شعر

کوک کن ساعتِ خویش

سروده ی: کیوان هاشمی

…………………………………….

کوک کن ساعتِ خویش

اعتباری به خروس سحری، نیست دگر؛

دیر خوابیده و برخاستنش دشوار است.

کوک کن ساعتِ خویش

که موٌذن، شب پیش

دسته گل داده به آب؛

و در آغوش سحر رفته به خواب.

کوک کن ساعت خویش

شاطری نیست در این شهر بزرگ

که سحر برخیزد.

شاطران با مددِ آهن و جوش شیرین

دیر بر می خیزند.

کوک کن ساعت خویش

که سحرگاه کسی

بقچه در زیر بغل، راهی حمامی نیست؛

که تو از لِخ لِخ دمپائی و تک سرفه ی او برخیزی.

کوک کن ساعت خویش

رفتگر مرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِش جاروی شبِ رفتگر است.

کوک کن ساعت خویش

ماکیان ها همه مستِ خوابند.

شهر هم

خواب اینترنتی عصر اتم می بیند.

کوک کن ساعت خویش

که در این شهر، دگر مستی نیست؛

که تو وقت سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد،

از صدای سخن و زمزمه ی زیر لبش برخیزی.

کوک کن ساعت خویش

اعتباری به خروس سحری نیست دگر.

و در این شهر، سحرخیزی نیست.

… و سحر نزدیک است.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در شعر ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s