یک شعر/35

بغض کوچه ها

چرا سراغ من از کوچه ها نمی جویی؟     چرا دگر به بهارت سخن نمی گویی؟

به عشق خود شب مهتاب در خیال و سکوت    به سوی کوچه ی دلدار، ره نمی پویی؟

بیا که عشق تو از دل به در نمی آید     شدم اسیر تو، دیوانه ات به هر کویی

به یاد خاطره هایت هنوز کوچه ی ما     چو اختران فلک می زنند سوسویی

هزار بار شدم عاشقت ولی افسوس     تو نرگسی و تو هر خار را نمی جویی

هزار بار نشستم سر گذرگاهت     دگر نگو که تو در عشق وه چه ترسویی

برای شاعر احساس، شاعر کوچه     کشیم آه و بریزیم اشک چون جویی

مرتضی تنگستانی

برگرفته از کتاب تذکره شعرای استان اصفهان، گردآورنده: مصطفی هادوی، اصفهان، نشر پویان مهر، 1384.

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: