برگی از یک کتاب/37

برگي از  كتاب  سفرنامه صفاءالسّلطنه

—————————————-

در تربت حیدریه:

مزار حضرت قطب الدین حیدر علیه الرحمه

مزار حضرت قطب الدین حیدر علیه الرحمه

مقبره قطب الدين حيدر عليه الرحمه در خارج شهر زيارت شد. تفصيل حال ايشان از اين قرار است، گويند: پسر سالورخان اوزبك پادشاه بخارا بوده و مختون متولد شده. در هفت سالگي جلاي وطن كرده، به ارادت شيخ ابوالقاسم كه از مشايخ كبار بود، بيرون آمد. اتباع سالور از هر طرف در تفحص برآمده، در اينجا كه مزار اوست، او را بر فراز تپه اي يافتند و معلوم كرده بودند كه در همان ساعت كه از بخارا غيبت كرده بود، او را در اين محل ديده بودند كه در خدمت شيخ استرشاد تعلّم مي كرده. فرستادگان سالورخان او را تكليف بازگشت به وطن و ترغيب به قبول سلطنت و وراثت پدر نمودند. چون قبول نمي كرد، چگونگي را به سالور عرض كردند. سالورچند تن از امناء و رجال دولت خود را با حشمت تمام به دعوت او نامزد نمود كه او را از كنار شهر «زُد»، كه نام قديم شهر تربت است و چهار فرسخ طول داشته، برداشته به مستقر سلطنت بخارا رسانند.

قطب الدين حيدر علي الرّسم هر صباح نزد شيخ ابوالقاسم به كنار «اومي» كه در همان نزديكي واقع بود رفته تعليم مي گرفت و شب را به محل خود مراجعت مي نمود. روزي شيخ به او مي فرمايد كه فردا جمعي از رجال و بسياري از سپاه پدرت وارد مي شوند كه تو را نزد او باز گردانند. پس شيخ چند دانه انار در سبدي بسته به او مي دهد كه بر كنار آب بنشين و هر يك از فرستادگان پدر را يك دانه بده. قطب الدين حيدر صبح مشغول آبياري زراعتي كه آنجا داشته، مي شود. در آن اثنا قشون پدرش بر او وارد مي شوند. مشار اليه بيلي كه در دست داشته بر سر كُرت فرو برده استقبال فرستادگان پدر مي كند و به تقسيم انار مي پردازد. آن سبد انار كه زياده از بيست دانه نبود، به جميع قشون نفري يك دانه رسيده، باز هم به حال خود باقي بود. و آن بيل كه بر سر آب فرو برده بود، مانع آب شده. آب به قدري ارتفاع يافته بود كه آب از سر دستهْ بيل تجاوز نموده بر همان ممر كه منظور بود، مي ريخت. يكي از فرستادگان سالورخان دست دراز كرده بود كه اناري از سبد بردارد. دستش تشنجي يافته، قدرت نيافته بود. بالجمله فرستادگان خان بخارا در آن حوالي منزل گرفتند و رجال دولت سالوري به نصايح مشفقانه پرداخته، چندي در اين باب مداومت نمودند و چون مفيد نمي افتاد به عرض سالور رسانيدند. سالور در ثاني حكم فرستاد كه اگر به رضا نمي آيد، عنفاً او را به خدمت آورند. فرستادگان در خدمت خان زاده، كشف مطلوب نمودند. گفت: مرا با پدر كاري نيست، و با سلطنت بخارا طمعي نه. فرستادگان تدارك ديده، آماده شدند كه او را خواه و ناخواه بر اسب نشانده به بخارا ببرند. اما چون او را ديدند، در دلِ آتش نشسته ديدند. لاجرم خائباً باز گشتند. و فردا باز مصمم گشته، براي بردن او باز آمدند. آب بسياري پيرامُن او محيط يافتند. باز رفتند. فردا باز آمدند. مار بسيار گرد او حلقه زده بودند. چون به كلي مأيوس شدند، باز به عرض سالورخان مبادرت نموده، حقيقت واقع را مكشوف داشتند. سالورخان ناچار به رضاي خدا راضي شده، براي حفظ شأن خود و آسايش او پول بسياري فرستاد كه تدارك دستگاه شوكت و عمارت سلطنتي نمايند. پس جمعي از فرستادگان سالور بازگشتند و بعضي از امناء براي اتمام عمارات و خدمت خان زاده ماندند. بر اين منوال چندي گذشت تا خبر فوت سالورخان رسيد. چون سالور را جز او پسري نبود، خواهرش كه از چشم نابينا بود به او نوشت كه اينك تخت سلطنت و مملكت بخارا منتظر مقدم شماست.

مصرع:                                كرم نما و فرود آ كه خانه، خانهْ توست.

قطب الدين حيدر در جواب نوشت كه آن سلطنت تو را ارزاني باد؛ مرا دولت فقر به سلطنت باقي دلالت مي كند.

بیت:          دولت فقر خدايا به من ارزاني دار     كين كرامت سبب حشمت و تمكين من است

لاجرم مُلك بخارا به خواهر او قرار گرفته، مقرر داشت كه هر ساله وجه مقرري كه سالورخان براي معاش قطب الدين حيدر به «زاوه» مي فرستاد، كما في السابق ارسال دارند. سالي چند بر اين بگذشت تا به حكم قضا خواهر او درگذشته، دست اجل طومار حيات صوري شيخ ابوالقاسم را در نوشت. قطب الدين حيدر بر حسب وصيت، شرط خدمت پير به جاي آورده، خود نيز مصمم سفر ناگزير گشت. و به جاي سلطنت فاني به دولت باقي پيوست.

مصرع:                                        داد سنگ و در عوض گوهر گرفت.

خواجه تاشان كه به موجب حكم سالوري مأمور خدمت او بودند، بقعهْ آن جناب را معمور ساخته، رقبات و قنوات زياد خريداري و وقف نمودند. گويند دوازده رشته قنات وقف مصارف خير و مخارج بر نموده بودند، و هر يكي را نامزد يك طبقه از خدّام كرده بودند. از جمله آش خانه و قهوه خانه و فرّاش خانه و نقاره خانه و كشيك خانه و غيره و غيره. و هر يك جداگانه قناتي داشته. اسباب سلطنت او تا چندين سال قبل از اين هم برقرار بود. و رفته رفته، حكام تغييرات داده، از ميان برده اند. از جمله تغييرات آنكه ميرزا اسحق خان قرائي، حاكم تربت، در عهد فتحعليشاه مغفور البسه الله حلل النور اسباب نقاره خانهْ او را به سر درب دروازهْ شهر نقل نموده، و سردار محمد خان بعد از او آن را بر سر چهار سوق شهر قرار داده، و بعد از گرفتن و بردن سدار محمد خان، حكام تربت و صاحبان زور و قوّت آنچه توانستند بردند و تصرف كردند. …

————————————————————–

گزارش كوير، سفرنامه صفاء السلطنه (تحفه الفقرا)، نوشته ميرزا علي خان نائيني، به اهتمام: محمد گُلبُن، تهران، انتشارات اطلاعات، 1382، صفحه 29.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در کتاب ارسال شده و با , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s