یادی از گذشته/15

هندوانه ی شب چلههندوانه

     در جاده قدیم بیدخت به طرف قائن، بعد از گذشتن از خروجی مزارجعفرآباد، به نقطه ای می رسیم که جاده به طرف راست می پیچد. سر این پیچ، بندی وجود دارد که به بند سنبل موسوم است و در گذشته به مرحوم حاج حسینعلی امانیان تعلق داشت. بند در واقع آب بند یا سدّی است خاکی که در مسیر آب های سیل آسای حاصل از بارندگی های شدید احداث می شود و به کشت گندم یا خربزه و هندوانه دیم اختصاص دارد. کسی که قصد کاشت گندم داشته باشد، در اوائل پائیز بذر گندم در آن می کارد و منتظر بارش باران می شود. اما کسی که بخواهد خربزه و هندوانه به عمل آورد، منتظر باران های فصل بهار می ماند. اگر سال خوب بوده و باران کافی ببارد و بند به اصطلاح آب بخورد، خربزه و هندوانه در آن می کارند. در اطراف بیدخت بندهای متعددی وجود دارد که هرکدام به یک خانواده تعلق دارد. و بند سنبل یکی از این بندهاست.

     در سال های آخر دهه 1330 و اوائل دهه 1340 خورشیدی، بند سنبل در اختیار فرزندان مرحوم حاج حسینعلی امانیان یعنی مرحوم حاج ابراهیم (استاد ابراهیم دوچرخه ساز) و برادرش مرحوم حسن امانیان، و بقیه ورثه ی حاج حسینعلی قرار داشت. آنان بیشتر خربزه و هندوانه می کاشتند.

     کل محصول بند مثل هرچیز دیگری شش دانگ در نظر گرفته می شد و صاحبان بند مقدار خربزه و هندوانه ی مازاد بر مصرف خود را به صورت دانگی به فروش می رساندند. بعضی سال ها، خدابیامرز پدر من معادل نیم دانگ از محصول بند را خریداری می کرد و به بیان دیگر در آن شریک می شد. نحوه ی شراکت اینطور بود که قبل از فرارسیدن ایام برداشت محصول، یک نفر خبره که اصطلاحاً حزّار (Ћazzãr) نامیده می شد، گشتی در میان بند می زد و میزان محصول آن سال را حَزر (Ћazr) یا برآورد نموده و بهایی برایش تعیین می کرد.

     هر هفت یا ده روز یک بار همه ی شرکا برای چیدن خربزه و هندوانه های رسیده به بند می رفتند. وسیله ی حمل و نقل خربزه و هندوانه عمدتاً الاغ بود. اگر کسی خودش الاغی نداشت از بستگان یا همسایه ها قرض می گرفت. پدر من از الاغ پدر بزرگ استفاده می کرد.  در آنجا، بزرگترها به چیدن خربزه و هندوانه های رسیده می پرداختند. کوچکترها نیز کار جمع آوری و انتقال آنها به یک نقطه را عهده دار می شدند. در این مدت، فردی نیز که به عنوان« پَلیز وو» یا پالیزبان کار نگهبانی و مراقبت از محصول بند در طول تابستان را به عهده داشت، در جمع آوری خربزه و هندوانه ها به دیگران کمک و گاهی با چای از آنها پذیرایی می کرد. بعد از آنکه همه ی خربزه و هندوانه ها در یک نقطه جمع می شد، بزرگترها کار تقسیم آنها را شروع می کردند. تقسیم به این صورت بود که هر یک از مقسم ها خربزه یا هندوانه ای برمی داشت و در نقطه ای به زمین می گذاشت. بعد پنج خربزه ی هم اندازه ی آن جدا می کرد و در پنج نقطه ی دیگر به زمین می نهاد. و بدین ترتیب همه خربزه ها و هندوانه های چیده شده به شش کود (کوت) تقسیم می گردید. بعد نوبت به بیجه کردن آنها می رسید تا معلوم شود هر کود به چه کسی تعلق می گیرد. بدین منظور هریک از شرکا چیزی به عنوان نشانه برای خود انتخاب می کرد؛ چیزهایی مثل یک برگ، یک تکه سنگ، یک تکه چوب، و… . بعد این نشانه ها را به شخص دیگری، که نمی دانست کدام نشانه به کدام شریک تعلق دارد، می دادند تا هر نشانه را روی یک کود از خربزه و هندوانه های تقسیم شده بیاندازد. به طور مثال، برگ روی هر کودی انداخته می شد، آن کود به کسی تعلق می گرفت که برگ را انتخاب کرده بود. این کودها هرکدام معادل یک دانگ از محصول آن روز بند بود. شرکایی که معادل نیم دانگ از محصول را صاحب بودند، یک کود را به دو بخش تقسیم می کردند.

     در یکی از این سال ها، یک هندوانه ی بسیار بزرگ در میان هندوانه های چیده شده وجود داشت. این هندوانه آنقدر بزرگ بود که به جای آن در هریک از کودهای دیگر سه یا چهار هندوانه گذاشته شد. همه ی حاضران می گفتند که بیجه ی آن به هرکه بیافتد، شب چله باید دیگران را به خانه اش دعوت کند. بیجه و به عبارتی قرعه کشی انجام شد و کودی که آن هندوانه در آن قرار داشت، به پدر من افتاد. واقعاً هندوانه ی بسیار بزرگی بود. آن را تا چند ماه در زیرزمین منزلمان نگاه داشتیم ولی متأسفانه پیش از رسیدن شب چله پوسید و فقط قسمتی از آن را توانستیم نوش جان کنیم.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای یادی از گذشته/15

  1. رضا :گفت

    ان شا اله که چنین باشد. با این برف خدا درهای رحمتش را گشوذه است

  2. رضا :گفت

    یادش بخیر، چه برکتی بود. الان خداقل 15-6 سال است که بندسارهای بیدخت پر اب نشدند. یادم می یاد که باید تا اردیبهشت صبر می کردیم که بند به اصطلاح وخاش شود تا بشود خربزه کاشت. کجاست اون برکات خدا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s