یک شعر/16

غزل بیدخت (1)

شدم دیوانه؛ کو جانان بیدخت؟     کجا زنجیر و کو زندان بیدخت؟

به زنجیر سر زلفش     ببندید     دلم را، ای  هواداران    بیدخت

طبیبا، درد من دردیست مشکل     ندارد چاره جز درمان بیدخت

بود آیا که غلطد در حضورش     سرم، چون گوی در میدان بیدخت؟

بده ساقی مرا آن می که سازد     ز خود وارسته، چون مستان بیدخت

ز دل بزدای زنگ محنت و غم     به بانگ مرغ خوش الحان بیدخت

حیات جاودان یابد هرآن کس     بنوشد قطره از عمان     بیدخت

برو ای شیخ، کمتر کن نصیحت     ندارم جز سر و سامان بیدخت

بسی در گلسِتان گشتم، ندیدم     یکی گل چون گل خندان بیدخت

اگر خواهی رهی از قیدِ هستی     طلب کن همّت از رندان بیدخت

زنی دستِ تولاّ گر  به دامن       بزن بر دامنِ  سلطان بیدخت

صفا، وقتی مراد دل  بیابی       شوی خاک رهِ مردان   بیدخت

از: سید علی ملقّب به صدرالعلماء، متخلّص به صفا

………………………………………

تذکره شعرای سمنان، با مقدمه ای از حبیب یغمایی، تألیف: نوح (نصرت الله نوحیان)، 1337، صفحه 73.

منتشرشده به‌دست در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد سال 1328 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می شود. عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. البته از آنجا که سرگرم نگارش و تالیف مجموعه کتاب های «زیر آسمان بیدخت» (که جلد اول آن با عنوان "کربلائی ملا اسدالله، خادم الفقرا" و جلد دوم آن با عنوان "بیدخت در گذر زمان" منتشر شد ) هستم، درج مطالب مربوط به بیدخت قدیم کمتر شده است چراکه ترجیح می دهم آنها را ابتدا در مجموعه ی مورد نظر انتشار دهم. در ادامه ی راه، همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: