یادی از گذشته/40

الاغ گَولِنگ

تابستان 1338 بود.امتحانات کلاس چهارم پایان یافته بود. و من پا را کرده بودم توی یک کفش و از پدرم

152255777992397486 (1) - Copy
ورودی رباط روبازار (با * شده)

می خواستم که یک الاغ بخرد. بعد از روزها و شاید هفته ها، بالاخره آن خدا بیامرز قبول کرد که یک خر بخرد. به من گفت که هر وقت «غُربتا» بیایند، اگر الاغی برای فروش داشته باشند، خواهیم خرید. و «غُربتا» یا «غِرِشمارها» (غریب شمارها)  در واقع کولی هایی بودند که در آن سال ها معمولاً هر چند وقت یک بار قافله ی از آنان در مسیر ییلاق و قشلاق خود مدتی در یکی از رباط ها یا کاروانسراهای بیدخت اتراق می کردند. گفتنی است دو رباط در بیدخت وجود داشت. یکی رِباط پَهی (رباط پائینِ دِه) که چون توسط حاج ابوالحسن صالحی (حاجی رئیس) ساخته شده بود، رباط حجّی رئیس هم نامیده می شد. دیگری رباط روبازار که در شمال غربی مزار سلطانی واقع بود. رباط روبازار توسط حضرت نورعلیشاه ثانی ساخته شده بود. مِلکِ این رباط به خود ایشان و حاج ملا عبدالله صدرالاشراف (حاجی صدر)، تعلق داشت. پس از جناب نورعلیشاه، حضرت صالح علیشاه سهم مرحوم حاجی صدر را از فرزند وی، حاج ابوالحسن صالحی، خریداری نمودند.

غُربتا احشام مختلفی، از جمله اسب، الاغ، گاو، گوسفند، مرغ و خروس وچیزهای دیگر با خود جا به جا می کردند و اگر مشتری خوبی گیرشان می آمد، شماری از آنها را می فروختند. و بر عکس، اگر دام یا چهار پای مناسبی هم کسی عرضه می کرد، می خریدند.

بعد از آنکه پدرم قول خرید الاغ را به من داد، همه روزه، هر روز چند ساعت، می رفتم رو بازار، روی پله های ایوان شمالی مزار می نشستم و به کوچه ای که در جهت شرق بیدخت امتداد داشت، چشم می دوختم. می دانستم که کولی ها معمولاً از آن کوچه می آیند. ده – پانزده روزی این برنامه تکرار شد و هر بار نا امید به خانه بر می گشتم. سرانجام در یک بعد از ظهر دیدم که سر و کلّه ی غربتا پیدا شد. خوشبختانه چند الاغ هم در میان احشامشان دیده می شد. بعد از آنکه وارد رباط روبازارشدند، شتابان به منزل رفتم و خبر ورود کولی ها را اعلام کردم. همان روز به اتفاق پدر به رباط رفتیم. وقتی به رباط رسیدیم، تعدادی از همشهری ها را دیدیم که جمع شده اند و بازارچک و چانه زنی برای خرید کالاهای مختلف داغ است. کولی ها علاوه بر دام و طیور، کالاهایی مثل چاقو، انبر قند شکن، ارّه، چکش و نظایر آنها را نیز که بیشتر ساخت خودشان بود، عرضه می کردند. آنان یک اسباب بازی چوبی به نام «گِلگِلیس» (فِرفِره) هم می ساختند که در میان کودکان به شدت طرفدار داشت. گِلگِلیس ها بیشتر مخصوص ایام عید نوروز بود و زنان غربت آنها را در ازای کلمبه یا قطاب می فروختند.

خلاصه، بعد از چانه زنی های بسیار، کرّه الاغی به مبلغ بیست تومان (دویست ریال) خریدیم. یک تومان (ده ریال) هم بابت دلالی به مرحوم کربلائی عباس، یکی از همشهری ها، پرداختیم. در آن روز، دو الاغ دیگر هم معامله شد. مرحوم اسماعیل پاکدین الاغی به قیمت پانزده تومان و مرحوم محمد جعفری، فرزند کربلائی حسین، الاغی به قیمت هشت تومان خریداری کردند. لازم به ذکر است که پالانی که مرحوم کربلائی سالار حسین رجبی «پَهلودوز» (پالان دوز) برای الاغ ما دوخت، سی و پنج تومان هزینه برد یعنی یک و نیم برابر قیمت خود الاغ. این را هم اضافه کنم که الاغ ما «گولنگ» (gowleng ) بود یعنی پَس زانوها یا زانوهای عقبش هنگام حرکت با هم تماس پیدا می کرد. سرعت خوبی داشت؛ اما بارکش خوبی نبود.

 

 

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: