یادی از گذشته/ 45

در کِشمون بیدخت:
مرحوم ملا نورعلی نورائی، عموی پدرم را به یاد نداشتم. اصلاً ایشان را ندیده بودم. سال ۱۳۲۵یعنی سه سال پیش از آنکه به دنیا بیایم، از دنیا رفته بود. ملا نورعلی بعد از آنکه همسر اولش، دختر شیخ عبدالعلی شمس (معروف به شیخ کلاتی)، از دنیا رفت با دختر مرحوم کربلائی عبدالحسین صفری ازدواج کرد که حاصل آن سه فرزند بود: یک دختر (همسر مرحوم عزیزالله صفاریان) و دو پسر یعنی مرحومان محمد شفیع (مشهور به میرزا رضا) و حسینعلی. ملا نورعلی موذن مسجد جامع بیدخت بود. بعد از وی پسر بزرگش مدتی موذّنی مسجد را به عهده داشت.
در هشت – نه سالگی، یک روز که منزل مرحوم عمو نورعلی بودم، آقای میرزا داود صفری (برادر همسر ملانورعلی) با در بغل داشتن برّه ای کوچک آمد و بعد از خوش و بش با خواهر و سایر حاضرین، برّه را وسط اتاق رها کرد و گفت: «این برّه را برای حسینعلی آورده ام.» برّه ی سفید بسیار قشنگی بود. مرتب جست و خیز می کرد و این سو و آن سو می رفت. میرزا داود که مقداری علف تازه هم با خود آورده بود، خطاب به خواهرزاده اش، حسینعلی، گفت: «کمی علف برایش آورده ام. ولی ازین به بعد خودت باید تهیه کنی.» من گفتم: «هر وقت لازم شد، برویم از زمین ما بیاوریم.» و منظورم قطعه زمینی در اوایل کشمون (کشتمان) بیدخت بود که پدرم در آن جو کاشته بود. مرحوم حسینعلی هم پذیرفت و همان دم از جای برخاست و خطاب به من گفت: «همین الان برویم.»
با دوچرخه حرکت کردیم. او دوچرخه را می راند و من هم روی تَرکِ آن نشسته بودم. به کشمون که رسیدیم، در نقطه ای که از آن به بعد مسیر ناهموار بود، توقف کردیم. حسینعلی دوچرخه را به درختی تکیه داد. مسافتی را پیاده رفتیم. قبل از آنکه به زمین ما برسیم، قطعه زمینی متعلق به شوهر عمه ام، مرحوم حاج محمد باقری، زیر کشت گندم بود. حسینعلی شروع کرد به چیدن برگ بوته های گندم. گفتم: «این زمین گندم مال حاج محمد است. زمین جوی ما آن طرف تر است.» جواب داد: «یک مشت علف که فرقی نمی کند ازین زمین یا آن زمین.» گفتگویمان تمام نشده بود که فریاد تهدید آمیز بلندی به گوش رسید. به طرف صدا برگشتیم ودشتبان (نگهبان) کشمون بیدخت را دیدیم که دوان دوان و فریاد زنان به سمت ما می آمد. به محض دیدن دشتبان، پسر عمویم دستمال محتوی علف ها را برداشت و خطاب به من گفت: «بلند شو که فرار کنیم» و همان دم پا به فرار گذاشت. من هم به دنبالش شروع کردم به دویدن. ولی من که پنج – شش سال از او کوچکتر بودم نتوانستم پا به پای او بدوم و لذا دشتبان خود را به من رساند و در حالی که زنجیر بلندی را در یک دست خود تکان می داد، با دست دیگرش دست مرا گرفت و گفت: «چرا به زمین مردم (بخوانید دیگران) وارد شدید؟» به دروغ گفتم: «زمین خودمان بود.» گفت: «زمین شما آن طرفتر است.» و بعد تهدیدکنان با اشاره به نهال کوچکی که در آن نزدیکی دیده می شد، فریاد زد: «دلت می خواهد تو را به این درخت ببندم و با این زنجیر ادبت کنم؟» در حالی که از ترس به خود می لرزیدم، گفتم:«من که تقصیری ندارم. او – اشاره به پسر عمویم که خود را به دوچرخه اش رسانده و در حال حرکت بود – مقصّره.» گفت: «این بار ندید می گیرم. ولی اگر تکرار بشه وای به حالت.» همچنانکه دستم را در دست داشت، به سوی دِه به راه افتادیم. در بین راه اضافه کرد: «تو را می برم پیش پدرت تا بفهمد که چه کار کردی.» در حالی که به منزلمان نزدیک می شدیم گفت: «من الان جایی کار دارم. بعداً می آیم و با پدرت صحبت می کنم.»
از من که دور شد نفس راحتی کشیدم و به خانه مان رفتم. آن روز و آن شب، هربار که چکش در به صدا در می آمد، بر خود می لرزیدم که نکند دشتبان باشد. ولی آن خدا بیامرز هرگز چیزی به پدرم نگفت. خود من هم تا مدتی بعد، چیزی در این مورد نگفتم.
و دشتبان مزبور مرحوم علی اکبر دشتبانی (علگبر یا علِقبِر دِشتِوو)، فرزند کربلائی محمد رضا، بود. خدایش بیامرزد. انسانی شریف، زحمتکش و وظیفه شناس بود. روحش شاد؛ یادش گرامی.

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: