مصاحبه با دکتر بیژن بیدآباد (4)

جنابعالی چگونه بر روزمرگی و یكنواختی روزهای زندگی چیره می‌شوید؟ به بیان دیگر، روزهای زندگی اقتصاددانی كه پای‌بندِ سنت‌های صوفیانه و آموزه‌های عرفانی است چگونه می‌گذرد؟ به آنانی كه می خواهند دیگرگونه زندگی كنند، چه توصیه می‌كنید؟
  

در تصوف روش پیدا کردن عشق به مرید تعلیم می‌شود. مرید می‌آموزد که چگونه عاشق خالق هستی شود. وقتی انسان عاشق او می‌شود همیشه روحش در بهشت قرار می‌گیرد چه در این جسم خاکی باشد و چه نباشد. نه ترس جهنم دارد و نه وقعی به بهشت می‌گذارد. عارف در هر چیزی غلبه اراده محبوب خود را می‌بیند و لذا مترنم این شعر سعدی می‌شود:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست     عاشقم برهمه عالم که همه عالم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است      به ارادت بکشم درد که درمان هم ازاوست
غم و   شادی  بر عارف  چه تفاوت  دارد       ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است       که برین در همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا  گر  بکند سیل فنا  خانه ی عمر      دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

مربی الهی بدون هیچ مزد و دستمزدی به سالک تعلیم می‌فرماید که حقیقت خودش را در آینه وجود مرشد بیابد و از خود گم شده خود به خود حقیقی‌اش برسد. این همان چیزی است که انبیاء الهی به پیروان واقعی خود تعلیم فرمودند.

اگر افاضه فیض رب بر سالک قرار گیرد به حالتی می‌رسد که رضایت خود و خدای خود را یکی می‌بیند. یعنی:

هرچه بیند دلش همان خواهد     هرچه خواهد دلش همان بیند


آقای دکتر بیدآباد همانطور که خودتان نیز بیان فرمودید حضرتعالی از دراویش گنابادی هستید بفرماییدکه صوفیان چه پیامی برای مردمان عصر جدید دارند؟

 
پیام صوفیه متمایز از پیام پیامبران سلف نیست. تعلیمات آنها دو وجه زندگی روحی و مادی بشر را در بر می‌گیرد. در بخش تعلیمات معنوی مراد به مرید تعلیم می‌دهد که چگونه فکر خود را به سمت مبدأ و در وجود خویش متمرکز کند و از این طریق هم به عشق و آرامش روحی می‌رسد و از طرف دیگر تفکر در او تقویت می‌شود. تفکر و تعقل راهگشای زندگی بشر و ابزار حل همه مشکلات وی است.
دستوراتی که در تمام سلاسل صوفیه حقه و متصل و نه رشته‌های منقطع به پیروان آنها داده می‌شود مشتمل است بر تعظیم اوامر و نواهی الهی، شفقت به خلق و خدمت. همین سه مورد کافی است تا بدانیم دستور کلی عرفا تعلیم انسانیت به پیروان خود و در حد متعالی آن است. از سوی دیگر رابطه کاریزماتیک بین مرید و مراد، سبب می‌شود تا مرید در حضور و غیاب مراد خود اوامر او را تا حد توان و بدون سختی اجرا کند و عشقی که مرید نسبت به مربی خود پیدا می‌کند او را ملزم می‌کند تا خود را از هر خطائی حفظ کند.عارف تمام عالم را عائله خداوند می‌داند و وظیفه خود می‌داند تا به همه شفقت و خدمت کند. لذا تمام همت خود را بر آن می‌دارد تا نه تنها ظلم و جوری نسبت به دیگران ننماید بلکه همه را از دوست و دشمن، غریبه و آشنا، کوچک و بزرگ دوست بدارد و در راه اعتلای آنان قدم بردارد.این همه سلسله و شاخه‌ها و نحله‌های صوفیانه را كه در دوره‌ی كنونی هم حیات دارند، و از صلح كُل و وحدت عالم انسانی سخن می‌گویند، امّا خود مكتب‌هایی جداگانه گشوده اند، چگونه می‌بینید؟

