آن پرتاب نمی شد.
رفته رفته از شدت این حرکات کاسته شد طوری که دراواخر همان دهه ۱۳۳۰ به کلی پایان یافته بود.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: