ماه برات (3)

برات در روستای افضل آباد بیرجند

برگرفته از: سایت «تبیان»

محمد تقی راشد در مقاله ای با عنوان «برات، براتی» نوشته است:

آنچه در زیر می آید مراسمی است كه در ماه شعبان برای مردگان… در روستای افضل آباد… برگزار می شود… نگارنده خود تا سال 1377 تقریباً همه ساله ناظر برگزاری این آیین بوده است و می داند كه تا سال 1353 كه قنات قدیمی روستا نخشكیده بود و مردمش جلای وطن نكرده بودند به همین روال انجام می شده است. یادآوری می كند كه این آیین ویژه این روستا یا منطقه نیست، تا آنجا كه آگاهی دارد در تمام منطقه قاینات، و شاید بیشتر نقاط ایران، مراسم مشابهی در همین ماه به احترام مردگان و برای شادی روانشان برگزار می شود.

… ماه شعبان را عامه ماه برات می گویند و مشهور است كه این ماه از آن مردگان است… از آغاز این ماه و بویژه از روز دهم توجه به مردگان مخصوصاً مردگانی كه نخستین سال درگذشت آنان است فزونی می گیرد… نزدیكیهای غروب هر روز غالباً گورستان دهكده شاهد اجتماع اهالی روستاست كه برای آمرزش مردگان بر مزارشان گرد می آیند و احیاناً در آن جا نان و خرما و نقل پخش می كنند. اوج مراسم و پایان آن روز چهاردهم شعبان است كه به روز برات شهرت دارد.

در این روز همه مردم روستا از ساعت ده صبح به تدریج در گورستان عمومی گرد می آیند… نزدیك ظهر هر یك از خانواده ها به حسب توانایی خود سینی یا مجمعه ای از خرما و نقل پر می كنند، این نیاز اصطلاحاً براتی خوانده می شود و بر روی آن پارچه ای (= مجمعه پوش) می اندازند و آن را از خانه تا گورستان بر روی سر می برند و بر روی گور می گذارند و بر سر هر گور یك یا چند تن از بستگان نزدیك مرده می نشینند. غالباً یك ظرف آب و به ندرت یك دسته سبزی نیز بر روی گور گذاشته می شود. در حالی كه بوی اسپند و كندر فضای گورستان را خوشبو كرده مردم روستا دسته جمعی بر یكی از گورها گرد می آیند… در پایان برای بازماندگان نیز دعا می كنند… پس از دعا مجمعه پوشها كنار می رود؛ و از براتی ابتدا مقداری در دستمال «براتی خوان» ریخته می شود و بازمانده آن میان بینوایان و كودكان پخش می شود. آنان كه استطاعت دارند برای مردگان خود نان مخصوصی می پزند كه آن را «روغه جوشی» rugajuvsi (= روغن جوشی) می نامند. این نان خمیر فطیری است كه بسیار نازك و به شكل دایره با قطر تقریباً 20 سانتی متر در روغن پخته می شود و غروب روز چهاردهم (شب پانزدهم) میان بینوایان بخش می شود. غروب روز چهاردهم شعبان آخرین مراسم در گورستان انجام می گیرد، و همزمان با تاریكی شب پس از بازگشت از گورستان در چهار گوشه اتاق نشیمن هر خانواده شمع روشن می شود- غالباً به جای شمع از پنبه آغشته به روغن منداب استفاده می شود.

مردم چنین می پندارند كه روان مردگان خانواده در شبهای برات گرداگرد خانه می چرخند و بستگان خود و اعمال و رفتارشان را می نگرند. و روشن كردن شمع و تقسیم خیرات و خواندن قرآن و آمرزش خواهی برای آنان خشنود و شادشان می كند و آنها را از عذاب می رهاند. و اگر خانه ای در شبهای برات تاریك و چراغش خاموش باشد، روان مرده یا مردگان آن خانه ناخشنود است. افروختن شمع دلیل دیگری نیز دارد. پندار مردم بر این است كه: نور و روشنایی تا سال دیگر همچنان در خانه خواهد بود، و مخصوصاً مراقب اند كه شمعهای روشن شده تا آخر بسوزند، چه اگر در میان كار خاموش شوند یا عاملی سبب خاموشی آنها گردد چراغ عمر یكی از افراد خانواده پیش از رسیدن برات دیگر خاموش خواهد شد، و بدین ترتیب مراسم برات پایان می پذیرد».

 برات و چراغ آن در روستای «كاریزك» تربت حیدریه

مرحوم حسینعلی راشد (فوت 1359)، واعظ دانشمند عصر ما، در شرح حال پدر روحانی و با تقوای خویش «حاج آخوند» (1250-1322) با عنوان فضیلتهای فراموش شده به شبهای برات و «روغن جوشی» خوشمزه آن زمان هم اشاره كرده، آنگاه در توضیح برات افزوده است: «شبهای دوازدهم و سیزدهم و چهاردهم ماه شعبان را برات می نامند» و در آن شبها بر سر گورها می روند و برای مردگان فاتحه می خوانند و طلب آمرزش می كنند و «روغن جوشی» می پزند و خیرات می كنند. ایشان پختن روغن جوشی در آن زمان را چنین توصیف كرده است:

آن گرده های نانی است كه از خمیر به اندازه یك بشقاب كوچك درست می كنند و به جای آن كه در تنور بپزند میان روغنی كه در ظرفی داغ كرده اند می اندازند تا پخته و سرخ رنگ شود. پس بیرون می آورند و گرده دیگری را در روغن می افكنند و در آخر بر روی آنها خاكه قند می پاشند، و بسی خوش طعم و لذیذ می گردد. و این روغن جوشی را فقط در این شبها درست می كنند….

