یادی از گذشته/159

انار سرخ شب چلّه

شب چلّه نزدیک است. شب چلّه خاطرات شیرین جمع شدن افراد خانواده دور کرسیِ خانه ی بزرگترهای فامیل، مخصوصاً پدربزرگ ها و مادربزرگ ها، را تداعی می کند و آرزوی همه ی ما این است که باز هم بتوانیم همان شب نشینی ها و شادمانی های سال های گذشته را تکرار کنیم. امروز که در تدارک برگزاری مراسم ساده ی شب چلّه به میوه فروشی سرِ کوچه مان رفته بودم، سراغ انار که رفتم بی اختیار به یاد پدربزرگی افتادم که سال گذشته در چنین شبی در قید حیات بود و یقیناً فرزندان و نوه ها و احتمالاً بعضی از خواهرزاده هایش دور او جمع بودند؛ اما امسال جایش خالی است.

بله. خاطره ی پدربزرگی در ذهنم زنده شد که خود خاطره ای در ارتباط با انار برایم تعریف کرده بود. و آن پدربزرگ شریف، کسی نبود جز شادروان حاج آقا رضا پای بست؛ رحمت الله علیه.

حاج آقا رضا یک بار اینچنین تعریف کرد:حاج رضا پاي بست

سال ها پیش یک روز در بیدخت به سراچه (بیرونی) حضرت آقا رفته بودم. اواسط فصل پائیز بود. درخت های وسط سراچه به کلّی بی برگ بود. اما دیدن انارهای سرخ روی شاخه های آنها منظره ای بسیار زیبا و چشم نواز داشت. حضرت آقا هنوز تشریف نیاورده بودند. عده ای از بیدختی ها و شماری از فقرای شهرستانی منتظر تشریف فرمائی ایشان بودند. غرق تماشای انارها شده بودم. ناگاه، نمی دانم چطور شد که هوس کردم اناری از شاخه بچینم. بی اختیار به یکی از درختان کنار حوض نزدیک شده، دستم را دراز کرده و انار تَرَک خورده یا به قول خودمان، انار دِرّیده ای از شاخه جدا کرده و در جیب کتم گذاشتم. طولی نکشید که حضرت آقای صالح علیشاه از اندرونی به بیرونی قدم گذاشتند. همه ی حاضران همصدا عرض سلام کردند. ایشان در حالی که به سمت یکی از اتاق های شرقی سراچه تشریف می بردند و با فقرا خوش و بش می کردند، لحظه ای کنار باغچه ایستادند. بعد، ضمن آنکه با دست به درختان انار اشاره می نمودند، خطاب به حقیر فرمودند: «اینا بِرِه قِشِنگی یی.» (اینها برای قشنگیه)

و من از خجالت داشتم آب می شدم و احساس می کردم صورتم از اناری که در جیب داشتم، سرخ تر شده بود.

***

زنده یاد حاج آقا رضا پای بست، فرزند احمد، فرزند کربلائی غلامرضا، فرزند موسی (شورابی)، در سال 1302 در بیدخت به دنیا آمد. رانندگی اتوبوس پیشه داشت و عمدتاً در مسیر مشهد – بیرجند – زاهدان کار می کرد. همسر ایشان از اهالی دوغ آباد تربت حیدریه بود. حاج آقا رضا هشت فرزند پسر از خود به یادگار گذاشت.

حاج آقا رضا فردی بسیار خونگرم، مهربان، قوم دوست، و خوش مشرب بود. انسان از همنشینی و مصاحبت با ایشان خسته و سیر نمی شد. ایشان روز 14 بهمن 1393 از دنیا رفت و در صحن بالای مزار سلطانی بیدخت به خاک سپرده شد. روحش شاد؛ یاد و خاطره اش گرامی.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته, عکس ارسال شده و با , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای یادی از گذشته/159

  1. عباس کاخکی :گفت

    سلام وخسته نباشید خدمت شما
    مردی ازتبار نیکان و در بین مردم بسیار عزیز و همیشه ذکر خیر او در میان هست.خدایش رحمت کند و بر خوان مولایش متنعم باشد.آمین. سپاس از شما بخاطر مطالب زیبا.التماس دعا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s