غزل بیدخت (1)

شدم دیوانه؛ کو جانان بیدخت؟     کجا زنجیر و کو زندان بیدخت؟

به زنجیر سر زلفش     ببندید     دلم را، ای  هواداران    بیدخت

طبیبا، درد من دردیست مشکل     ندارد چاره جز درمان بیدخت

بود آیا که غلطد در حضورش     سرم، چون گوی در میدان بیدخت؟

بده ساقی مرا آن می که سازد     ز خود وارسته، چون مستان بیدخت

ز دل بزدای زنگ محنت و غم     به بانگ مرغ خوش الحان بیدخت

حیات جاودان یابد هرآن کس     بنوشد قطره از عمان     بیدخت

برو ای شیخ، کمتر کن نصیحت     ندارم جز سر و سامان بیدخت

بسی در گلسِتان گشتم، ندیدم     یکی گل چون گل خندان بیدخت

اگر خواهی رهی از قیدِ هستی     طلب کن همّت از رندان بیدخت

زنی دستِ تولاّ گر  به دامن       بزن بر دامنِ  سلطان بیدخت

صفا، وقتی مراد دل  بیابی       شوی خاک رهِ مردان   بیدخت

از: سید علی ملقّب به صدرالعلماء، متخلّص به صفا

………………………………………

تذکره شعرای سمنان، با مقدمه ای از حبیب یغمایی، تألیف: نوح (نصرت الله نوحیان)، 1337، صفحه 73.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در شعر ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s