یک شعر

آفتاب دولتش تابنده باد

حضرت سلطان ما پاینده باد         آفتابِ  دولتش   تابنده باد

عشق، سلطان است و ما از جان غلام         میل  سلطان،  دایماً  با بنده باد

دل به دلبر، جان به جانان داده ایم         هرکه باشد همچو ما، دل زنده باد

عاقلی کاو منع رندان می کند         در  میان عاشقان،   شرمنده باد

بلبل مستی که می گوید به ذوق         چون گل خندان، لبش پر خنده باد

چشمه ی  آب حیات  معرفت         دایماً   از بحر ما،    زاینده باد

نعمت الله میرِ سرمستان ماست         بر سر ما   تا ابد   پاینده باد

………………………………………………

دیوان کامل حضرت شاه نعمت الله ولی،با مقدمه ی محمد حماصیان، کرمان، خدمات فرهنگی کرمان، 1380، صفحه 240.

 

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در ادبی, شعر ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s