این سه شب كه ذكر شد اختصاص به مردگان دارد، و شب پانزدهم ماه شعبان هم عید زنده هاست كه آن را عید برات می گویند و در آن شب «چراغ» برات را روشن می كنند.

چراغ برات در ده به این صورت روشن می شد كه به شماره هر یك از افراد خانواده سیخ باریكی را می گرفتند و بر یك سر آن تا نزدیك نیمه پنبه می پیچیدند، و چنین سیخ پنبه پیچیده ای را در محل ما «مولی» یا «مولیك» می گویند. آنگاه همه آنها را دسته كرده بر ساقه آنها فتیله ای از پنبه می پیچیدند تا چون دسته گلی به هم بسته می شد. پس آن طرف را كه پنبه پیچیده شده بود در روغن كره خوراكی فرو می بردند و روشن می كردند. پایین سیخ ها را كه به هم بسته شده بود با مشت گلی بر بالای در اتاقی كه نشیمن داشتند، البته از طرف بیرون، می چسباندند. این دسته مولیك همچنان بر بالای در می سوخت، و از زیر آن به داخل اتاق می رفتند و بیرون می آمدند و كف دست خود را بر آن آتش می گرفتند و بر صورت می كشیدند و صلوات می فرستادند. كودكان را هم كه قدشان نمی رسید از زمین بلند می كردند تا كف دستشان را بر آتش چراغ برات بگیرند و بر چهره بكشند و متبرك بشوند»

چراغ برات در مشهد سالهای 30-1300

برات و هم شب تولد حضرت حجت به شمار می رفت، قبرستان غلغله بود. دسته دسته زن و مرد و بچه می آمدند و گله گله سر قبر اقوام خود می نشستند و سوگواری می نمودند. یك جا گروهی دور گوری گرد آمده با صدای بلند می گریستند و به سر و صورت خود می زدند. نزدیك آنان مرد ژنده پوشی دو زانو نشسته بود و قرآن می خواند. پیرمرد سقایی نیز با مشك چرمی پرآبی ایستاده بود و دم به دم می پرسید: «بریزم؟ بریزم كه روح خدا بیامرز تازه شه؟» … یك جا روی قبری قالیچه ای و روی آن حوله سفیدی گسترده، یك جفت لاله یك رحل قرآنِ آن، یك قندان قهوه بوداده و چند بشقاب حلوا و یك گلدان گل روی حوله چیده بود. یك جا پیرزن و مرد جوانی با دو سه بچه دور گوری حلقه زده و روی آن سفره انداخته بودند، هر كس از نزدیك شان می گذشت یك لقمه به دستش می دادند و می گفتند فاتحه بخوان… صدای قاریها و روضه خوانها، شیون و زاری زنها، فریاد فروشندگان آب و بوی گلاب و حلوا و دود قلیان و چپق و اسفند به دیار خاموشان جلوه خاصی بخشیده بود، ولی با غروب آفتاب این جوش و خروشها به خاموشی گرایید.

همه باورها و اعتقادات آن زمان مردم مشهد را هم چنین به رشته تحریر كشیده است: در منزل ما به جز نامادری ام… و دختر عیال دیگر پدرم… هیچ كس نبود، و آنها با هم بگو مگو داشتند. مادرم می گفت: پاشو برو یه ذرّه حلوا بنداز رو پشت بام، تا در این شب مرده هامان خوشحال بشن.

و خواهرم می گفت: ما كه این جا هیشكی نداریم.

– چطور هیشكی نداریم؟ از زیر بته كه در نیامدیم، شبهای برات به همه مردگان برات آزادی می دن. هر كجا باشن به یك طرفة العین خودشان را به خانه ی اقوامشان می رسانند. مرده از همه چیز آگاهه، می تواند به همه جا بره. روح خدا بیامرز مادرت از ده به شهر میاد، و روح والدین منِ عاصی هم از كرمان پرواز می كنه میاد خراسون. اول هم می رن زیارت، بعد یكراست میان لَب پشت بام خانه مان گوش می دن و بو می كشن كه ببینند به فكرشان هستیم یا نه. اگر بفهمن كه خدای نكرده هیچ كار براشان نكردیم دست خالی و ناامید بر می گردن؛ اونوخت پیش همقطاراشان، كه هر كدام یه چیزی با خودشان آوردند، سرشكسته می شن و تا چراغ برات سال دیگه همه سركوفتشان می دن كه: بی كس و كارن و هیشكی بیادشان نیست.

… ادامه دارد.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در مناسبت ها ارسال شده و با , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s