مصاحبه با دکتر بیژن بیدآباد (1)

(این مصاحبه در سال 1391 توسط سایت محترم هفت وادی انجام و منتشر شده است)
 .
دکتر بیژن بیدآباد در نیمه‌ی شهریور سال ۱۳۳۸ از والدینی با اصالت همدانی اما در تهران به دنیا آمد.ایشان د65100_144467812367929_943332734_nدانش آموخته اقتصاد و نخستین فارغ التحصیل در مقطع دکترا از دانشگاه آزاد اسلامی است.وی آشنایی عمیقی با عرفان و حضوری مستمر در خدمت بزرگان عرفان دارد. بدین مناسبت سایت هفت وادی در گفتگویی با وی سوالاتی را مطرح نموده که ایشان نیز با سعه صدر پاسخی جامع به سوالات ما داده اند. این گفتگو را در دو بخش تقدیم شما خوانندگان محترم می‌نماییم.

جناب دکتر ضمن سلام بعنوان اولین سوال قدری از نحوه و کیفیت آشنایی‌تان با عرفان و تصوف و تاثیرات احتمالی آن در زندگی شخصیتان بفرمایید؟

 قبل از هر چیز از لطف شما تشکر می‌کنم که این بنده حقیر را قابل دانستید ولی بهتر بود این سوالات را از کسانی بپرسید که بنده افتخار شاگردی آنها را دارم. به هرحال از باب احترام به درخواست شما مواردی عرض می‌کنم امیدوارم بی‌ربط نباشند.

عرفان و تصوف و بطور کلی دین پدیده‌ای فطری است و با خلقت بشر در انسان ظاهر می‌شود. حتی اگر بگوییم مراحل مختلف عرفان که به معنی شناخت است قبل از اینکه بشر به شکل انسان تبدیل شود به نوعی در همه موجودات هست بیهوده نگفته‌ایم. قرآن کریم می‌فرماید: تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ وَإِن مِّن شَیءٍ إِلاَّ یسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ. آسمانهاى هفتگانه و زمین و هر كس كه در آنهاست او را تسبیح مى‏گویند و هیچ چیز نیست مگر اینكه در حال تسبیح ستایش اوست ولى تسبیح آنها را درنمى‏یابید. تسبیح کردن به معنی سباحت یا شناوری کردن است و حمد و ستایش به معنی عشق‌ورزی است یعنی همه ذرات عالم در حال شناوری و عشق‌ورزی به او هستند. پس او همان است که همه موجودات عالم عاشق آن هستند. اگر سنگی را رها کنیم از نظر ما به زمین می‌افتد ولی آن به زمین نمی‌افتد بلکه او به سمت معشوقش که زمین است و جرم بزرگتر و جاذبه زیادتری دارد حرکت می‌کند. حتی براساس قانون جاذبه که نیوتن آن را کشف کرد زمین هم به سمت سنگ رها شده حرکت می‌کند ولی حرکت زمین برای ما محسوس نیست.

گلدان جلوی پنجره را نیم دور بچرخانید می‌بینید برگها بعد از مدت کوتاهی همه رویشان را به سمت آفتاب برمی‌گردانند. ادراک در گیاه بیشتر از جماد است ظهور لطیفتر نور را درک می‌کند. حیوان به جفت خود عشق می‌ورزد و در حفظ فرزند خود بیدریغ می‌کوشد. اینها همه تسبیح است و همه حمد است. در انسان موضوع با ادراک به عقل همراه می‌شود. حیوان ادراک به ادراک خود ندارد ولی انسان نسبت به ادراک خود ادراک دارد. عقل در انسان با ادراک عقل او را مبدل به موجودی می‌کند که می‌تواند اراده خود را به درک علت پدیده‌ها معطوف کند. موجودات بالاتر از ما هم وجود دارند که در اصطلاح به آنها ملک گفته می‌شود. نیروهای مدبره عالم، ملائک هستند. مثلا نیروی تفکر و اراده ملائکه هستند ولی به چشم فیزیکی ما نمی‌آیند ولی چون ما عقل را نمی‌بینیم نه این است که وجود ندارد. آثار آن را می‌بینیم. وقتی وجود دارند پس مظروفی دارند پس در شکل یا اشکالی ظهور دارند. بالاتر از آن هم، وجود، ظهور دیگری دارد ولی پنج حس مدرکه ما نمی‌تواند آنها را درک کند، فقط ظهور آنها را می‌بیند. برای مثال ما انرژی را نمی‌بینیم. ولی ظهور انرژی را در حرکت در حرارت در روشنایی در رعد و برق و الکتریسیته و غیره می‌بینیم. همه آنها انرژی هستند و طبق قوانین فیزیک از شکلی به شکلی دیگر درمی‌آیند. مثلا انرژی گرمائی در ماشین بخار به انرژی حرکتی تبدیل می‌شود، انرژی حرکتی در ژنراتور به انرژی الکتریکی تبدیل می‌شود، انرژی الکتریکی در لامپ به انرژی نوری تبدیل می‌شود، در بلندگو به صدا تبدیل می‌شود. نور در سلول فتوالکتریک تبدیل به حرکت می‌شود و قص علیهذا. ما خود انرژی را نمی‌بینیم ولی آثار آن یعنی حرکت، نور، رعد، برق و غیره را درک می‌کنیم.

