یادی از گذشته/155

استاد عبدالولي هنرور

حضرت آقاي مجذوب عليشاه سلّمه الله در قسمتي از بيانات (شنبه 1387/11/12 شمسي) خود در باره ياد گذشته ها و ذكر خاطرات فرمودند:

رفتگانتان را به نيكي ياد كنيد كه هيچكسي بدون خير نيست. خيرش را ياد كنيد؛ چه برسد به اينكه اصلاً خير باشد. در حياتش هم ما خير ديديم. اين مرحوم استاد عبدالولي حجّار، سنگتراش، واقعاً مرد هنرمندي بود. درويش خيلي بزرگواري هم بود. در مطلبي من نوشتم راجع به ساختمان مزار كه خيلي مفصل است. يك مقدار كمي خودم شاهد بودم. شماها هم همه شاهد بوديد در آن ايام كه بوديد؛ يك مقداري هم شنيده ام. چه از خود حضرت صالح عليشاه – كه خودشان دست اندر كار بودند – و چه از مادرم و مادربزرگم، يعني از مادر ايشان؛ و مقدار كمي هم خودم ديدم.

استاد عبدالولی هنرور

زنده یاد استاد عبدالولی هنرور

در مورد سنگ [مرقد حضرت آقاي سلطان عليشاه (طاب ثراه)]، خودم يك مقداري شاهد بودم؛ البته كوچك بودم؛ حتي به نوجواني هم نمي رسيدم؛ در اواخر دوران بچگي بودم. اين سنگ حضرت سلطان عليشاه نبود؛ زمين صاف بود. از همه ي جاها كساني فرستادند كه بهترين سنگ مرمر را پيدا كنند. و اين سنگي كه الان هست در واقع بي نظير است.

در مورد خطاطش، در واقع حضرت صالح عليشاه مي خواستند همه چيزش درجه يك باشد.سنگش شد بهترين سنگ. خطاطش يكي مرحوم حاج شيخ اسماعيل دزفولي مشهور به شيخ المشايخ بود، كه او را هم من ديده بودم. خطاط خيلي خوبي بود. حتي يك تابستان هم نزد او مشق خط كردم كه الان بعضي سرمشق هايش را يادگاري دارم. او را خواستند؛ يك قسمت را او نوشت. يكي مرحوم عشقي، مشهور به عشقي قمي بود؛ به نظرم نام فاميلش بحريني بود. ايشان را هم خواستند تا روي سنگ بنويسد. خودشان غالب روزها اول وقت به مزار مي رفتند؛ يك چند دقيقه مي نشستند؛ بسته به زماني كه داشتند بر حسب نياز، نگاه مي كردند خط خوب باشد. به همه چيزها توجه مي كردند.

بعد حجّاري اش را اوستا عبدالولي هنرور، پدر آقاي هنرور مي كرد. حضرت صالح عليشاه ايشان را از اصفهان خواستند. اصفهاني بود؛ حجّار؛ و البته حجّار خيلي خوبي بود. ولي اين سنگ موجب شهرتش شد. مثلي است مي گويند: فيل، زنده و مرده اش صد تومان است. حضرت صالح عليشاه زنده و مرده اش كارشان را مي كردند و مي كنند. با اين سنگ، در واقع اوستا عبدالولي جزء هنرمندان ايران درآمد. همين طور شيخ المشايخ، ولو به تأخير. اخيراً ديدم تجليلي از شيخ المشايخ كردند براي خط… و اين ريزه كاري هايش را اگر دقت كنيد، خيلي هنر به خرج داده تا اين سنگ آماده شد و نصب شد. مدت ها همين سنگ تنها بود. حضرت صالح عليشاه بيشتر روزها به مزار تشريف مي بردند؛ مي فرمودند: «ما خادم اين مزار هستيم.» بعد البته حالا چهارتا سنگ شده؛ سه سنگ ديگر هم اضافه شده. بعد اوستا حمزه از سمنان با خانواده اش آمد. آنها هم در بيدخت مقيم شدند. و اين دو خانواده با هم وصلت كردند؛ يكي سمناني، يكي اصفهاني. اين است كه كساني مي آيند يا سابقاً آمدند بيدخت مقيم شدند. در واقع بيدختي شدند.

……………………………………………………………….

برگرفته از گفتارهاي عرفاني حضرت آقاي حاج دكتر نورعلي تابنده مجذوب عليشاه، جزوه سی ام، قسمت هجدهم، زمستان 1388 شمسي، صفحه 60.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته, عکس ارسال شده و با , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s