برگی از یک کتاب/۱۰۵

میرزا ابوالحسن خان نهاوندی

میرزا ابوالحسن خان نهاوندی (متخلص به امید) درسال ۱۲۱۰ هجری قمری در شهرستان نهاوند دیده به جهان گشود و به طوری که در تاریخ ادبیات ایران بعد از اسلام آمده است٬ نامبرده چند سال بعد از درگذشت «قاآنی»٬ قصیده سرای معروف (متوفی به سال ۱۲۷۰)٬ از دنیا رفته است. میرزا ابوالحسن خان از خوانین و محترمین و از صاحب منصبان درجه اول دیوانخانه بوده مدتی نیز ریاست کتابخانه سلطنتی را به عهده داشته است. با شاعرانی چون صبا کاشانی٬ قاآنی و یغمای جندقی هم عصر بوده طوری که بعض اشعار آنان را استقبال کرده است.

از شایعاتی که در مورد موطن شاعر دهان به دهان گشته و بین مردم حکم نص صریح و واقعه ی غیر قابل انکار را پیدا کرده٬ این است که می گویند مرحوم امید در دستگاه محمود میرزا٬ برادرزاده ی محمد شاه٬ که والی نهاوند بوده٬منصب مشاورت داشته است. و چون محمود میرزا به قصد تصاحب تخت و تاج سلطنت عده ای را تجهیز می کند٬ مرحوم امید با فرد دیگری معروف به «مولوی»٬ که او هم یکی از دیوانیان و در عین حال اهل شعر و عرفان بوده٬ مقاصد محمود میرزا را برای شاه می نویسد و چون تمام راه   ها تحت کنترل نیروهای محمود میرزا بوده٬ کاغذ را در زیر سم اسب پنهان می کنند که از قضا زود کشف می شود و شاهزاده محمود میرزا دستور می دهد امید و مولوی را احضار کنند. و در مجلسی که به همین منظور تشکیل شده بود٬ از امید می پرسد که اگر شخصی به ولی نعمت خود خیانت کند سزایش چیست. این شاعر شوریده٬ غافل از همه جا بالبداهه می گوید:

چشم اگر مستی کند از کاسه بیرونش کنم

آنگاه همین سوال را از مولوی به عمل می آورد و او هم می گوید:

جان اگر مستی کند یکباره معدومش کنم

و محمود میرزا دستور می دهد به همین طریق آن دو را مجازات کنند؛ مولوی را می کشند و چشمان امید را از کاسه در می آورند. مرحوم امید پس از اینکه دیدگان خود را از دست می دهد٬ در حال شوریدگی و جذبه اشعاری می سراید و علاوه بر اینکه استادی خود را در فنون مختلف شعر ثابت کند٬ جذبه و حالی نیز در شنونده ایجاد می نماید.

امید تحصیلات خود را نزد استادان بزرگ زمان خود ادامه داد و هنگامی که در منطق و فلسفه به مقام اجتهاد رسید٬ مطالعات خود را در کتابخانه سلطنتی دنبال کرد. در چهل سالگی برای کسب معرفت به ذات واجب الوجود٬ به مباحث و فلسفه ی عرفانی علاقمند گردید و پس از تحقیقات م مطالعات بسیار٬ به خدمت قطب الاقطاب زمان خود٬ حضرت مجذوب علیشاه همدانی رسید و در سلک مریدان آن عارف وارسته قرار گرفت و به قدری تحت تأثیر و جذبه ی آن صوفی بزرگ واقع شد که خالصاً مخلصاً وی را مراد و جاذب خود می خواند و حتی دیوان خود را نیز به نام او سرود و در طی طریق و سلوک الی الله به مقامات بالایی رسید.

برگرفته از مقدمه ی دیوان میرزا ابوالحسن خان (امید) نهاوندی٬ شاعر قرن سیزدهم٬ به اهتمام تقی ترابی٬ چاپ ۱۳۳۹ خورشیدی.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در کتاب ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s