مثال دیگری عرض کنم سلولهای بدن ما هرکدامشان مثل ما زندگی می‌کنند. غذا می‌خورند نفس می‌کشند ازدواج می‌کنند بچه‌دار می‌شوند جنگ می‌کنند پیر می‌شوند و می‌میرند و سلولهای دیگر جنازه سلول مرده را به کبد تشییع می‌کنند و شاید برای مرده‌شان عزاداری هم بکنند و جنازه سلول مرده را در کبد دفن می‌کنند. دوباره کبد از جسد سلول مرده سلولی دیگر خلق می‌کند و سلول جدید همین رویه زندگی را دارد. ولی هیچکدام از آن سلولها نمی‌توانند بفهمند که عضو کوچکی از موجود بزرگتری به نام انسان هستند. نمی‌دانند که آن موجود بزرگتر که انسان است شافی و رازق آنهاست. هر سلوی که درد دارد را شفا می‌دهد یعنی اراده می‌کند تا سلولهای دیگر حرکت کنند تا سلول بیمار را تیمار کنند و اگر دلش خواست شفا نمی‌دهد. هر وقت بخواهد خوراکش را کم می‌کند و تریلیاردها از این سلولها را دچار قحطی و مرگ می‌کند. مثلا روزه می‌گیرد یا رژیم غذایی می‌گیرد. قحطی سرتاسر بدن انسان را فرا می‌گیرد. در این حال سلولهای مادر برای بچه‌ها نگران می‌شوند، سلول‌های پدر و مادر برای کسب روزی و حفظ خانواده به تکاپو می‌افتند. سلولهای نحیف دست به دعا برمی‌دارند و اوضاع جوی محیط زندگی خود را عامل آن قحطی می‌پندارند… واضح است که دعای آنها از مفاتیح الجنان نیست ولی معانی محتوی آن نباید با عمق معانی دعاهای ما تفاوتی داشته باشد.

منظورم از این عرایض این بود که همه موجودات چه بخواهند و چه نخواهند در عشق او شناوری می‌کنند و عاشق اویند چه بدانند و چه ندانند. سلولهای بدن ما، ما را نمی‌شناسند ولی عضوی از ما هستند و عاشق متعلقات خود هستند که تمام آن متعلقات تعلق به ما دارد پس عاشق ما هستند هرچند نمی‌دانند که ما هم وجود داریم.

به سوال جنابعالی برگردم با توضیحاتی که عرض کردم این نتیجه را می‌گیرم که همه موجودات عالم چه بدانند و چه ندانند در معنا با عرفان و تصوف آشنا بوده و هستند و خواهند بود. ولی گاهی سلولی را که مثال آن را زدم قصد می‌کند تا بداند عضو چه موجودی است. در این وضعیت عرفان و تصوف مکتبی بارز می‌شود. هر سلولی استعداد خودش را دارد ولی سلولهائی هستند که متعالی‌ترند. مثلا ادراک سلولهای ماهیچه‌ای مسلما کمتر از ادراک سلولهای مغز و نرون‌ها است. در بین سلولهای مغز سلول‌هائی هست که دیگر نرون‌های مغز را مدیریت و کنترل می‌کند. اینها مطالب تحقیق شده در بیولوژی حیوانی است. خوب اگر یک سلول عادی بخواهد بیشتر راجع به موجودی که عضو آن است تحقیق کند و بداند باید به سلولهائی مراجعه کند که ادراک بیشتری دارند و از آنها بپرسد. در انسانها هم مشابه همین موضوع است. قرآن می‌فرماید: وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجَالًا نُّوحِی إِلَیهِمْ فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ. یعنی پیش از تو (ای محمد) هم جز مردانى كه بدیشان وحى مى‏‌كردیم گسیل نداشتیم پس اگر نمى‏‌دانید از اهل ذکر بپرسید.
من هم همین کار را کردم.