 در این ارتباط باید عرض کنم که در قدیم که ارتباطات و وسائل حمل و نقل و جابجایی همانند زمان کنونی نبوده انبیاء و پیامبران اشخاصی را مأمور می‌فرمودند تا به کشورهای دوردست مسافرت و در آنجا اقامت نمایند و افرادی را تربیت و جانشین خود قرار دهند. لذا می‌بینیم که بسیاری از سلاسل عرفانی یا بطورکلی دینی هم در حوزه شریعت و هم در حوزه طریقت در همه جای این جهان وحدت رویه و تعلیمات یکسان دارند. برای مثال هم موسی، هم عیسی، هم محمد، هم بودا، هم کنفوسیوس و دیگران همه ربا را حرام کرده‌اند. در صورتی که در آن تواریخ هیچکدام از آنها یکدیگر را ندیده بودند و حتی شاید اسامی همدیگر را هم نمی‌دانستند چون هزاره‌ها با هم اختلاف زمانی داشتند و هزاران کیلومتر از هم دور بودند. این موضوع نه تنها در اصول شریعت و فروع دین یعنی فرعیات دین شباهت غیرقابل انکاری دارد بلکه به طریق اولی کلیات عرفان و طریقت و اصول دین در همه آنها یکی است.

البته باید این موضوع را نیز مد نظر داشت که اساس صحت یک سلسله دینی اجازه و اذن مربی سابق به شخص لاحق است. بعضی افراد خودسرانه و بدون اجازه مربی خود اقدام به تشکیل فرقه‌ای کرده‌اند. این فرقه‌ها مد نظر ما نیست بلکه مصداق این شعر مولوی هستند:

حرف درویشان بدزدیده بسی     تا گمان آید که هست او خود کسی
خرده گیرد در سخن بر بایزید      ننگ  دارد  از  درون او     یزید
بی‌نوا از نان و خوان آسمان       پیش او ننداخت حق یک استخوان

فرقه‌های منقطع اگرچه خیلی شبیه به سلاسل عرفانی و درویشی متصل و معنعن هستند ولی چون اتصال ندارند مانند لامپی هستند که به کارخانه برق وصل نیست، ظاهرش شبیه است ولی روشنائی ندارد. یعنی آن نور را ندارد که روشنائی بخشد و نمی‌تواند چراغ راه  دیگران باشد و آنها را به مقصد راهنمائی کند.

موضوع را طور دیگری عرض کنم. نماینده یک مقام یا شخصیت به میزان اجازه‌ای که از آن مقام یا شخص دارد حق دارد بدون مراجعه به کسی که اجازه او را صادر کرده در امور مربوطه از طرف مقام اجازه دهنده به اختیار خود اقدام کند. برای مثال سفیر یک کشور در کشور دیگر می‌تواند طبق نظر خود و براساس فرمانی که به او داده شده از اتوریته خود استفاده کند و تصمیم بگیرد و سرنوشت روابط بین کشور خود و کشور میزبان را تغییر دهد. و اگر این فرد سفارتی از طرف کشور فرستنده نداشته باشد مداخله او فضولی در روابط دو کشور خواهد بود. مشابه همین موضوع در تمام مسائل دینی وجود دارد.

