برگي از يك كتاب/49

به مناسبت فرارسيدن 26 ربيع الاول، سالروز شهادت حضرت آقاي سلطان عليشاه گنابادي

برگي از  كتاب «روزنامه خاطرات عين السلطنه»

قتل ملاّ سلطانعلي

(پنجشنبه 8 ربيع الثاني 1327) يك خبر تازه قتل ملاّ سلطانعلي گونابادي است كه گويا سالارخان بلوچ و همان اسدالله ياور مباشر بوده اند. اين ملاّ سلطانعلي يكي از مرشدهاي خيلي خيلي بزرگ عهد ما است كه به قدر يك كرور مَرَده دارد. بسيار جليل القدر و با سواد بود. گذشته از عرفان كامل، مجتهد هم بود. كتاب هاي بسيار تأليف كرده، تفسير قرآن هم نموده است. سالي دويست سيصد هزار تومان نذورات خدمت آقا مي بردند. سن آقا نود سال بود؛ رحمت الله عليه. در قريهْ بيدخت گون آباد مسكن داشت. (صفحه 2452)

ملاّ سلطانعلي

(شنبه 10 ربيع الثاني 1327) آن وقت تفصيل قتل حاجي ملاّ سلطانعلي را پرسيدم. گفت حاجي ابوترابي است در گون آباد متموّل و مكلّا؛ اما حامي متشرّعه است و عداوت كلي با صوفيّه و اين ملاّ سلطانعلي داشت. در اين راه خيلي خرج مي كرد و متصل زد و خورد داشتند. پارسال دو نفر از كسان ملاّ سلطانعلي را كشتند. ركن الدوله او [حاجي ابوتراب] را خواست؛ فرار كرد و طهران آمد. اينجا مشيرالسلطنه [ميرزا احمدخان مشيرالسلطنه، نخست وزير محمدعلي شاه قاجار، كه در زمان صدارت وي مجلس شوراي ملي به توپ بسته شد] از او حمايت كرد. تلگرافات زياد به خراسان كردند. آخرالامر قرار شد حاجي ابوتراب به مشهد برود و شاهزاده ركن الدوله مابين آنها را اصلاح كند. در تربت، داروغه شب راپُرت داد درشكه اي وارد شد، اما در شهر در كاروانسرا منزل نكرده به باغي به خارج رفتند. من فرستادم درشكه چي را قدغن كردند. صبح عذري آورده حركت نكند. و معلوم كردند حاجي ابوتراب است. ليكن من خيال كردم مشهد رفته است. با وجود آن، تلگرافي به مشهد كردم. خيلي زود جواب رسيد او را روانه ي مشهد كنيد؛ و من او را فرستادم. ركن الدوله هم بين آنها را صلح داد. در اين ايام، شب حاجي ابوتراب با جمعي ديگر به خانهْ ملاّ سلطانعلي رفته. اطاقش عليحده بود و هيچ وقت با عيال و بچه اش در يك اطاق نبود. سرش را بريده*، روي سينه اش مي گذارند و بي صدا مي روند. صبح كه تلامذه و محصلين جمع شده خيلي انتظار خروج آقا را مي كشند، بيرون نمي آيد. پيغام مي دهند؛ آن وقت عيالش سمت اطاق خواب آقا مي رود؛ داخل مي شود؛ نعش آقا را با سر بريده مشاهده مي كند.

فعلاً طرفين مشغول تجهيز سپاه هستند. دور نيست زد و خورد مفصلي بشود. در طهران چند جا ختم گذاشتند. مَرَده ي آقا كلاه ها زمين زده، پيراهن ها پاره كردند. سالارالسلطان، پسر عضدالملك، كلاه زمين زد؛ يقه پاره كرد. (صفحه 2459)

* در كوچه هاي بيدخت: حضرت آقاي سلطان عليشاه، اعلي الله مقامه الشريف، را در سحرگاه شنبه 26 ربيع الاول 1327 قمري، در حالي كه وضو مي گرفتند، خفه كرده و پيكر مبارك ايشان را به داخل جوي آب منزلشان انداختند.

…………………………………………………………………………………..

روزنامهْ خاطرات عين السلطنه (قهرمان ميرزا سالور)، جلد سوم، به كوشش: مسعود سالور – ايرج افشار، تهران، انتشارات اساطير، 1377، صفحات 2452 و 2459.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در مناسبت ها, کتاب ارسال شده و با , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s