در ایام جوانی که این افکار غالب شد به تفکر و جستجو پرداختم. با تفکر درباره همه چیز و القائات جامعه اعتقادم از همه چیز سلب شد تا اینکه در سال ۱۳۵۲ خدمت شخص متمایزی رسیدم. جناب آقای حاج محمدخان راستین ملقب به درویش رونقعلی از مشایخ سلسله صوفیه نعمت اللهی گنابادی در مسافرتی به شهر همدان مهمان پدربزرگم بودند. من هم در آن ایام به منزل پدربزرگ رفته بودم. ایشان را آنجا ملاقات کردم. رویه زندگانی ایشان متفاوت بود. در مدت ده روز اقامت ایشان در همدان اعمال و رفتار ایشان را تحت نظر قرار دادم. سوالات دیگران از ایشان و پاسخهایشان را بررسی می‌کردم و گاهی هم خودم سوالی عرض می‌کردم. در درون خودم همواره سوالی داشتم که راه چیست و راهنما کیست. روز آخر مستقیما با ایشان وارد گفتگو و طلب شدم. مذاکره مفصلی صورت گرفت و نهایتاً قبول کردند و از بنده بیعت گرفتند.

ایشان به اراک مراجعت کردند و من هم به تهران آمدم. دو هفته گذشت و از پدرم اجازه گرفتم تا برای دیدن ایشان به اراک بروم. پدر نیز اجازه دادند و به اراک رفتم. وقتی ایشان را ملاقات کردم حال متفاوتی پیدا شد. سه روز در بیرونی منزل ایشان ماندم. ایشان هم گاهی به بیرونی منزل می‌آمدند و حتی در روزهای عادی که مجلس فقری نبود و معمولا نمازشان را در منزل فرادا می‌خواندند در اوقات نماز به بیرونی می‌آمدند و من هم در نماز به ایشان اقتدا می‌کردم. بعد از سه روز اقامت به تهران برگشتم و مترصد بودم تا فرصتی یابم تا برای دیدار ایشان به اراک بروم. برای اینکه بهانه‌ای برای اقامت در اراک داشته باشم باغچه منزل ایشان را باغبانی می‌کردم یا کارهایی که از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم. واحدهای درسی دانشگاه را جوری انتخاب می‌کردم که در سه روز اول هفته باشد و چهار روز آخر هفته را به اراک می‌رفتم.

شانزده سال نداشتم که دیپلم دبیرستان را در رشته ریاضی گرفتم و در همان سال وارد رشته علوم سیاسی در دانشگاه شدم. پس از اتمام دوره لیسانس در سال ۱۳۵۷ در امتحان ورودی فوق لیسانس در سال ۱۳۵۸ شرکت کردم و با اینکه از رشته علوم سیاسی به رشته اقتصاد تغییر رشته دادم نفر اول امتحانات ورودی شدم و در همان سال در دانشگاه شیراز مشغول تحصیل شدم. در مدت تحصیل در شیراز بین اراک و شیراز در رفت و آمد بودم. پس از اتمام تحصیلات فوق لیسانس سال ۱۳۶۱ در امتحان مرکز آمار ایران بین هزار و صد نفر متقاضی استخدام با رتبه اول قبول شدم و در سازمان برنامه و بودجه در اراک شاغل شدم.

در سال ۱۳۶۳ جناب آقای راستین مکرر بیمار می‌شدند و اطباء لازم دانستند تا به تهران نقل مکان کنند. و من هم به سازمان برنامه و بودجه در تهران منتقل شدم. در سال ۱۳۶۴ اولین دانشگاهی که دوره دکتری را افتتاح کرد دانشگاه آزاد بود که در امتحان ورودی آن رتبه اول را بدست آوردم. به دلیل سنگین بودن شهریه دانشگاه از ثبت نام منصرف شدم ولی چون شاگرد اول ورودی بودم دانشگاه تصمیم گرفت تا مرا از پرداخت شهریه معاف کند. در سال ۱۳۶۸ به عنوان اولین دکتر دانشگاه آزاد فارغ التحصیل شدم. در این مدت در خدمت جناب آقای راستین بودم و خانم من هم که صبیه(دختر) ایشان بود از ایشان پرستاری و پذیرائی می‌کرد. چند بار دچار کسالت شدید شدند و نهایتا در ۳۰ بهمن سال ۱۳۶۹ ایشان در سن ۹۰ سالگی دارفانی را وداع کردند. شرح حالات و زندگانی ایشان در کتابی در سایت http://www.bidabad.com  موجود است./ ادامه دارد…

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در مصاحبه ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s