هرکس بدون اجازه از فردی که اجازه او به سلسله انبیاء و ائمه و اولیا نرسد اقدام به دعوی راهنمائی در شریعت یا ارشاد و هدایت در طریقت کند مشمول این آیه قران است که می‌فرماید مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ یعنی ‏ستمكارتر از آنكس كه بر خدا دروغ بندد كيست که از روى نادانى مردم را گمراه می‌كند. و چه دروغی بالاتر از این است که انسان خود را نماینده خدا در شریعت یا طریقت معرفی نماید. مولوی در این ارتباط می‌فرماید:

حرف درویشان بدزدد  مرد دون     تا بخواند بر سلیمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمیست     کار دونان حیله و بی‌شرمیست

نکته تکمیلی دیگری در این ارتباط عرض کنم. گوینده کلمه توحید حتی به نفاق در جامعه اسلامی مصون از تعرض است. یعنی هیچ مسلمانی حق تعرض به کسی که وجود خداوند را به یکتائی اقرار کند ندارد. اگر عده‌ای این را برنمی‌تابند و دگراندیشان دینی را زندان می‌کنند یا معابد و حسینیه‌های آنان را تخریب می‌نمایند دلیل بر این است که چشمشان را بر احکام اسلام بسته‌اند تا مبادا موقعیت اجتماعی خود را از دست دهند. وسعت نظر اسلام مبتنی بر این موضوع است که هرکسی با هر فکری و عقیده‌ای می‌تواند به خوبی و خوشی در جامعه مسلمین زندگی کند. اگر در صدر اسلام هم بعضی حقوق اجتماعی مشرکین را سلب کردند برای این بود که از مجسمه پرستی و بت پرستی به حرکت به مرحله بالاتری از تفکر تشویق شوند.
 

خانمی از آلمان خواستند از شما بپرسیم که هدف خداوند از خلقت انسان چه بوده و جنابعالی غیر از توسل به ادله مذهبی چگونه می‌توانید این سوال را پاسخ دهید؟
 
در متون عرفانی به این سوال سرّ خلقت گفته می‌شود. این سرّ را باید از خود خالق یا نماینده او که حق دارد از جانب خداوند سخن بگوید پرسید و من و امثال من که مخلوق کوچکی هستیم اگر هم به نحوی از آن آگاه شویم حق بازگو کردن آن را نداریم. چون دانش را می‌توان به افراد منتقل کرد ولی درک کردن فقط باید توسط خود فرد صورت گیرد و چنانچه فردی مدرکات خود را به دیگری که آن را درک نکرده بازگو و القا کند شنونده را بیشتر گیج می‌کند. از این رو در سلوک مرید را از بیان مدرکاتش به دیگران منع می‌کنند و نه اینکه بخل داشته باشند.
برای مثال کسی که رنگ‌ها را دیده و درک کرده نمی‌تواند به کور مادرزاد بفهماند که رنگ سفید چگونه است. نابینا از بینا می‌پرسد مثال چیزی را بگو که رنگ سفید دارد. بینا می‌گوید چلوار و قند هردو سفید هستند. نابینا با چهار حسش (لامسه، شنوایی، ذائقه و بویایی) سعی می‌کند رنگ سفید را دریابد. ولی به تناقض می‌افتد چون قوه لامسه او خبر می‌دهد که رنگ سفید هم مثل چلوار نرم است و هم مثل قند سفت. می‌گوید مگر ممکن است چیزی هم نرم باشد هم سفت! تا وقتی قوه بینائی او بکار نیاید این تناقض رفع نمی‌شود. خداوند بر ما محیط است و ما محاط هستیم لذا نمی‌توانیم او را دریابیم. می‌گویند خدا همه جا هست و هیچ جا هم نیست. عقل ما به تناقض می‌افتد که چطور ممکن است چیزی همه جا باشد و هیچ جا نباشد!مثال ساده‌ای بزنم. دو جنین دوقلو در شکم مادر با هم گفتگو می‌کنند. یکی از آنها از دیگری سوال می‌کند آیا مادر وجود دارد؟ حتی اگر به سختی هر دو به این ادراک واحد برسند که بله حتما مادری وجود دارد که هردوی ما در رحم او هستیم و او خالق و رازق و حافظ ماست ولی هیچکدام از آنها نمی‌توانند به نیت والدین خود در تشکیل جنین پی ببرند. و براستی چه دلیلی داشته که والدین جنین‌ها خواستند موجودی مثل خود را بیآفرینند. قصدشان این بوده که اطفای حرارت جنسی خود کنند؟ آیا تنها بودند و احتیاج به وجودی از خودشان و مثل خودشان داشتند و نطفه را منعقد نمودند؟ آیا میخواستند وارثی داشته باشند که بقای مثلی آنها را پایدار کند؟ آیا می‌خواستند فرزندی تربیت کنند که ظهور آنان باشد؟ شاید اگر از والدین بچه‌ها پرسیده شود هدف انعقاد نطفه و خلق بچه‌ها چه بوده شاید یکی یا چندتا یا همه موارد فوق و یا بعضی موارد دیگر را بشمارند. مسلم است وقتی بچه‌ها متولد شدند و به تدریج سن‌شان زیاد شد آهسته آهسته به دلایل پدر و مادر در خلق آنها پی می‌برند. یعنی وقتی بالغ می‌شوند مفاهیم انگیزه جنسی را درمی‌یابند. وقتی خودخواهی ژن‌ها در آنها پدیدار می‌شود معنی آفرینش موجودی همانند خود را در ذهن می‌پرورانند. وقتی به این حقیقت پی می‌برند که روزی خواهند مرد انگیزه بقای نسل در آنها تقویت می‌شود. و وقتی که به کمال نسل خود می‌اندیشند به این فکر می‌افتند تا بچه‌ای داشته باشند که او را تربیت کنند و به کمالات برسانند. البته این مثال‌ها برای روشن کردن موضوع است و انسان در مراحل رشد فکری خود همان نیات والدین خود را درک می‌کند.مرا از استناد به ادله دینی منع کردید لذا از ورود به مجموعه این ادله خودداری می‌کنم و به ادله فلسفی و عرفانی متوسل می‌شوم. شرح بسیاری در باب این موضوع در کتاب عرفا هست که اگر میل داشتید به فصل چهاردهم مقدمه تفسیر بینظیر بیان السعاده حضرت سلطانعلیشاه و همچنین بخش‌های مختلف همان تفسیر مراجعه کنید. در سوره آل عمران می‌نویسند: خداوند غايتِ غايت‏هاست و نهايت طلب‏هاست زيرا هر فعلي فعليّتي را به دنبال مي‏آورد، و هر فعليّتي منتهي به فعليّت ديگر مي‏شود تا اينكه منتهي به فعليّتي بشود كه فوق آن فعليّتي نيست و آن ربوبيّت است، خواه فعليّت‏ها بر طريق مظاهر لطفي يا بر طريق مظاهر قهري منتهي به فعليّت آخر گردد. و غايت خلقت براي جميع موجودات انسان است و غايت انسان ربوبيّت است، چنانكه در حديث قدسي است: خلق كردم اشيا را به خاطر تو، و تو را آفريدم به خاطر خودم و اين معني بازگشت و رجوع است به طريق برگشت به نفس الامر و واقع. يا اينكه معناي آن چنين است: که همه چيز به خدا برمي‏گردد براي اينكه خداوند مبدأ مبادي و مصدر مصادر است، و هر موجودي چه جوهر باشد، چه عرض، مخلوق است؛ و هر مخلوقي داراي مصدر است، و هر مصدري داراي مصدر ديگري است تا اينكه به مصدر آخر منتهي شود، مانند حركت قلم كه مصدر آن حركت دست است، و مصدر آن حركت اعصاب و بندهاست، و مصدر آن حركت قوّة محرّكه است، و مصدر آن حركت قوّة فكريّه است، و مصدر آن نفس است، و مصدر آن عقل، و مصدر آن مشيّت، و مصدر آن ربوبيّت است، و اين انتها و رجوع است به طريق نظر. و اين رجوع اشاره به مبدأ بودن خدا مي‏كند و آن رجوع دلالت بر نهائيّت و آخر بودن او.

نکته آخر دیگری اضافه کنم که هرکس از سرّ خلقت آگاه شود نه کسی را سرزنش می‌کند و نه عیب کسی را می‌بیند. شاید با تفکر در این جمله، سوال کننده محترم بتوانند به پاسخ برسند. به عبارت دیگر در چه زمانی انسان می‌تواند عاشق هستی باشد و زشت و زیبایی برای او وجود نداشته باشد و همه چیز را زیبا ببیند؟ او باید در چه مقام و جایگاهی قرار بگیرد که چنین نگاهی به عالم داشته باشد؟ رسیدن به این مقام سرّ خلقت است.  ت.
 

در خاتمه ضمن تشکر از جنابعالی به‌عنوان آخرین سوال نظرتان را در باب سایت «هفت وادی» بفرمایید، توصیه‌ی‌تان برای گرداننده‌ی این پایگاه اینترنتی چیست؟

 گردانندگان این سایت همانند سایر علاقمندان که در زمینه نشر عرفان و تصوف اسلامی می‌کوشند بی‌شک مأجورند. نکته‌ای که باید عرض کرد این است که در احکام شریعت تبلیغ لازم است ولی در عرفان و تصوف و بطورکلی طریقت، تبلیغ جایگاهی ندارد.

برای اینکه کسی به عرفان و تصوف روی آورد باید به مرحله‌ای از بلوغ برسد. اگر این بلوغ در او پیدا نشود عرضه تصوف به وی در او اثری نمی‌کند. برای مثال اگر پدری به پسر خردسالش بگوید که توپ‌بازی را رها کن و ببین چه دختر قشنگی در آنسوی حیاط نشسته، وقعی به نظر پدرش نمی‌گذارد و همچنان توپ بازی می‌کند. ولی وقتی به سن بلوغ رسید و مقتضیات آن را دریافت، احتیاجی به توصیه پدر ندارد و تا عروس خانم را از دور ببیند یک دل نه صد دل عاشقش می‌شود. برای درک مفاهیم تصوف هم انسان باید به بلوغ فکری خاصی برسد. منتهی آنچه که عرفا در حق خلق انجام می‌دهند این است که با بیان حق و حقیقت سبب می‌شوند تا قوه تفکر و اندیشیدن در آنها تقویت شود و زودتر به بلوغ فکری لازم برسند.

در این راستا سایت‌ها و رسانه‌ها و مطبوعات در چند جهت می‌توانند اثرگذار باشند. اول اینکه از مزخرفاتی که معاندین راه خدا بر عرفان و تصوف اسلامی افترا می‌بندند و اذهان افرادی که تفکر نقادی ندارند را مشوب می‌کنند رفع شبهه شود. دیگر اینکه با عرضه متون عرفانی این گنجینه عظیم را در اختیار عموم قرار دهند تا طالبین راه خدا زودتر به آن دسترسی داشته باشند. بسیاری از افراد حتی در کشورهای پیشرفته اطلاعات زیادی از عرفان و تصوف اسلامی ندارند. اگر به زبان آنها این گنجینه عظیم به آنها عرضه شود می‌تواند رهگشای ایشان گردد. هرچند این موارد در راستای توسعه فرهنگ بشری است ولی مولوی خلاصه آن را اینطور می‌فرماید:

تا توانی در رضای قطب كوش     تا قوی گردد، كند در صيد جوش
چون  برنجد  بينوا گردند خلق     كز كف عقل است چندين رزق خلق
او چو عقل و خلق چون اجزای تن     بسته ی عقل است تدبير بدن
ضعف قطب از تن بود از روح نی     ضعف در كشتی بود در نوح نی
ياريی ده در مرمّت كشتي اش     گر غلام خاصّ و بنده گشتي اش
ياري ات در تو  فزايد  نی در او     گفت حق: ان تنصروا الله ينصروا

در این ارتباط اگر جزوات فرمایشات حضرتشان که به فارسی در سایت http://www.jozveh121.com  به زبانهای دیگر ترجمه و در اختیار عموم قرار گیرد سبب می‌شود تا رهگشای خسته دلان باشد.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در مصاحبه ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s