یادی از گذشته/160

یک خاطره

مرحوم حاج حسن شاه بدیع زاده، معروف به حاج حسنِ خان، از همسایگانِ خانه ی پدری ام بود. مرد بسیار مهربان، باذوق، خوش مشرب و خوش صحبتی بود. یک بار با پدرم داشت از دزدی هایی که هر ازگاهی در بیدخت اتفاق می افتاد سخن می گفت. البته دزدی هایی که می توان آن را در سطح آفتابه دزدی تلقی کرذ. به یک بنده خدایی هم همه شک داشتند. با وجود این نشنیدم که کسی با او کاری داشته باشد و شکایتی از او بکند. حاج حسن برای پدرم  تعریف می کرد:

مدتی بود هربار که به باغ خود سر می زدم، می دیدم خوشه هایی از بعضی بوته ها کم شده است. بعضی وقت ها دیده ام که شغال ها با انگورهای باغم حسابی از خود پذیرایی کرده اند، ولی این روزها اثری از شغال نمی دیدم. می دانستم که کار، کارِ شعال دو پا است. یک روز صبح زود، تصمیم گرفتم بروم به باغ و در جایی که دیده نشوم کمین کنم. شاید دزد انگورها سر و کلّه اش پیدا شود و ببینمش. آن روز چند ساعتی ماندم. خبری نشد. مقداری علف برای گاو و گوسفندان جمع کردم. چند خوشه انگور هم برای بچه ها چیدم و راهی منزل شدم. روز بعد هم به همین منوال گذشت. اما روز سوم در حالی که در انتهای باغ، زیر بوته های تاغ (تاک) نشسته بودم، با شنیدن صدای فردی که از روی دیوار به پائین پرید، از جا پریدم. بی سر و صدا سرک کشیدم که ببینم کیست و کجاست. بله. حدسم درست بود. فلانی بود. همون بنده خدایی که تا حد زیادی به او مشکوک بودم. به سراغ یکی از بوته ها رفت و شروع کرد به خوشه چیدن. از جای برخاستم. سرفه ای کردم و به طرفش به راه افتادم. سرش را بلند کرد. نگاهمان در هم گره خورد. نمی توانستم چیزی بگویم. او هم که انتظار دیدن مرا نداشت، یکّه خورد. شاید هم خجالت کشید. ولی هرچه بود، فکر می کنم من بیشتر از او خجالت می کشیدم. سلام کردم. اهسته و بدون آنکه حرف دیگری بزند، جواب سلامم را داد. گفتم: «فلانی، این چه کاری است که می کنی؟ کار که هست. برو کار کن و چند لقمه نان حلال ببر سر سفره ات. اصلاً اگر انگور می خواستی به خودم می گفتی. چرا از دیوار می آیی پائین؟» همچنان سکوت داشت. اما برق خشم را در چشمانش دیدم. بر خود لرزیدم. مرد قد بلند و تنومندی بود. مرا حریف بود. داشتم فکر می کردم که چه بگویم که بیشتر عصبانی نشود. اما او فرصت حرف زدن به من نداد. چند قدم جلو گذاشت. یقه ام را چسبید؛ مرا دو سه بار تکان داد؛ و با صدایی خشم آلود گفت: «مرد حسابی، به باغ تو نیام، به باغ کی برم؟» بعد مرا هُل داد و از خودش دور کرد. به روی یک بوته ی تاغ افتادم. از ترس نمی توانستم از جای برخیزم. چند خوشه انگوری را که چیده و داخل توبره اش ریخته بود، خالی کرد و در کمال خونسردی از باغ خارج شد.

Advertisements

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا منتشر شد) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته, خاطره ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s