برگی از یک کتاب/103

برگی از کتاب «سفرنامه دشت کویر»

… دوباره راه می افتیم و بیابان را طی می کنیم و به گناباد می رسیم. به نظرم شهری ولنگ و باز می آید. هنوز با آن آشنا نیستم. شنیده ام که گناباد کهنه وجود دارد و گناباد نو. «بیدخت» در ۵ کیلومتری شرق گناباد است. باید از شرق گناباد گذشت و در سر راه قائن به بیدخت رسید. بیدخت را خودشان بَیدخت تلفظ می کنند. برای رسیدن به مهمانسرای بیدخت نیز باید از کنار گناباد بگذریم.

به بیدخت می رسیم و تابلوی مهمانسرای بیدخت ما را به طرف این مهمانسرا راهنمایی می کند. ظاهر بیدخت شهری سرسبز را نشان می دهد. اتاقی از اتاق های مهمانسرا را می گیریم و در آن بیتوته می کنیم. در همین لحظه با خود فکر می کردم که اگر در گذشته های دور به اینجا می آمدم، نه در بیدخت و مهمانسرای آن، بلکه در خود گناباد و در کاروانسرای آن اقامت می کردم. ولی دیگر از آن خبرها نیست.

در حال حاضر ما خسته ایم. هوا سرد است. وقت اداری هم به پایان رسیده و نمی توان آقای جوانبخت را پیدا کرد. مهمانسرا نیز جای تمیز و راحتی است. همه ی این بهانه ها سبب می شود که از مهمانسرا خارج نشویم. گرایش به تنبلی در انسان جزو خصیصه های ذاتی اوست. برای چیرگی به این خصیصه همتی والا و انگیزه ای قوی لازم است که در حال حاضر، من هیچکدام را ندارم. ولی از هدر دادن وقت نیز بیم دارم. با کارکنان مهمانسرا آشنا می شویم. آقای [حسن] شوقی، که مسئول پذیرایی از مهمانان است، خودش از دراویش بیدخت است؛ فقیر است؛ یعنی درویش نعمت اللهی است. آدمی است صبور، تیزهوش، مطلع، خوشرو و خوش صحبت. دوستی اش برای یک مردم شناس، دارای ارزشی فراوان است. اطلاع دهنده ی خوبی است.

تا موقع شام وقت زیادی داریم و احساس می کنم که آقای شوقی کار چندانی ندارد و می توانم مزاحمش شوم. در سرسرای مهمانسرا می نشینم. چای می آورد. سرِ صحبت را باز می کنم. برای اینکه مقدمتاً با بیدخت و گناباد آشنا شوم، تا می توانم سوال پیچش می کنم و سوالاتم را به تبع اخلاق و روحیاتی که دارم، با شوخی و طنز و خوشمزگی می آمیزم. و به این ترتیب رابطه ی صمیمانه تری بین خودم و او به وجود می آورم. لبش به خنده باز می شود. و چه خنده ی شیرینی دارد. آغاز سخن می کند. برای اینکه مسئله ی «جوش» [اَوجوش] را خوب تشریح کند، می گوید کتری یی که گنجایش پنج لیتر آب را دارد، پس از یک ماه مصرف، گنجایش آن به یک لیوان می رسد و بقیه ی حجم آن را جِرم می بندد. همین عامل در کوره ی قنات ها هم اثر می گذارد. در قنات هایی که می شد در کوره های آنها ایستاده راه رفت، پس از ده بیست سال چنان جوش می بندد که به زحمت می توان در آن حتی خمیده راه رفت.

مسافری از راه می رسد و آقای شوقی مجبور است از او پذیرایی کند. …

……………………………………………………..

سفرنامه دشت کویر، از معدن های شدادی تا قنات های وقفی و وقف نامه های گناباد، تألیف اصغر کریمی، سمنان، حبله رود، ۱۳۸۹، صفحه ۱۱۹.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در کتاب ارسال شده و با , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s