یادی از گذشته/ 36

ملاّی آخوند شهربانو

یادش بخیر، تابستان 1334 یا 1335 و در بیدخت بود که پدر و مادرم تصمیم گرفتند مرا به مکتب بفرستند تا قرائت قرآن را یاد بگیرم.

اولین روزی که به مکتب خانه یا به قول خودمان، «مُلّا»، رفته بودم فقط یک «سِپَرَه» یا سی پاره با خود همراه داشتم. سی پاره به معنای قران است که از سی جزء یا سی پاره متشکل است. اما منظور ما جزء سی ام قرآن بود که شامل سوره های کوچکترآن است  و در مکتب خانه ها برای تعلیم قرائت کلام الله مجید به مبتدیان و نوآموزان، مورد استفاده قرار می گیرد. مادرم قبلاً با مرحومه آخُن شَربانو (آخوند شهربانو) صحبت کرده بود. مادرم هر کار کرد تا مرا راضی کند که آن روز خودم تنها به ملّا بروم، قبول نکردم؛ پایم را کرده بودم توی یک کفش که روز اول باید حتماً با من بیاید. و آن خدا بیامرز خواهر کوچکم را به خواهران بزرگترم سپرد و مرا تا ملّا همراهی کرد. به راه افتادیم. از چند کوچه ی پیچ در پیچ و از زیر چند سابات گذشتیم تا به محل قبرستان معروف به حاج امیر رسیدیم. وارد کوچه ای شدیم که از محل حاج امیر به طرف شرق بیدخت امتداد یافته بود. کوچه را که بخشی از ناحیه ی مشهور به کوچه ی «دِرّو»(دَمِ رود) بود، ادامه داده از زیر سابات های سردار و کربلایی علی بلوچی نیز گذشتیم و سرانجام به مقصد خود یعنی ملّای آخُن شربانو رسیدیم.

آخُن شربانو همسر مرحوم کِلبِ ابراهیم (کربلایی ابراهیم) محمدی و مادر آقای حاج عباسعلی محمدی (پلیس باز نشسته ی ساکن مشهد، که سال گذشته در یک سانحه تصادف اتومبیل بدرود زندگی گفت) بود. خانه (منزل) مرحومه آخُن شربانو دیوار به دیوار خانه ی مرحوم حاج عبدالحسین زمانی، پدر روحانی شهید عباسعلی زمانی، قرار داشت. حاج عبدالحسین زمانی شخصی متدیّن ومتشرّع و از معتمدان بیدخت بود و به خاطر صدای زیری که داشت در مراسم تعزیه و شبیه خوانی بیدخت، نقش بی بی زینب (س) را ایفا می کرد.

درب ملّا باز بود. صدای قیل و قال بچه ها از داخل حیاط به گوش می رسید. داخل راهرو که بودیم، قبل از هر چیز  کوزه های سفالی متعددی که در سایه ی دیوار ردیف شده بود، توجهم را به خود جلب کرد. از مادرم پرسیدم که «این همه کوزه مال کیست؟» و او جواب داد که «حالا ساکت باش؛ برای تو هم خواهم خرید.» بعداً فهمیدم که کوزه ها مال بچه های ملّاست و پسربچه ها با استفاده از آنها آب مورد نیاز مکتب خانه را تامین می کنند.

وارد حیاط شدیم. حیاطی بود به مساحت تقریبی یکصد متر مربع؛ وسط حیاط کاله (باغچه)ای دیده می شد با دو – سه نهال انار و چند بوته گیاه خود روی موسوم به جارو؛ آفتابه ای مسی نیز کنار باغچه افتاده بود. صوفه (ایوان) جنوبی حیاط دارای اتاقی بود که بعدها فهمیدم محل زندگی علی کِلبِ میدی (کربلائی مهدی)، برادرزاده ی آخُن شربانو است؛ در سمت شرقی حیاط، اتاق خود آخُن شربانو قرار داشت؛ در کنار  صوفه شمالی هم اتاقی بود که زن سالخورده ای به نام مرحومه هاجر، فرزند نعمت الله (پدر مرحوم حاج غلامحسن شفیعی)، همسر مرحوم کلب میدی، در آن زندگی می کرد. در واقع در این منزل سه خانوار زندگی می کردند. در گوشه ی جنوب شرقی حیاط هم طویله ای قرار داشت که یک رأس الاغ متعلق به علی کلب میدی در آن نگهداری می شد. کُنارِ اَو (konãre ow) و به بیان دیگر مُستراب (مستراح) ملّا هم داخل همین طویله بود. مستراحی بود به قول امروزی ها «اُپِن» چرا که یک چاردیواری بدون سقف و در بود. دیوارهای آن هم ارتفاع چندانی نداشت طوری که اگر آدم متوسط القامه ای داخل آن می ایستاد سر و گردنش دیده می شد. ایوان شمالی خانه حکم کلاس آموزش قرآن را داشت. بچه ها که عمدتاً دختران و پسران زیر ده سال بودند، دور تا دور ایوان، روی «نَهلیچَه» ها یا زیراندازهای خود، نشسته و سرگرم تمرین روخوانی قرآن بودند. نَهلیچه در اصل به معنی «نَهالیِ» کوچک و نَهالی در لغت به معنی تُشک یا دوشک می باشد و گواه آن این شعر سعدی در گلستان اوست که:

هر پیسه گمان مبر نهالی      شاید که پلنگِ خفته باشد

بیشتر بچه ها سِپَرَه در دست داشتند. تعدادی نیز که پیشرفته تر از بقیه بودند،از روی قرآن کامل تمرین می کردند. مرحومه آخُن شربانو هم در میان بچه ها بود. درس می داد و درس می پرسید. تکه چوبی نیز در دست داشت که از آن هم برای تنبیه بچه ها و هم برای اشاره به آیه های قرآن استفاده می کرد. در میان بچه ها چند تن از همبازی های خود را نیز دیدم: آقایان ابراهیم قرچه، مرحوم شهید علیرضابقائی، عزیزالله محب الرّضا، مهدی زارعی یزدی، محمد فانی زاده، و … .

از دیدنشان خوشحال شدم. مادرم با صدای بلند سلام کرد؛ من هم سلام کردم. آخُن شربانو مادرم را که دید، پیش ما آمد. مادرم پس از خوش و بش و احوالپرسی، به ایشان گفت: «این [پسرم] را آورده ام که زحمت کشیده، روخوانی قرآن را به او تعلیم دهید.»

 

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: