یادی از گذشته/151

داستان عبدالله و قصيده مشکل گشا*

در روزگار قديم، پيرمردي بنام عبدالله بود که تمامي عمر را در بيابانها به تلخي روزگار گذرانده و در منتهاي پيري و خستگي، هر روز به بيابان مي رفت و با قد خميده و دست و پاي فرسوده، خار مي کَند تا بوسيله آن معاش خود و خانواده اش را فراهم سازد. زندگي براي او و عيالش بسي سخت مي گذشت. هرچه عبد الله پيرتر مي شد زندگي آنها هم به مراتب سخت تر مي گشت.

عبد الله براي گشايش کار و نجات از سختي نذر نمود تا هر صبح جمعه پيش از روشنايي صبح، جلوي درب خانه ی خود را آب و جارو نمايد تا خضر نبي علیه السلام، نظر و عنايتي فرمايد. پس از چند دفعه يک روز صبح که همسر عبدالله مشغول آب و جارو بود پيرمردي با موهاي سفيد بلند و فروزان، از دور نمايان شد و چون نزديک او رسيد، گفت: «به عبد الله بگو در سختي ها مشکل گشا را ياد کن و دست از دامان او برمدار تا مدد بگيري.» اين بگفت و از نظر غايب شد.

زن به خانه آمده و آنچه ديده و شنيده بود براي عبدالله نقل نمود. عبدالله گفت: «اين شخص، نبي الله بوده؛ افسوس چيزي از او نگرفتي.» خلاصه، آن روز عبدالله کمي ديرتر از خانه روانه ی بيابان شد و عادت عبدالله اين بود که در اين فرصت کمي خار زيادتر مي کَند تا براي روزهاي کوتاهِ برف و باران، ذخيره باشد.

آن روز که به صحرا رسيد، وقت گذشت و فرصت خار کندن نبود. با هزار اميد رفت تا خارهاي ذخيره شده اش را برداشته و روانه ی شهر شود. چون به محل خارها رسيد، اثري از آنها نديد. رهگذري تمام آنها را سوزانده بود. عبدالله حيران وسرگردان چند دانه اشک به ياد زندگانيِ تلخ و بختِ برگشته ريخت و چندين مرتبه مشکل گشا؛ حضرت علي؛ اميرالمومنين(ع) را ياد نموده، روي زمين افتاد. پس از لحظه اي سواري نوراني رسيد؛ سر او را به دامن گرفت؛ او را دلداري داده و چند سنگ فروزان به او داد و فرمود: «اين سنگها را بفروش و امرار معاش کن و هر شب جمعه ما را ياد نما. اين بگفت و از نظر عبدالله پنهان شد.

عبدالله شکر خداي به جا آورد و سنگ ها را در توبره نهاده و روانه شهر شد. چون به خانه رسيد، سنگ ها را بيرون آورده، روي طاقچه ی اتاق گذاشت و شرح آنچه را که ديده بود براي زن و فرزندان خود ذکر نموده به هريک وعده و دلداري مي داد. چون تاريکي شب فرا رسيد، کلبه ی عبدالله از نور آن سنگ ها چون روز روشن شده بود. عبدالله دانست که آن سنگ ها گوهر شب چراغند.
آن شب از شادي به خواب نرفتند. چون صبح شد، عبدالله سنگ ها را برداشته در محلي پنهان نمود و يک دانه از آنها را به بازار برد. جواهرفروشي آن پاره سنگ را به قيمت گزاف خريد. عبدالله شکر نمود و پوشاک و خوراک خريده براي زن و فرزندان خود آورد.

قصری برای خود خرید و از کار سخت در بیابان راحت شد. و چون زندگاني آنها از هر جهت مهيّا شد، عبدالله را خيال حج و زيارت خانه خدا در سر افتاد. اسباب سفر آماده نمود و به قصد حج روانه شد و به زن و سه دخترش سفارش نمود تا قصيده مشکل گشا را از ياد نبرند و هر شب جمعه آن را بيان نمايند.

در غياب عبدالله روزي دختر پادشاه از کنار قصر عبدالله گذرش افتاد. چون شُکوه آن را ديد در شگفت شد. پرسيد: «اين دستگاه شاهانه از کيست؟» داستان پيرمرد خارکن و معجزه نمودن حلال مشکلات را برايش بيان نمودند. دختر پادشاه خواستار شد که با دختران پيرمرد خارکن آشنا شود و آنها را به همنشيني خود اختيار نماید.

چون دخترهاي عبدالله با دختر پادشاه آشنا و دوست شدند، قصيده ی حضرت مشکل گشا و سفارش پدر را از ياد بردند. روزي دختر پادشاه با دخترهاي عبدالله در باغ رفته و براي شنا نمودن در آب رفتند. موقعي که در آب مشغول بازي بودند، کلاغي گلوبند مرواريد دختر پادشاه را ربوده و بر بالاي درخت چنار برد. هيچکس نفهميد؛ و چون دختران عبدالله دست به آب داشتند زودتر از آب بيرون آمدند و لباس پوشيدند و بعد دختر پادشاه از آب بيرون آمد؛ لباس خود را پوشيد؛ اما اثري از گلوبند خود نديد. هرچه جستجو کردند آن را نيافتند.

دختر پادشاه به دختر عبدالله شک نموده گفت: «گلو بند من نزد شماست به دليل آنکه زودتر از آب بيرون آمديد؛ و حتماً اين دستگاه و ثروت هم که گرد آورده ايد از دزدي است و نه از مشکل گشا. والا مرد خارکن کجا و اين دستگاه کجا.»

خلاصه، قضيه را به عرض شاه رسانيدند. شاه دستور داد همگي آنها را زنداني کنند و اثاثیه شان را توقيف نمايند. و مأمور فرستاد عبدالله را از راه حج به بند نموده، بياورند. سواران دنبال عبدالله تاخته او را گرفته نزد

شاه آوردند و او را نيز زندانی کردند. عبدالله، پريشان و سرگردان چندي در زندان ماند.

روزي پيرمردي نوراني يعني حضرت خضر نبي الله علیه السلام را در خواب ديد که به عبدالله فرمود: «چرا قصيده مشکل گشا را فراموش نموده اي؟» چون اين بگفت، عبدالله از خواب بيدار شد؛ فهميد تمام اين بليّات براي فراموش نمودن قصيده ی مشکل گشا بوده است. و چون شب جمعه فرا رسيد، نزد زندانبان التماس کرد که قدري نخود و کشمش براي او تهيه کند. زندانبان قدري نخود و کشمش فراهم نمود و به عبدالله داد. پيرمرد خارکن با دل شکسته زندانيان را دور خود جمع نموده و قصيده ی مشکل گشا را براي آنها بيان کرد و گريه ی بسياري نمود. همان شب پادشاه، مولاي متقيان حضرت علي ابن ابيطالب(ع) را در خواب ديد. مشکل گشاي هر دو عالم امر فرمودند: «عبدالله و خانواده ی او بيگناهند و گلوبند دخترت در درخت چنار در لانه ی کلاغ است.» اين را فرموده و از نظر غايب شدند.

عبدالله تا زنده بود همنشين شاه و مورد احترام خاص و عام بود و هيچ شب جمعه قصيده ی حضرت مشکل گشا را فراموش نمي کرد.

شاه بيدار شده و فوري دستور داد تمام لانه هاي کلاغ را جستجو کنند. خلاصه، گلوبند مفقود شده را در لانه ی کلاغ يافتند. شاه امر کرد عبدالله و خانواده ی او را آزاد و اثاثيه آنها را رد کنند و به احترام او تمام زندانيان را مرخص کرد.

هر که را مشکل بود، حلال مشکل ها علي است

درّ درياي حقيقت، بحرِ بي پايان،    علي است

………………………………..

*برگرفته از کتاب: مشکل گشا، تهیه و تنظیم: علیرضا دانایی، انتشارات: سعید نوین

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s