یادی از گذشته/45

یک خاطره

(آنچه در زیر می خوانید خاطره ای است که برادر عزیزمان، آقای عباس کاخکی، همراه با عکس زیبائی از مرحوم کربلائی اسدالله کاخکی ارسال نموده اند.)

زنده یاد کربلائی اسدالله کاخکی بیدختی

زنده یاد کربلائی اسدالله کاخکی بیدختی

ذکر خاطره ای از پدر بزرگ مادری ام، شادروان کربلائی اسدالله کاخکی (1299 – 1391 خورشیدی) خلف مرحوم کربلائی حسن (متوفی به صفر 1364 هجری قمری) و کوچکترین برادر زنده یاد کربلائی عبدالعلی کاخکی (1273 – 1355 خورشیدی) که برای حقیر تعریف کرده اند و در اینجا از زبان خودشان نقل می شود:

من به عنوان همکار و شاگرد برادرم [کربلائی عبدالعلی] در کارگاه سفالگری مشغول به کار بودم و خاک رس (در گویش بیدخت «خاک شَخ») با الاغ به کارگاه آورده و با آب مخلوط کرده و گِلِ مخصوص را بعد از ورز دادن زیاد، برای سفالگری مهیا می کردم تا مرحوم برادرم پشت چرخ سفالگری،که در آن زمان با پا چرخانده می شد، بنشیند و از آن برای ساخت انواع کوزه، سبو و غیره استفاده کند.

مرحوم برادرم به قدری در کار خود تجربه و مهارت داشت که موقعی که وارد کارگاه می شد و حجم گِل های آماده را می دید، تعداد مصنوعاتی را که می شد با آن تهیه کرد، با یکی دو عدد اختلاف، پیش بینی می کرد. یک روز ایشان وارد کارگاه شد؛ چشمش که به مقدار گِلِ آماده افتاد، خطاب به من گفت: «اسدالله، امروز هشتاد سبو از گِل هایی که آماده کردی، می سازم.» معمولاً بعد از ساخت سبوها، آنها را می شمردم. آن روز هم طبق معمول، آنها را شمردم. مثل همیشه، پیش بینی ایشان درست بود. این را هم اضافه کنم که این تعداد سبو در فاصله اذان ظهر تا اذان شب ساخته می شد. حتی بعضی از آنها را دسته دار هم می کرد تا برای پخته شدن در کوره آماده شود.

با آرزوی شادی روح این دو برادر،       ملتمس دعا، عباس کاخکی، رمضان المبارک 1435.

 

 

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته, عکس ارسال شده و با , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای یادی از گذشته/45

  1. کویرمرد :گفت

    روحشان شاد و یادشان گرامی.
    از «در کوچه های بیدخت» و آقای عباس کاخکی هم تشکر میکنم. امید دارم که راه نوشتن را ادامه دهید.

    • سلام. نظر لطف شما باعث دلگرمي ماست. اميد است جنابعالي و ديگران نيز چنانچه شرح حال يا خاطره اي از بزرگان خانواده خود داريد ارسال فرماييد كه با نام يا بدون ذكر نام ارسال كننده در وبلگ درج گردد. ممنون از شما.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s