یک شعر

شام لذیذ

از: ابوالقاسم حالت

یکی از وحشیان آدم خوار     سوی پاریس گشت راهسپار

خویش را ظاهراً مزیّن کرد     کت و شلوار نیک بر تن کرد

پای او شد به کافه رفتن باز     دست او شد به زلف یار، دراز

تا شبی با بُتی قشنگ و جوان     بود در هر طرف به عیش روان

بامدادان یکی از او پرسید     که چه شد آن نگار سرخ و سفید؟

آنکه شب با تو در خیابان بود؟     روی او همچو ماه تابان بود؟

راستی، یار دیشب تو که بود؟     نام یار شکرلب تو چه بود؟

این چو بشنید وحشی بی مخ     خنده ای کرد و گفت در پاسخ

او نه یار شکرلب من بود     بلکه او شام دیشب من بود

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در شعر ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s