یک خاطره

یک آخوند، یک صوفی

روز 25 آبان 1359 (7 محرم 1401) به تعاونی 12 (شرکت گیتی نورد) در پایانه جنوب تهران مراجعه کردم تا بلیتی خریده و برای شرکت در مراسم عزاداری حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام به بیدخت بروم. مسئول فروش بلیت گفت: «تمام بلیت ها به فروش رسیده. ولی شانس تو، یک نفر چند دقیقه پیش از سفر منصرف شده. بلیت او را به تو می دهم.» پول بلیت را پرداخت کرده و در ساعت مقرر به اتوبوس سوار شدم. صندلی شماره… ، یکی مانده به ردیف پنج نفره ی آخر اتوبوس). مسافران به تدریج سوار شده و سرِ جای خود می نشستند. یک روحانی هم که معلوم شد حجت الاسلام حاج احمد ملازاده، وکیل محترم وقت شهرستان گناباد در مجلس شورای اسلامی هستند، به اتفاق محافظان خود در میان مسافران بودند. ایشان در ردیف پنج نفره ی آخر اتوبوس نشستند. خیلی از مسافرانی که در ردیف های جلو نشسته بودند، از ایشان می خواستند که جای خود را با آنها عوض کرده و در صندلی های جلوتر بنشینند. ولی آقای ملازاده قبول نکردند.

اتوبوس با در بین راه، مخصوصاً در شاهرود، هم مسافرانی سوار کرد که برخی روی چهارپایه هایی در وسط اتوبوس نشستند. برخی نیز ایستاده بودند. بعد از شاهرود، خوابم برد.

*

از سر و صدای مسافران از خواب بیدار شدم. هوا داشت روشن می شد. شنیدم که مسافران از آقای راننده می خواستند که برای خواندن نماز صبح در جایی توقف کند. و راننده هم می گفت چند دقیقه دیگر نگه خواهد داشت. بعد از آن، دیگر نفهمیدم چه گذشت. وقتی به خود آمدم، درد شدیدی در بازوی راست و کمرم حس می کردم. دیدم که در فاصله ای از اتوبوس، روی زمین افتاده ام. و متوجه شدم که اتوبوس با یک کامیون حامل چغندر شاخ به شاخ شده است. کمی آن طرفتر، آمبولانس هایی را دیدم که زخمی شده ها را به درون آن منتقل می ساختند. هرطور بود از جای بلند شده و به طرف جمعیت رفتم. مرا با یک دستگاه پیکان سواری به تربت حیدریه، بیمارستان 22 بهمن فرستادند. عکس هایی از بازو و کمرم گرفته و معاینات پزشکی انجام شد. من که خدا را شکر شکستگی استخوان نداشتم. ولی متاسفانه تمام اتاق ها و حتی راهروهای بیمارستان پر از مجروحان و آسیب دیدگان حادثه ی تصادف بود. تنها معدودی از مسافران، از جمله آقای ملازاده، را دیدم که سرِ پا بودند.

*

مدتی در بیدخت و مدتی هم در تهران در خانه بستری بودم تا اینکه به لطف و عنایت خدای متعال بهبود کامل یافتم. در روزهایی که در بیدخت بستری بودم، زنده یاد حاج محمد حسین مروی شهری قدم رنجه کرده و به عیادتم آمدند. ایشان گفتند که در گناباد، اولین خبرهای وقوع این حادثه اینطور پخش شد که «اتوبوس گناباد در نزدیکی کامه تصادف کرده و فقط دو نفر از مسافران زنده مانده اند: یک آخوند، یک صوفی.»

*

در چهلمین سالروز وقوع تصادف مرگبار اتوبوس گناباد، یاد همشهریان عزیزی را که در آن حادثه جان باختند، گرامی داشته و از درگاه خدای متعال آرامش روانشان را مسئلت می نمایم./ حسن نورائی بیدخت.

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: