برگی از یک کتاب/115 (قسمت دوم)

برگی از کتاب «بحران دموکراسی»، ترجمه حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده محذوب علیشاه.

مقدمه ی مترجم محترم:

۲ – تأمین مردم

دموکراسی ها تحت تأثیر افکار فلاسفه ی آزادیخواه قرن ۱۸ و بخصوص منتسکیو، اصل تقسیم قوای مملکت به مقننه، مجریه و قضائیه و همچنین اصل استقلال قوا را پذیرفتند و بر حسب این اصول، اختیار قانونگذاری به قوه مقننه سپرده شد. به قول ژرژ ریپر، پارلمان قائم مقام قدرت مطلقه گردید اما این قائم مقام، استبداد و قدرت خود را حتی از دیکتاتوری های پیشین بیشتر کرد. لوئی چهاردهم گرچه معتقد بود که «قانون یعنی من» اما هرگز به خود اجازه نمی داد که در مسائل عاطفی مردم مانند روابط زوجین و تعداد اولاد و امثال آن دخالت کند. اما جانشین او یعنی پارلمان، خود را مجاز و مختار مطلق می دانست و در همه ی جزئیات زندگی مردم دخالت می کرد. به دنبال این مبحث، ریپر اضافه می کند:

چه تصور بیهوده ای است که افزایش تعداد مقررات را ترقی بدانیم. ما درست در جهت عکس هدف انقلاب کبیر ۱۷۸۹ پیش رفته ایم. گذشتگان ما معتقد بودند که چند اصل قانونی می تواند برای هدایت مردم کافی باشد. ولی ما دچار این توهم هستیم که زیادی تعداد قانون و ریزه کاری های آن می تواند به تحقق آزادی کمک کند. قدرت و استقلال  قوه قضائیه است که ضامن حقوق مردم و تأمین آزادی است.

بدین نحو،در هر رژیمی قوه قضائیه در صورت قدرت و استقلال می تواند به مردم تأمین ببخشد و آنان را در برابر خودکامگی ها – حتی خودکامگی قوه مقننه – حفظ کند. در بعضی رژیم ها مانند امریکا و هندوستان قوه قضائیه حق دارد که قوانین مخالف قانون اساسی را لغو نماید. اما در فرانسه و کشورهای نظیر آن، کنترلِ قوه قضائیه شامل این قوانین نمی شود.

امیرکبیر، مرد مقتدر و وطن پرست دوران اخیر ایران، برای اینکه به بست نشینی در خانه ی علما پایان دهد، دستور داد طویله های آنان را خراب کنند زیرا معمولاَ وقتی متهمی محکوم می شد، خود را به به آخور یکی از این طویله ها می رساند و در آنجا بست می نشست و بدین ترتیب از مجازات فرار می کرد. مشهور است که امیر کبیر دستور خراب کردن طویله ی امام جمعه را صادر نمود و خود نزد کارگران ایستاد و کار آنان را نظارت کرد. امام جمعه از منزل بیرون آمد و به او گفت: «امیر، یکی از آخورها را برای خود نگاه دار!» و دیدیم که در شرایط آن زمان حرف او به جا بود.

به تحلیل این داستان بپردازیم: در شرایط آن زمان علما نماینده ی واقعی مردم بودند. مسئله ی خیانت یا وارد نبودن به اوضاع جهان، که به بعضی از آنان نسبت می دادند، امر جداگانه ای بود و خدای نکرده بر فرض صحتِ این انتسابات، به نمایندگی آنان از ملت خللی وارد نمی کرد. اگر انتخابات واقعی به عمل می آمد، مجموعه ی علما مظهر اراده ی ملت بودند. و اگر هم این مجموعه نارسا بود، علامت نارسائی مردم بود. اگرچه دولت هم در بسیاری از موارد ظلم می کرد، هرگز نمی توانست علی رغم این مجموعه کاری بکند. بست نشینی در موارد بسیاری، مجرم را فرار می داد. ولی در موارد دیگر، سبب نجات بی گناهی می شد. بنابراین، خراب کردن آخورها پیش از تأسیس یک قوه قضائیه ی قوی و مستقل به منزله ی خراب کردن یک سنگر ملت بود.

۳ – قوه قضائیه به منزله ی زنگ خطر

اگر قوه قضائیه اصیل باشد، قوانین را درست اجرا می کند و نظام موجود را حفظ می نماید. وقتی مردم اظهار نارضایی از قوه قضائیه می کنند، علامتِ آن است که قوانین موجود را نمی پسندند، چون مردم قانون را در وجود قاضی متجلی می بینند. در این هنگام مسئولان سازمان های اجتماعی و نیروهای سیاسی باید نظام مملکت را در مسیر عدالت تحول بخشند. همان گونه که در بدن انسان، درد به منزله ی اعلام خطر است و شخص را به به جستجوی درمان وا می دارد، قوه قضائیه نیز وظیفه ی مجموعه اعصاب را به عهده دارد. کم کردن قدرت و صلاحیت قوه قضائیه و احاله ی آن به سایر مراجع مانند آن است که به جای درمان درد، مرتب به بیمار قرص مسکن و مخدر بدهیم تا درد را حس نکند. مسلم است که چنین بیماری بزودی در اثر حمله ی شدید و گسترده ی بیماری، از پا در می آید. بیمار را باید درمان کرد و البته در جریان درمان می توان به طور موقت از مسکن استفاده نمود.

مثلاً قوانین نارسا و غلط مالک و مستأجر و اقدام دادگستری به تشویق مستأجرین که حتی سازش قبلی را ندیده بگیرند، درس خلاف اخلاقی بود که به مردم دادند. این کار موجب تشکیل پانزده هزار پرونده در دادگستری تهران شد و آنگاه به بهانه ی تسریع دادرسی، عدالت را پایمال کردند. فدا کردن عدالت در برابر سرعت، وضع قوانین نارسا و تند خانوادگی که موجب اضمحلال خانواده ها و روابط اخلاقی شد، همه به منزله ی مسکن و مخدر بود که به بهانه ی حمایت از قوه قضائیه تجویز گردید./ ادامه دارد…

بحران دموکراسی، روژه لاکومب، ترجمه: [حاج دکتر] نورعلی تابنده، تهران، نشر باغ نو،۱۳۸۲، ص ۱.

Advertisements

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا منتشر شد) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در کتاب ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s