يادي از گذشته/152

مثل يك مادر

سال 1335 يا 1336 خورشيدي بود. هشت – نه ساله بودم. دهه ي اول ماه محرّم پايان يافته و هيئت عزاداران حسيني بيدخت راهي مشهد مقدس شدند تا در سومين شب شهادت حضرت امام حسين علي السلام، در جوار بارگاه ملكوتي فرزندش حضرت رضا عليه السلام سوگواري كنند. پدرم طبق معمول همراه كاروان بود. آن سال، ايشان برادر بزرگترم را با خود برده بود. از اينكه مرا با خود نبرده بودند، به شدت ناراحت بودم. مادرم كه شدت ناراحتي ام را ديد، گفت: «غصه نخور. كِلبِ رضا كه بيايد، تو را با او خواهم فرستاد.» و منظور ايشان از كِلبِ رضا، حاج آقا رضا پاي بست حفظه الله تعالي بود. حاج آقا رضا – كه با حقير نسبت خويشاوندي دارد – اتوبوس داشت و در خطوط مشهد گناباد، بيرجند، زاهدان و شهرهاي دور و نزديك ديگر كار مي كرد. شركتي هم كه ايشان با آن همكاري داشت، شركت مسافربري اتوسير جفايي بود.

غروب روز بعد، اتوبوس حاج آقا رضا را جلو قهوه خانه مرحوم حاج محمد باقر نجفي ديدم. شتابان به خانه رفته و به مادرم خبر دادم و آن خدا بيامرز همان شب از ايشان خواست كه در بازگشت به مشهد، مرا همراه خود ببرد. در آن سال ها، كاروان عزاداران حسيني بيدخت با دو دستگاه كاميون و يك دستگاه اتوبوس راهي مشهد مي شدند. با كاميون حضرت آقاي صالح عليشاه به رانندگي مرحوم حاج حسين دهمرده؛ با كاميون مرحوم حاج حسن زارعي به رانندگي فردي به نان كِلبِ رجب (كربلائي رجب)، و يك اتوبوس؛ با اتوبوس حاج آقا رضا و يا با اتوبوس يكي ديگر از بيدختي ها يا گنابادي ها. مثلاً يادم هست در يكي از سال ها كه اتوبوس حاج آقاي پاي بست نبود، هيئت بيدختي ها با اتوبوس متعلق به مرحوم حاج غلامرضا خان وفايي و مرحوم حاج حسن شاه بديع زاده بيدختي به رانندگي فردي به نام كِلبِ حسين (يا كِلبِ علي ؟) اهل دلويي عازم مشهد شدند.

بگذريم. روز بعد مادرم مرا به كِلبِ رضا سپرد و من که از طرفی خوشحال بودم که به مشهد و پیش پدرم می روم و از طرفی فکر تنهایی و دور شدن از مادر قلبم را می فشرد، سوار اتوبوس – كه در آن زمان به ماشين اتاق شهري معروف بود – شدم. در آن سال ها اصولاً رسم نبود که برای بچه های حتی ده دوازده ساله بلیت بگیرند. بچه ها باید روی چارپایه ها یا رختخواب ها ی مسافران می نشستند. وسط اتوبوس کِلبِ رضا مملو از چادرشب هاي محتوي رختخواب  بود. روی رختخواب ها نشستم. چند پسر بچه ي ديگر نیز روي آنها نشسته بودند.  آن بچه ها در کنار پدر و مادر و بستگان خود بودند؛ می گفتند و می خندیدند. ولی من خود را تنها می دیدم.  وسط اتوبوس، كنار رديف سوم يا چهارم صندلي ها نشسته بودم. روي صندلي سمتِ راستم دو همشيره ي بيدختي و در صندلي سمت چپ، دو نفر از دیگر روستاهای گناباد نشسته بودند.

در بين راه، همشيره ي بيدختي سمت راستم پرسيد: «تو پِسِر كي يي؟» (پسرِ كي هستي؟) خود را معرفي كردم. ايشان هم خود را معرفي كرده و افزود كه «من با خواهر بزرگ تو دوست هستم.» ايشان مرتب با من حرف مي زد تا احساس تنهايي و غربت نكنم. هنگام غروب، خوابم گرفته و چُرت مي زدم. ايشان سرم را روي زانوي خود گذاشت و گفت: « راحت بخواب؛ من مثل خواهرت هستم.» آرامشي كه در تنهاييِ آن روز به من دست داد، و صف ناپذير است؛ خودم را در كنار مادرم احساس كردم. ايشان – كه انشاءالله سلامت و موفق باشند – صبيه ي مرحوم كربلائي عبدالعلي كاخكي، همسر مرحوم كربلائي اسماعيل ميري، بودند.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s