یک شعر

یک اشتباه شیرین

از لای شکاف شاخه ی گل     دزدیده به او نگاه کردم

می داد به باد زلف و می گفت     روز همه را سیاه کردم

فهمید کسی کنار باغ است     چون خنده ی قاه قاه کردم

پرسید: که بود؟ از خجالت     پائین لبه ی کلاه کردم

با بودنِ  روزِ آفتابی     من شبهه ی شامگاه کردم

گفتم: شبتان بخیر، خانم     شب بود و نظر به ماه کردم

پرسید: مگر شب است حالا؟     دیدم چه بگویم، آه کردم

گفتم که: ببخش بانوی من   معذورم اگر گناه کردم

چون زلف تو روی صورتت بود     با روز و شب اشتباه کردم

سید محمد علی ریاضی یزدی

……………………………………..

منبع: بوستان یکرنگی، سال اول، شماره 2 (اردیبهشت 1341)، صفحه 22.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در شعر ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s