شعر/14 مهر فرزند

مهر فرزند

اعرابئي، خداي  به او داد  دختري

واو دخت را به سنّت خود، ننگ مي شمرد

هر سال كز حيات جگر گوشه مي گذشت

شمع محبتِ دل او بيش مي فسرد

روزي به خشم رفت و ز وسواس عار و ننگ

حكم خِرد به دست رسوم و سنن سپرد

بگرفت دست كودك معصوم و بي خبر

تا زنده اش به خاك كند، سوي دشت برد

او گرم گور كندن و، از جامه ي پدر

طفلك به دست كوچك خود خاك مي سترد

                       باستاني پاريزي

…………………………………..

     هديهْ انجمن ادبي صائب، سال پنجم، تير 1342.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در ادبی, شعر ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s