برگی از یک کتاب/102

برگی از کتاب «من» و جز «من»

… هر موجودی که دارای هستی و اختیار است، از هستی و اختیارِ خود رها و آزاد می شود و به سوی اصل و منشاء خویش که همان هستی و آگاهی است، باز می گردد. این قاعده در همه جا و همه چیز جاری است و هر چیزی سرانجام به اصل و مبداء خود باز می گردد. مولانا در قالب بیتی همین مسئله را طرح می کند:

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش     باز جوید روزگار وصل خویش

فصل بدون وصل، تحقق نمی پذیرد و اگر وصل تحقق نداشته باشد، از فصل سخن به میان نمی آید. جهان فصل، صورتِ عالَمِ وصل است و عالَمِ وصل، حقیقتِ جهان فصل و مقوّمِ آن به شمار می آید. وصل و فصل مانند جمع و فرق، دو حالت شناخته می شوند که در موجودات این جهان استقرار و ثبات ندارند و هر لحظه ممکن است زوال پذیرند. جمع کننده و جدا کننده، حق تبارک و تعالی است و بدون حق تبارک و تعالی که اصل هستی است، جمع و تفریق وجود ندارد و از وصل و فصل نیز سخن به میان نمی آید.

حاج ملا سلطان محمّد گنابادی در کتاب «ایضاح» (شرح کلمات بابا طاهر عریان) به طرح این مسئله پرداخته می نویسد: « والله تعالی هوَالجامع المُفرّق،فمَن جمعه الحق بالحقیقة، فرّقه بالعلم. فکان الجمع حقیقه مراده و التفرقه شرائط علمه» (صفحه ۱۷۱) یعنی: خداوند تبارک و تعالی جامع و در عین حال مُفرّق است. بنابراین، کسی را که خداوند سبحان به واسطه ی حقیقتِ خود جمع می کند، از طریق علم حصولی او را متفرق می سازد. پس «جمع» در حقیقت مراد و مقصود است و «تفرقه» از شرایط علم به جمع شناخته می شود. به دیگر سخن، خداوند تبارک و تعالی که هم جامع و هم مفرّق است، اگر بخواهد کسی را به کمال رساند، او را از جمع به فرق و سپس از فرق به جمع می رساند. در قرآن کریم نیز به این مسئله اشاره شده، آنجا که آمده است: «تُقَلبُهُم ذاتَ الیَمینِ و ذاتَ الشمال» (سوره کهف، آیه ۱۸). یعنی آنها را دگرگون می کنیم و در این دگرگونی، یمین و شمال یا راست و چپ وجود دارد. جمع و فرق، وصل و فصل، چپ و راست و بالاخره قبض و بسط از خصلت های انسان بوده و او همواره این خصلت ها را تجربه می کند. در همین تجربه های گوناگون است که انسان از مقام علوی به مرحلۀ سفلی و از مرحلۀ سفلی به مقام علوی راه می یابد. باباطاهر عریان همدانی، عارف وارسته، رندانه به همین مسئله اشاره کرده، آنجا که به گونه ای ساده و بی پیرایه گفته است:

دلِ عاشق مثالِ چوبِ تر بی     سری سوزه، سری خونابه ریزه

تصویری که این عارف وارسته در این بیت سادۀ فارسی ارائه کرده، بسیار جالب توجه است. زیرا یک تکه چوبِ تَر، هنگامی که از یک سر خود در آتش می سوزد، رطوبتی که در آن وجود دارد، از سرِ دیگر همانند خونابه خارج شده و فرو می ریزد. انسانی که طالب حقیقت است، در آتش شوق برای رسیدن به حقیقت می سوزد و در اثر همین سوختن، لحظه ای از کوشش و تلاش باز نمی ایستد. او با حرکت دائم و کوشش بدون توقف و بی درنگ، راه کمال می پوید و هرگونه نقص و کاستی را پشت سر می گذارد. …

……………………………..

«من» و جز «من»، غلامحسین ابراهیمی دینانی، تهران، موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، 1394، صفحه 18.

 

 

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در کتاب ارسال شده و با , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s