مولوی؛ تشیّع و بعض اشعار او در مدح حضرت علی علیه السلام (4)

به قلم: حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده رضا علیشاه

و اینطور معروف است که مولوی هنگام وجد و سماع که از خود بیخود می شد و توجهی به ظاهر نداشت، دور ستونی می چرخید و مطابق آهنگ نوازندگان به موجب الهامات روحی و رشحات حالی اشعار و غزلیاتی می سرود و مقیّد به حفظ آداب شعری و رعایت قوافی در آن حال نبود بی اختیار همان جوش درونی و التهابات روحی و مراتب معنوی را به صورت لفظ آورده از دل بر زبان جاری می نمود به طوری که گاهی در یک غزل چندین مرتبه خطابات تغییر می کند. مثلاً یک بیت آن اشاره به سوز درونی خود و بیت دیگر خطاب به محبوب و شعر دیگر باز خطاب به مرید و دیگری باز نفس خود را مخاطب قرار داده و باز بعد از آن به مطلب دیگری می رود. مثلاً در این غزل که می گوید:

با من صنما، دل یکدله کن     گر سر ننهم، آنگه گله کن

مجنون شده ام از بهر خدا     زان زلف مرا یک سلسله کن

سی پاره به کف در چلّه شدی     سی پاره منم، ترک چله کن

مجهول مرو،   با غول مرو     زنهار،   سفر با قافله کن

ای مطرب دل زان نغمه ی خوش     این مغز مرا پر ولوله کن

ای موسیِ جان، چوپان شده ای     بر طور بر آ، ترک گله کن

نعلین هوی بیرون کن، رو     در دشت طوی، پا آبله کن

تا آخر؛ که شعر اول و دوم خطاب به معشوق، سوم و چهارم خطاب به سالک راه، پنجم خطاب به دلیل راه، ششم خطاب به نفس، و هفتم خطاب به خود یا مرید است. در صورتی که در ظاهر هیچ قرینه بر این خطابات نیست.

ولی در عین حال، بسیاری از غزلیات او از لحاظ شعری به قدری عالی است که با اشعار و غزلیات بهترین شعرای عارف برابری می کند. مثلاً می گوید:

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم     نماز را به حساب نماز نشمارم

مراد من ز نماز آن بوَد که پنهانی     حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

وگرنه آن چه نمازی بوَد که من با تو     مدام روی به محراب و دل به بازارم

و نیز گوید:

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم     همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

حرام دانم با دیگران سخن گفتن     حدیث تو چو بیاید   سخن   دراز کنم

و نیز گوید:

سیمرغ کوه قاف پریدن گرفت باز     مرغ دلم ز سینه رمیدن گرفت باز

مرغی که تا کنون زپی دانه مست بود     درسوخت دانه را و پریدن گرفت باز

و امثال این اشعار به قدری زیاد است که ذکر آنها خود تألیف مفصل جداگانه لازم دارد. من به قدری مفتون و مجذوب این دو اثر بزرگ می باشم که هرگاه در آن باب سخن می گویم یا به قلم و کاغذ می آورم چنان بی اختیار می شوم و عنان از کف رها می شود که میل ندارم بزودی از آن وادی دور بشوم و دست بکشم. از نام آنها و ذکر حقایق مندرجه در آنها لذت می برم. ولی در اینجا چه توان کرد که بیش از این گنجایش این مقاله نیست. خیلی تعجب دارم از کسانی که خفاش صفت با نظر بدبینی و عناد به دیوان شمس و مثنوی می نگرند. خودش در مثنوی در باره آنان می گوید:

پس عدوی جان صراف است قلب     دشمن درویش کبود غیر کلب

دشمن این حرف این دم در نظر     شد ممثل سرنگون   اندر سقر

… ادامه دارد.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در مقاله ارسال شده و با , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s