یادی از گذشته؛ به مناسبت روز پزشک

برگرفته از کتاب «یادنامه صالح»:

… در آن موقع حکومت گناباد با مرحوم اسعدالملک اردلان، از اهالی کردستان و از برادران اهل تسنن و شافعی، بود. اهل تسنن، مخصوصاً شافعی ها، به طور کلی درویش دوست و بلکه غالباً در سلسله ای از دراویش هستند و آنهایی که درویش نیستند و داخل سلسله نشده اند، به دراویش علاقه دارند و احترام می گذارند.آقای اردلان هم علاوه بر وجهه ی درویش دوستی، به جناب ایشان [حضرت صالح علیشاه] ارادت مخصوص داشت و به اعمال و گفتار و کردارشان احترام می گذاشت و کاملاً به معنویت حضرتش معتقد بود و محترم می شمرد.

… در زمان حکومت آقای اردلان، مرحوم صالح علیشاه مریض شدند؛ و نسبتاً مرض طولانی شد. روزی آقای اردلان برای عیادت ایشان به بیدخت آمد؛ و در بیرونی نشسته بود که موقع و اجازه ی آمدن به اندرون و عیادت داده شود. نگارنده [حاج علی محمد سلطانپور] به عنوان میزبان در بیرونی در خدمت وی بودم. پرسید: «طبیب معالج ایشان کیست؟» گفتم: «آقای ملاّ محمد جعفر*.» گفت: «چیزی راجع به چنین طبیبی نشنیده ام.» گفتم: «مراجعاتی از مردم دارد ولی چندان شهرتی از وجهه ی طبابت ندارد. معالجات و مداوای وی تماماً طب قدیمی و ادویه اش تمام گیاهی است.» در جواب من گفت: «حالا که آقا او را انتخاب فرموده است، یقین دارم که طبیب مشهور گناباد خواهد شد.» و همین طور هم شد؛ مرحوم ملاّ محمد جعفر در گناباد مشهور شد و شامّه ی طبی بسیار خوب و درستی پیدا کرد طوری که از گناباد و اطراف آن، از اهالی شهر گرفته تا بیابانی ها و بلوچ های چادر نشین، به وی رجوع می نمودند و نتیجه هم می گرفتند؛ و او مرجع طبی عموم واقع گردید.

*مرحوم ملا محمد جعفر از اهالی بیلند گناباد بود.

…………………………………………..

یادنامه صالح، به مناسبت یکصدمین سال میلاد حضرت آقای حاج شیخ محمد حسن بیچاره بیدختی صالح علیشاه (قدّس سرّه العزیز)، گردآوری و تدوین: هیأت تحریریه کتابخانه صالح حسینیه امیر سلیمانی، ناشر: کتابخانه حسینیه امیر سلیمانی، تهران، چاپ اول، 1367، صفحه 75.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در مناسبت ها, یادی از گذشته, کتاب ارسال شده و با , , , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s