یادی از گذشته/43

 

یک خاطره…….یک درس…..
عکس زیر متعلق است به مرحوم کربلایی ملا أسدالله نورایی بیدختی(1262_1354)مأذون محترم نماز بیدخت در سالهای دور..

کربلائی ملاّ اسدالله نورائی

کربلائی ملاّ اسدالله نورائی بیدختی

خورشید داشت غروب می کرد، وقت اذان داشت می رسید. راه افتادم و خودم را به مزار سلطانی رساندم تا نماز جماعت بخوانم.مرحوم کربلایی ملا أسدالله به نماز ایستاد و ماهم اقتدا کردیم و به صف ایستادیم.کربلایی ملا أسدالله در آن زمان بسیار پیر و ضعیف بود و در حین اینکه داشت اقامه را می خواند یک آن در دل با خود گفتم این پیرمرد ضعیف که حال این را ندارد اقامه و حمدو سوره را بخواند چطور شده که ایشان مأذون نماز شده….این را با خود گفتم و بعد از نماز مغرب و عشا به خانه برگشتم.شب که خوابیدم در خواب خود را در بیابانی برهوت و خشک و بی آب و علف یافتم . آنقدر تشنه بودم که به هر طرف دیوانه وار و نزار می دویدم .تشنگی داشت امانم را می برید.به هر طرف نظر می انداختم تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان بود و بیابان…..ناگهان کسی مرا از قفا صدا زد: «علی اکبر اینجا چه می کنی؟ چرا اینقدر پریشانی؟؟!!» برگشتم ودر حالی که خدا دری از درهای رحمتش را بر من گشوده بود با نهایت تعجب دیدم حضرت صالحعلیشاه پشت سرم ایستاده اند و با لبخندی مهربانانه مرا می نگرند…بغضم ترکید و در اوج بی حالی و درماندگی گفتم: «آآآآآآآآآب…….قربانت گردم آب،از تشنگی دارم هلاک می شوم به من آب بدهید….» ایشان نگاهی به من کردند با لبخندی مهربانانه و نگاهی نافذ و معنا دار فرمودند : «برو و حواله ای از ملا آسدالله بیاور تا به تو آب دهیم ….» خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم از شدت شرم گویی روح داشت از جسمم پر میکشید،از خواب پریدم و به فکر فرو رفتم و یادم آمد از کرده ی خویش………..
و فهمیدم این را …..که هرچه دوست پسندد به جای دوست رواست (سعدی).
به نقل از مرحوم مغفور حاج علی اکبر زارع حقیقی بیدختی.روحش شاد
منبع عکس:درکوچه های بیدخت
اطلاعات جامع تر درمورد مرحوم کربلایی ملا اسدالله نورایی را می توانید در منبع عکس ببینید.
ممنونیم ازدوست بسیار خوبمان بابت ارسال این مطلب.

 

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای یادی از گذشته/43

  1. عباس کاخکی :گفت

    سلام و عرض ادب و خسته نباشید خذمت شما:
    خواستم به این طریق یادی هم از فرزند بزرگوارشان و ماذون محترم ،مرحوم آقای حاج محمد نورایی بیدخت کرده باشم.
    یادم هست در ایام کودکی که هنور به سن تکلیف نرسیده بودم به اتفاق یکی از دوستان در نماز جماعت شرکت میکردم. در کناردوستم درصف نماز نشسته بودم و جناب آقای نورایی موقعی که خواستند برای اقامه نماز قیام کنند، به پشت سر نگاهی کردند و خطاب به من و دوسنم فرمودند:شما هنوز به سن تکلیف نرسیده اید بهتر است بین شما یک نفر مکلف نماز بخواند تا از لحاظ شرعی مشکلی نداشته باشد.و این درسی است که از ایشان گرفتم و مثل یک خاطره در ذهنم مانده است.انشاءالله خداوند روح مرحوم کربلایی ملا اسدالله و خلفشان مرحوم آقای حاج محمد نورایی را یاد و شاد بگرداند . با سپاس از شما برادر ایمانی و بزرگوار به خاطر درج مطالب زیبایتان.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s