یک شعر

در رثای حضرت آقای صالح علیشاه (قدّس سرّه العزیز)

سروده ی: حاج شیخ علی ذوقی بیدختی

در سحرگه چون شه ما شد زدست     گرد غم بر چهره ی عالم نشست

آسمان گفتی گریبان کرده چاک     در   فراق     آفتابی       تابناک

خور زمشرق سربرهنه شد برون     زد  ندا   کانّا  الیه    راجعون

شیون و افغان بلند از مرد و زن     که برفت از دست ما وجه حسن

شاه صالح،   پیشوای اهل   سرّ     رفت او   عند ملیک   مقتدر

مولوی آن عارف   کامل عیار     خوش سروده وصف حال آن نگار

«رفت آن طاوس عرشی سوی عرش     چون شنید از هاتفانش بوی عرش

ای دریغا ای دریغا ای دریغ     کاینچنین ماهی نهان شد زیر میغ

سایه اش گرچه پناه خلق بود     در نوردید آفتابش زود زود»

بال و پر بگشود از این دامگه     گشت او را نزد حق آرامگه

پیر ما از ما جدایی را گزید     شاید از ما آنچه می شاید ندید

ذوقیا گر گلستانت شد خراب     بوی گل را باز می جو از گلاب

………………………………………..

نامه های صالح، مشتمل بر بعض مرقومات حضرت آقای حاج شیخ محمد حسن بیدختی صالح علیشاه (قدّس سرّه العزیز)، چاپ دوم، 1358، صفحه 230.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در بدون موضوع ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s